بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

تا حالا پنیک اتک نکردم ببینم چیه ولی گمونم دیگه نمیکشم از هین حجم اخبار خسته شدم حالم بده خستم 

از تحلیل کردنای موقعیت خستم اینکه واقعا حق با کیه فکر کنم توی این لجن زار حق دیگه واقعا قاطی لجنا شده و چیزی ازش باقی نمونده از این جامعه متعصب کور بیزارم اینکه همه با سوگیری روی عقاید خودشون حاضر نیستن عقاید بقیه رو بشنون . همیشه میگم کلمه تنفر خیلی باید حساب شده استفاده کرد چون بار معنایی خیلی سنگینی داره ولی به معنای واقعی کلمه از متعصبای کور متنفرم میخواد هر سمتی که میخواد باشه .

حالم از اخبار بهم میخوره اینکه بازیچه دست قدرت ها باشم اینکه تو رسانه و پیامهایی که میدونن چطوری عمق احساساتتو بازی بدن از جایی که نقطه ضعفته متنفرم .

کاش اینجا میتونستم نباشم نمیدونم مثلا تو کشور دیگه هم انقدر زیر فشار بودم یا نه ولی دوست داشتم یجایی بود به اسم هیچ جا و اونجا بودم

۱ نظر ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۳۸
بید مجنون

گاهی اوقات که ذهنم درگیره واقعا بد میشم مثل امشب که تو سالن رو مود خوبی نبودم و تیمم درست بازی نمیکرد از جمله خودم و باعث شد بود کفری باشم و خیلی داد و بیداد کنم یا شاید چیزی بگم که کسی رو رنجونده باشه . عمر آدم دست خودش نیست مخصوصا توی دنیای این روزای ما دوست ندارم کسی واقعا دلگیر باشه ازم من از همه کسایی که ازم دلگیرت عذرخواهی میکنم و دوست دارم حلالم کنن لطفا.

 

داشتم فکر میکردم یکی از بزرگترین نعمت های خدا قطعا مرگ خوبه وقتی که بقیه ازت دلچرکین نباشن و مرگت الکی نبوده باشه 

خدایا شکر

۲ نظر ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۵۵
بید مجنون

ما گاو داری کوچیکی داریم تو ته حیاطمون با سه یا چهارتا گاو که قدیما بیشتر بودن ولی از دوران روحانی کبیر که گند زد به بازار آذوقه و قیمتش سر به فلک کشید دیگه نتونستیم بیشتر نگهداریم یعنی نمیصرفید .

این قضیه فکر کنم برمیگرده به سال ۹۶ یا ۹۷ که کلاس دهم یا یازدهم بودم اون زمان دوتا گاو داشتیم یکی نر یکی ماده . گاو ماده تازه زاییده بود و وقتی گاو برای اولین بار و تازه میزاد چون میترسه و آشنا نیست خودش نمیتونه بره جایگاه شیردوش تا شیرشو بدوشی و اگر ندوشی هم گوسالش گرسنه میمونه و هم از حجم شیر زیاد خودش اذیت میشه پس باید بری داخل گاو داری و هدایتش کنی تو جایگاه شیردوشی تا بتونی دستگاهو بهش وصل کنی از قضا گاو نری که ما داشتیم به شدت وحشی و بزرگ بود تقریبا یک تن وزنش میشد به یه کله بزرگ و دقیقا مثل این فیلما وقتی میرفتی پشت میله های گاوداری پاشو به زمین میکشید و سرشو نزدیک زمین نگه میداشت و نعره های گاوی میزد اپ. ما وقتی گوساله به دنیا میاد یه خمیر شاخسوزی هست میزنیم که شاخ در نیاره چون اگه داشته باشه خرابکاری میکنه و این گاو نر  متاسفانه گوساله خودمون نبود و خریده بودیم و لعنتی هم شاخ داشت هم وحشی بود که میشه بد از بد  .

معمولا اینطوریه که بابام خودش گاو رو میدوشه و به کارای گاوداری کوچیکمون خودش میرسه مگه اینکه کاری داشته باشه تا من یا یکی دیگه بریم از قضا تو همین حینی که گاو زاییده بود و این گاو نر وحشی هم کنارش بود یه روز دیر اومد و من میدونستم که باید میدوشیدم تا گاو اذیت نشه اما از ترس اون گاو وحشی صبر کردم بابام خودش بیاد ، اومد و با نگاه طلبکارانه بهم گفت که هنوزز ندوشیدیش منم گفتم نه گفت بدو برو آذوقه رو بریز تو جایگاه شیردوش صداش بزن بیاد میام خودمم و منم اطاعت امر کردم و دویدم انجام دادم ولی هرچی گاو رو صدا زدم به همون دلیلی که قبلا گفتم نیومد که نیومد پس به اجبار صبر کردم بابام خودش بیاد. بابا سراسیمه اومد و به من که پشت میله ها هاج و واج ادا اطوار این گاو نر بودم که داشتم سم میکشید زمین و با نگاهش بهم میگفت اگه جرئت داری پاتو بزار اینور میله تا پارت کنم نگاه میکردم گفت ندوشیدیششش گفتم نیومد که بدوشم و گفت خوب میرفتی هدایتش میکردی منم گفتم میخواستم ولی اینو نگاه کن نرفتم خب ، بعدش با یه نگاه مقتدرانه و پوزخند که مثلا تو هنوز بچه ای و فکر میکردم بزرگ شدی گفت ترسیدییی هه برو کنار و یه شاخه نازک برداشت بره که من بهش گفتم حداقل با این میله من برو یه نگاهی کرد و فکر کنم خیلی دلش میخواست با همون چوب نازک بره اما حرف من خیلی عاقلانه تر بود و میله رو ازم گرفت و رفت داخل...

وارد که شد یه دادی سر گاو نر کشید و گاوه ترسید و رفت عقب و با گام های پیروز مندانه پدر سمت طویله رفت تا گاوو به سمت شیر دوش هدایت کنه اما غافل از اینکه اون گاو نر وقتی رفت عقب از ترس نبوده رفته بود دورخیز کنه تا دور و شتاب بیشتری بگیره دقیقا مثل این فیلمای گاو بازی یه نعره ای کشید و دوید سمت پدری که گاودار بود اما گاو باز نه از اینجا به بعد پدرم پشت دیوار طویله بود و من نمیدیدمشون فقط گاونر رو دیدم که دویید اون سمتی و صدای پدرم که داشت داد میزد و من به واقع خشکم زده بود و صدای درگیری و گرد و خاک نبرد رو میدیدم و سریع دوییدم یکی و صدا کنم و خودم با سطل آب برم بریرم رو گاو که یهو دیدم  بابام پرت شد هوا و میله دستش بود و وقتی اومد پایین دوباره یه صدای ترررق ضربه شندیدیم و بعدش گاو به شدت نعره کشید و در رفت اومد بیرون از پشت دیوار وقتی اومد دیدم شاخش شکسته و خون میاد و داره کلشو میماله زمین از درد پدرم گاو ماده رو خدایت کرد به شیردوش و با گام های هراسان اما پیروزمندانه اومد نمیدونم چرا ولی مثل همیشه تو موقعیت های جدی وقتی دیدمش با خنده قاطی شده با ترس گفتم دیدی حالا از چی میترسیدم بعدش با هم زدیم زیر خنده و ریز ریز خندیدیم 

خدا خیلی رحم کرد ولی خوب شد من نرفتم و خوب شد میله رو بهش دادم و خوب شد که گاو شاخش شکست

 

نمیدونم چرا ولی گفتم  یچی بنویسم حال و هوامون عوض شه خیلی دوست دارم کامنت بزارید حس خوبی داره که بفهمی یجا حداقل وصله 

۷ نظر ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۰:۵۸
بید مجنون

آدما دلتنگ چیزایی که هیچ وقت نداشتن نمیشن

قبل ما هیچ کس دلتنگ اینترنت نمیشد

اخبار اونقدری که برای ما مهمه برای بقیه مهم نبود

من عاشق تاریخم و مثلا وقتی راجب قاجاریه میخوندم یا پادکست گوش میکردم همیشه فکر میکردم که اون زمان چطوری داشتن زندگی میکردن که انقدرر اتفاق افتاده برای مملکت و اینا ساکت بودن و خب الان میفهمم چطوری میشه . بی خبری بی اطلاعی کلیدر رو که میخوندم تصویر زندگی اون زمان رو میتونستم تصور کنم ولی حالا که دیگه منبع خبر شده یه طرفه دارم میفهمم که اونا چطوری زندگی میکردن وقتی غمت بشه نون شبت و آقا بالاسرت همش بزنه تو سرت و خودتو موجود درجه پایین تر بدونی دیگه فرقی نداره داره چه اتفاقایی میوفته دورت تو داری جوون میکنی تا زمستون از گشنگی نمیری.

ولی کاش اینترنت اصلا وجود نداشت یا کاش اصلا آدم این دوره نبودم چون این بدور بودن از اخبار داره روانمو بهم میریزه  اگه از اول اینترنتی نبود انقدر اذیت نمیشیدیم الان 

حالا چرا دارم اینارو مینویسم چون فکر کنم حالا حالا ها قرار نیست اوضا درست بشه و این قطعی اینترنت قراره ادامه پیدا کنه حداقلی یکی دو ماه و کشور داره بدجوری بهم میریزه و اگه آیندگان شاید بخوان بدونن یه فرد عادی چیکار داره میکنه تو این اوضاع باید بگم که هیچی تو تقریبا هیچ کاری از دستت بر نمیاد

و اما از خودم یه حرفی بود که میگفت تو دنیای الان نباید بچه ای اوورد به این لجن زار ولی من میگفتم با خودم ک من عاشق اینم پدر یه دختر کوچولو باشم ، دروغ چرا شاید یه دلیل زنده بودنم داشتن یه دختره که بهم بگه بابا اما حالا شک دارم به همین خوش خیالی خودم و سوالم اینه از خدا ک آیا یه روز رنگ آرامشو میبینیم ؟! برای الان اما همه آرزو هام بر باد رفته تنها کارم گذروندن روزامه تا کی نمیدونم 

کاش حداقل بشه یه کاری کرد. اگه کسی اینو میخونه و میگه قیام و خیزش و کوفت و زهر مار شاید منم مثل متعصبای دیگه این روزای دنیا بدون توضیح با مشت بکوبم تو صورتش حداقل تو ذهنم دلیلشم این نیست که با همه این حکومت موافقم اما حوصله کل کل هم ندارم 

 

به امید خدایی که تو نسخی نگهت میداره تا جونت دراد بعد میگه دیدی دیدی حالا چه توی این دنیا ببینی چه اون دنیا

چی بگیم خدایا دمت گرم

۳ نظر ۲۵ دی ۰۴ ، ۰۳:۱۸
بید مجنون

شاید که صبح فردا جانی دگر نباشد
شاید از این هیاهو ردی دگر نباشد

 

من خسته از دویدن در مقصد امیدم
شاید پس از رسیدن شوقی دگر نباشد

 

با وعده سحرگاه جانها به لب رسیده
شاید پس از سیاهی نوری دگر نباشد

 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید برای شیرین شعری دگر نباشد

 

بر یوسفم بگویید تا زودتر بیاید
شاید پس از نبودش مصری دگر نباشد

 

 

من حسرتم تو بودی تا در بغل بگیرم

شاید که بر لبانت بوسی دگر ....

۰ نظر ۲۳ دی ۰۴ ، ۰۲:۰۳
بید مجنون

مدت‌هاست دلم می‌خواهد بنویسم.

بارها صفحه‌ای را باز کرده‌ام و خیره مانده‌ام به سفیدی‌اش، بی‌آنکه بدانم از کجا باید شروع کنم. نه اینکه حرف نداشته باشم؛ اتفاقاً آن‌قدر حرف هست که راه نوشتن را می‌بندد. خواستم چیزی بنویسم تا سبک‌تر شوم، اما نشد. آخرش به این نتیجه رسیدم که شاید باید از همین «ندانستن» بنویسم.

از اینکه در این لحظه دقیقاً نمی‌دانم آینده چه شکلی است.

نمی‌دانم امیدوارم یا ناامید.

نمی‌دانم دارم درست زندگی می‌کنم یا فقط روزها را رد می‌کنم.

نمی‌دانم دردم چیست، از کجاست و چرا این‌قدر عمیق شده.

نمی‌دانم چرا کشورم به این نقطه رسیده.

نمی‌دانم سال بعد زنده‌ام یا نه.

نمی‌دانم تصمیم‌هایم مرا جلو می‌برند یا آرام‌آرام عقب‌تر می‌کشانند.

و حتی نمی‌دانم آیا آن روزی که قرار است «همه‌چیز بهتر شود» اصلاً وجود دارد یا فقط افسانه‌ای‌ست برای دوام آوردن.

حقیقت این است که هیچ چیز نمی‌دانم،

و همین ندانستن، دردناک‌تر از هر دانستنی‌ست.

روزی فکر می‌کردم آدم‌هایی که کتاب می‌خوانند، لابد چیزی می‌دانند. من هم شروع کردم به خواندن؛ زیاد خواندم. نتیجه‌اش عجیب بود: فهمیدم که هیچ نمی‌دانم.

شاید بپرسی پس فرق خواندن و نخواندن چیست؟

فرقش این است که با خواندن، هر بار آگاه‌تر می‌شوی به نادانی‌ات؛

اما اگر نخوانی، حتی نمی‌فهمی که نمی‌دانی.

نمی‌دانم این آگاهی نعمت است یا نفرین.

چون جهان امروز دست کسانی‌ست که واقعاً نمی‌دانند که نمی‌دانند، اما با اطمینان تصمیم می‌گیرند، حکم می‌دهند و دنیا را هر روز کمی گل‌آلودتر می‌کنند.

نمی‌دانم به کجا می‌رویم.

نمی‌دانم اصلاً در حال رفتنیم یا فقط دور خودمان می‌چرخیم.

نمی‌دانم حق با کیست و حقیقت کجاست.

دردِ این وضعیت آنجاست که بدانی «هیچ» هستی،

اما مجبور باشی برای همین هیچ، بدوی، تلاش کنی، دوام بیاوری.

نمی‌دانم کسی را دوست دارم یا نه.

نمی‌دانم کسی مرا دوست دارد یا فقط به حضورم عادت کرده.

حتی نمی‌دانم باید دوست داشتن را جدی بگیرم یا از کنارش رد شوم.

۱ نظر ۱۷ دی ۰۴ ، ۰۱:۵۰
بید مجنون

گمشده‌ام

میان روزها و ساعت‌ها،

میان آدم‌ها،

میان تعریف واژه‌ها،

میان غوغای درونی خودم.

گمشده‌ام؛ گویا همه‌جا تاریک و سرد است و صدای سوتی کرکننده فضا را پر کرده؛ به‌گونه‌ای که نه از بینایی‌ام می‌توانم کمک بگیرم و نه از شنوایی‌ام. از این صدا و این تاریکی در عذابم. اهل دل‌ها می‌گویند که در این موقعیت باید به ندای دلت گوش بدهی، و من اما حتی در میان دل، مغز و راه‌ها نیز گمشده‌ام.

حاشیه امن، آرامش، ریسک کردن، زمان، داشتن روتین، داشتن رؤیا، جنگیدن و…

واژگانی بسیار که مرا درون خود غرق کرده‌اند؛ مانند همیشه. و شاید عجیب‌تر اینکه دیگر مانند گذشته برای نجات از غرق شدن دست‌وپا نمی‌زنم. راستش به گمانم شاید از دست‌وپا زدن خسته شده‌ام…

من معلم و کارمندم، مانند بسیاری از معلمان و کارمندان دیگر؛ درگیر حاشیه امن خودم شده‌ام. حاشیه امنی برای داشتن آرامش و داشتن روتینی قابل پیش‌بینی از کارهایی که انجام می‌دهیم تا ذهنمان به ما بقبولاند که «کارمان را انجام داده‌ایم». بنا به این گفته، از روتین و حاشیه امن بیزار شدم و به جنگندگی، ریسک و به دنبال رؤیا رفتن فکر می‌کردم و داشتن حاشیه امن را قاتل رؤیاها می‌دانستم. ولی به راستی، من به معنای واقعی کلمه گم شده‌ام.

من اکنون در بازه‌ای از عمرم به سر می‌برم که سرعت گذر زمان را حس می‌کنم؛ اینکه دیگر آن جوان ۱۸ ساله قبل نیستم و به میانه جوانی رسیده‌ام. فکر می‌کردم در این سن، احساس گم‌گشتگی کمتر باشد، اما خیر.

به خودم احترام می‌گذارم که برای حال خودم حاشیه امنی ساخته‌ام. با تلاش‌های خودم و لطف خدا، حاشیه‌ای که در آن آرامش دارم؛ شغلی دارم. اما اینکه درگیر این حاشیه امن بمانم و برای فرداها به آن قانع باشم، نمی‌خواهم. نمی‌خواهم این حاشیه امن باتلاق رؤیاهایم شود. نمی‌خواهم قلمرو داشته‌هایم به کوچکی اکنونم بماند.

از طرفی، جنگیدن مداوم روح انسان را می‌فرساید. قانع نبودن، تو را از آرامش محروم می‌کند. تو شاید قلمرو خودت را مدام گسترش بدهی، اما هیچ‌گاه راضی نباشی و دائم به بیشتر از آن فکر کنی؛ آن‌قدر که همیشه بجنگی و به دست بیاوری. از بیرون شاید این امر قابل ستایش باشد، اما درون خودت شاید هیچ‌گاه طعم آرامش را نچشی و از زمان حال لذت نبری؛ لذتی به کوچکی نوشیدن استکانی چای کنار خانواده، در یک روز زمستانی کنار آتش…

اکنون من اما، در این میان به دنبال خودم می‌گردم.

اگر به روش قبل فکر کنم، باید خودم را سرزنش کنم که چرا در حاشیه امن خود فریز شده‌ام. اما این من بودم که این قلعه نسبتاً امن را ساخته‌ام؛ قلعه‌ای که با تمام کم‌وکاستی‌هایش، نقطه‌ای است که نسبت به پنج یا شش سال قبل، آرامش بیشتری به من می‌دهد. این من بودم که آن را از هیچ ساختم و باید از خودم متشکر باشم که برای ساختنش جنگیدم، زحمت کشیدم و صبوری کردم.

درست است که من رؤیاهای دیگری هم دارم. برای رؤیا باید جنگید، در تلاطم بود و به دل ناشناخته‌ها زد. اما هرکس بدون فکر این کار را بکند، هرکس برای این جنگ و سفر آذوقه و نقشه نداشته باشد، احمقی بیش نیست.

فرض کن هزاران نفر بدون فکر و هدف تن به جنگی می‌زنند که پایانی برای آن متصور نیست و دائم در تلاش‌اند و می‌جنگند. تعداد بسیار زیادی در این جنگ نابود می‌شوند و تعداد خیلی اندکی به دستاوردهایی می‌رسند؛ و باز تعداد بسیار اندکی از آن‌ها به واسطه این دستاوردها به آرامش می‌رسند. هیچ انسان عاقلی این‌گونه نمی‌جنگد و هیچ تمدنی با دائم در جنگ بودن به ثبات و آرامش نمی‌رسد. اما حتی این هم به معنی بد بودن جنگ نیست.

شاید واقعیت این باشد که ما باید حاشیه امن یا قلعه‌ای بسازیم؛ جایی برای فکر کردن، نقشه کشیدن و چیدن تدارکات. جایی که در آن بتوانیم آرامش را معنا کنیم و برای رشد این تمدن کوچکِ خودساخته، دست به کشف دنیای ناشناخته‌ها بزنیم. جایی که بتوانیم هیجان جنگیدن برای ساختن را تجربه کنیم و رؤیاهایمان را بسازیم و پس از مدتی، مکانی برای تجدید قوا، آرامش و بازاندیشی داشته باشیم. جایی که شاید با هر بار جنگیدن و دستاورد جدید، امن‌تر، بزرگ‌تر و پخته‌تر شود؛ با آدم‌هایی آگاه‌تر برای اکتشافات بعدی.

حال مسئله اصلی این است:

چقدر با خودت رو راست باشی،

چقدر جرئت بیرون زدن از قلعه‌ات را داشته باشی،

چقدر بتوانی آن بیرون با جسارت، درایت و استقامت بجنگی و زود جا نزنی،

و چقدر دلت به قلعه امن خودت گرم باشد.

قطعاً نوشتن این متن که ساعت‌ها وقت صرفش کرده‌ام، بزرگ‌ترین دستاورد این پاییز من است؛ پاییزی که شاید در آن غرق شدم، اما حالا در ۳۰ دی ۱۴۰۴ فهمیدم که اگر در حین غرق شدن دست‌وپا نزنی و آرام باشی، احتمال زنده ماندنت بیشتر است و به سطح آب بازمی‌گردی.

از خودم متشکرم که حاشیه امنی هرچند کوچک ساخته‌ام،

و از خودم ممنونم که در این پاییز به این فهم رسیدم.

 

به امید خدایی که حواسش به ما هست حتی وقتی خودمان به خودمان حواسمان نیست ❤️

۰ نظر ۰۱ دی ۰۴ ، ۰۱:۲۹
بید مجنون

تقریباً پنج‌ـ‌ شش سال پیش تکه‌کلامی داشتم که زیاد از آن استفاده می‌کردم: «مهم نیست».
هر وقت کسی از دستم ناراحت می‌شد، با پررویی می‌پرسیدم: «ناراحت شدی؟»
بعد با حالت مسخره‌ای می‌گفتم: «مهم نیست.»
آن‌قدر این جمله را تکرار کرده بودم که دیگر هیچ‌کس جدی نمی‌گرفت؛ تبدیل شده بود به شوخی و خنده.

اما امروز می‌فهمم «مهم نیست»های واقعی آن‌هایی‌اند که همیشه فراموش می‌کنم.
این‌که مهم نیست به مقصدی که برای خودت چیده‌ای برسـی یا نه، وقتی داری از مسیری که تو را به آن مقصد می‌رساند لذت می‌بری.
شاید همین، ارزشمندترین «مهم نیست» زندگی باشد؛ همان چیزی که معمولاً فراموش می‌کنم اما در نهایت همین باور است که مرا به حرکت وامی‌دارد.

راستش از ابتدای پاییز، به شکل شدیدی از همه چیز بیزار بودم.
خودم را مثل ظرفی می‌دیدم پر از آبِ راکد؛ آبی که از بس تکان نخورده، کم‌کم گندیده.
شاید بهترین تعبیر این باشد: من از درون گندیده بودم.
چون چیزهایی برایم مهم شده بودند که هیچ‌وقت نباید مهم می‌شدند، و چیزهای مهمی بی‌اهمیت شده بودند.
نتیجه‌اش شد رکودی که مرا به این حال رساند.

اما حالا…
باز همان «مهم نیست»های درست‌اند که باید یادم بمانند:

مهم نیست صاحب رویای بزرگی بشوم، وقتی در مسیر رویاهایم قدم برمی‌دارم.

مهم نیست آینده‌ام را با دقیق‌ترین شکل ممکن برنامه‌ریزی کنم؛ وقتی حتی از زنده بودنم در ساعت آینده بی‌خبرم.

مهم نیست مالک چه چیزهایی باشم، وقتی آدم‌هایی هستند که مرا همان‌طور که هستم دوست دارند.

مهم نیست برای شکست‌هایم عزاداری کنم؛ وقتی هنوز نفسی دارم که دوباره تلاش کنم.

مهم نیست بقیه بد باشند؛ کافیست من در حد توانم کورسوی نوری باشم.

مهم نیست حریص باشم؛ وقتی ظرف روزی‌ام دست خداست.

مهم نیست چقدر پول داشته باشم؛ اگر جنبه‌اش را نداشته باشم، فقط تبدیل می‌شوم به تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای دیگر.


کاش آدم‌ها فراموش‌کار نبودند…
کاش همان «مهم نیست»هایی را که باید، مهم نمی‌گرفتیم.

۰ نظر ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۱:۵۸
بید مجنون

کاش می‌توانستم نظر‌سنجی بگذارم و از بقیه هم بپرسم که آیا آن‌ها هم این‌طورند یا نه.

یک‌سری کارها هست که مجبور نیستم انجامشان بدهم، اما اگر بخواهم به آرزوهایم نزدیک شوم باید به سراغشان بروم. درست همین‌جاست که سنگینی گذشته روی شانه‌ام می‌افتد؛ همین لحظه‌هاست که معنای واقعی سبک‌بالی را می‌فهمم. اینکه بتوانی ذهنت را کنترل کنی تا اجازه بدهد کاری را انجام بدهی که به آن نیاز داری… راستش برای من سخت است.

 

وقتی می‌خواهم کاری را شروع کنم، انگار همهٔ کارهای ناتمام، همهٔ خاطرات، یک‌باره جلوی چشمم ظاهر می‌شوند. انگار تمام وزن گذشته‌ام روی شانه‌ام می‌افتد و نمی‌گذارد تکان بخورم. می‌چسباندم به زمین؛ انگار کسی با چکمه، پایش را روی صورتم گذاشته و فشار می‌دهد. احساس می‌کنم له می‌شوم. درد می‌کشم. می‌خواهم داد بزنم.

 

و عجیب اینجاست که هم آن کسی که روی زمین افتاده “منم”، و هم آن کسی که پایش را با تمام قدرت روی صورتم فشار می‌دهد “خودِ گذشتهٔ من” است.

آن‌که افتاده منِ امروز است.

آن‌که می‌فشارد منِ دیروز؛

همهٔ چیزهایی که روی دلم سنگینی می‌کنند: آدم‌هایی که از دستشان دادم، کینه‌هایی که ماند، آدم‌هایی که در خاطراتم هستند و دیگر وجود ندارند، اشتباه‌ها، شکست‌ها، کارهای ناتمام، تحقیرها، نادیده‌گرفته‌شدن‌ها، ترس‌ها… همهٔ همه.

 

همه می‌دانند باید “در لحظه زندگی کرد” و “گذشته را به باد سپرد”. همه این جمله‌های کلیشه‌ای را از بر هستند. اما کی واقعاً می‌تواند؟

چه کسی می‌تواند گذشته را ببخشد؟

چه کسی می‌تواند فراموشش کند؟

چه کسی می‌تواند اثرش را بر روان نادیده بگیرد؟

 

برای اینکه کاری را بدون اجبار انجام بدهی — کاری که دوستش داری، کاری که به تمامِ تو نیاز دارد — باید سبک‌بال باشی. و من اعتراف می‌کنم ایده‌های بسیار زیبایی داشته‌ام؛ ایده‌هایی که تقریباً هیچ‌وقت نتوانستم کامل عملی‌شان کنم، چون درست همان لحظه که به اوج خودم نیاز داشته‌ام، همان چکمهٔ سنگین گذشته کوبیده شده روی صورتم.

 

مسئله کمبود استراحت نیست؛ من اگر بخواهم استراحت کنم، حالا دیگر استراحتم حالم را بد می‌کند. روزهایی که نیاز به «همهٔ خودم» ندارم، آن‌قدر پرانرژی و خندان هستم که هرکسی من را می‌شناسد این را تأیید می‌کند. روزهایی هست که می‌توانم حجم زیادی کار کنم؛ دقیق، پرانگیزه و با حسی خوب. روزهایی که چیزهایی را که دوست دارم یاد می‌گیرم و حالم خوب است.

 

اما ماجرا همیشه همین روزها نیست.

مشکل آن لحظه‌هایی است که باید از درون، بی‌اجبار و بدون فشار بیرونی، دنبال چیزی بروم که خودم واقعاً می‌خواهم. لحظه‌هایی که کمترین لغزش کافی‌ست تا گذشته‌ام از پشت سر یقه‌ام را بگیرد.

 

با این حال، همیشه هم شکست نخورده‌ام. گاهی توانسته‌ام خودم را ببخشم و کاری را تا انتها پیش ببرم — و راستش، آن روزها بهترین عملکردم را داشته‌ام و از خودم راضی بوده‌ام.

 

اما الآن…

الآن به تمامِ خودم نیاز دارم.

به همهٔ انرژی مثبت و همهٔ تلاشم.

۰ نظر ۰۴ آذر ۰۴ ، ۰۱:۳۵
بید مجنون

عجیب و غریب و پیچیده؛ این‌ها کلماتی‌ست که معمولاً در توصیف من از آدم‌هایی که با آن‌ها آشنا می‌شوم می‌شنوم. اما چیزی که آن‌ها نمی‌دانند این است که من همیشه تمام تلاشم را کرده‌ام که فهمیده شوم. هیچ‌وقت نخواستم مرموز باشم یا مرموز به نظر برسم. شاید فقط آن‌قدر درگیر آشوب‌های درونی‌ام بوده‌ام که نتوانسته‌ام خودم را درست بروز بدهم، و راستش از همین موضوع خودم هم در رنج بوده‌ام.

 

اندک کسانی بوده‌اند که پیش از آن‌که برچسبی به من بچسبانند، صبورانه به حرف‌هایم گوش داده‌اند و تلاش کرده‌اند مرا بفهمند. بعضی موفق شدند، بعضی نه؛ و دنیا همیشه همین بوده برای همهٔ انسان‌ها. کاش قدر کسانی را که ما را می‌فهمند بیشتر بدانیم؛ و چه دردناک است از دست دادن این آدم‌ها… 

 

و اما بعد…

 

قربان خدا بروم؛ استادِ پیچاندن گوش بندگانش است وقتی به خودشان غره می‌شوند و خیال می‌کنند چیزی می‌دانند. راستش مدتی بود که به کتاب‌هایی که خوانده‌ام فکر می‌کردم و ته دلم شاید این حس بود که آدم فرهیخته‌ای شده‌ام و فهمم از عموم جامعه بیشتر است. البته هیچ‌وقت آن را در ظاهر بروز نمی‌دادم، اما در عمق دلم گاهی به خودم می‌بالیدم. و درست همین لحظه‌هاست که خدا به تو می‌فهماند که «هیچ نمی‌دانی» و همیشه باید خودت را زیر ذره‌بین بگذاری؛ در ارتباطاتت، صحبت کردنت، حتی کوچک‌ترین حرکات و جزئیاتت. مخصوصاً اگر معلم باشی؛ کسی که کوچک‌ترین رفتار و نگاهش شاید آیندهٔ شاگردی را جابه‌جا کند.

 

چندی پیش برای بار دوم و با دقت بسیار بیشتر، کتاب آیین دوست‌یابی دیل کارنگی را خواندم و تلاش کردم نکاتش را در برخورد با دیگران به کار بگیرم. واقعاً هم تأثیر زیادی بر من گذاشت و شاید حتی باعث نوعی غرور پنهان در من شد. تا اینکه خدا در بزنگاهی حساس قرارم داد و گویا در این امتحان مردود شدم؛ تا بفهمم که «هیچ نمی‌دانم» و باید همیشه حواسم شش‌دانگ به رفتارم باشد: مبادا دل کسی را بشکنم، مبادا شوق کسی را کور کنم، مبادا ناخواسته کسی را برنجانم.

 

دل آدم‌ها به لحظه‌ای می‌شکند. آبرو سال‌ها قطره‌قطره جمع می‌شود و با یک غفلت بر باد می‌رود. و چه وحشتناک‌اند این اشتباه‌ها… زخم‌هایی که شاید خوب شوند، اما هرگز فراموش نمی‌شوند.و خدا کند هیچ گاه باعث زخم دلی نشوم.

 

هرچه هست، شاکرم؛ شاکر از اینکه خدا هنوز آن‌قدر دوستم دارد که گوشم را می‌پیچاند. همین که می‌دانم حواسش به من هست و اشتباهاتم را می‌بیند، برایم کافی است. خدا خودش ما را از شر خودمان حفظ کند؛ که بزرگ‌ترین دشمن ما، وقتی‌ست که خودمان دشمن خودمان باشیم. امیدوارم هیچ‌وقت—چه خواسته و چه ناخواسته—باعث رنجش دلی نشوم.

 

به امید خدایی که حواسش به ما هست، حتی وقتی خودمان به خودمان حواسمان نیست.

۲ نظر ۰۲ آذر ۰۴ ، ۰۱:۰۷
بید مجنون