نمی دانم ۱
مدتهاست دلم میخواهد بنویسم.
بارها صفحهای را باز کردهام و خیره ماندهام به سفیدیاش، بیآنکه بدانم از کجا باید شروع کنم. نه اینکه حرف نداشته باشم؛ اتفاقاً آنقدر حرف هست که راه نوشتن را میبندد. خواستم چیزی بنویسم تا سبکتر شوم، اما نشد. آخرش به این نتیجه رسیدم که شاید باید از همین «ندانستن» بنویسم.
از اینکه در این لحظه دقیقاً نمیدانم آینده چه شکلی است.
نمیدانم امیدوارم یا ناامید.
نمیدانم دارم درست زندگی میکنم یا فقط روزها را رد میکنم.
نمیدانم دردم چیست، از کجاست و چرا اینقدر عمیق شده.
نمیدانم چرا کشورم به این نقطه رسیده.
نمیدانم سال بعد زندهام یا نه.
نمیدانم تصمیمهایم مرا جلو میبرند یا آرامآرام عقبتر میکشانند.
و حتی نمیدانم آیا آن روزی که قرار است «همهچیز بهتر شود» اصلاً وجود دارد یا فقط افسانهایست برای دوام آوردن.
حقیقت این است که هیچ چیز نمیدانم،
و همین ندانستن، دردناکتر از هر دانستنیست.
روزی فکر میکردم آدمهایی که کتاب میخوانند، لابد چیزی میدانند. من هم شروع کردم به خواندن؛ زیاد خواندم. نتیجهاش عجیب بود: فهمیدم که هیچ نمیدانم.
شاید بپرسی پس فرق خواندن و نخواندن چیست؟
فرقش این است که با خواندن، هر بار آگاهتر میشوی به نادانیات؛
اما اگر نخوانی، حتی نمیفهمی که نمیدانی.
نمیدانم این آگاهی نعمت است یا نفرین.
چون جهان امروز دست کسانیست که واقعاً نمیدانند که نمیدانند، اما با اطمینان تصمیم میگیرند، حکم میدهند و دنیا را هر روز کمی گلآلودتر میکنند.
نمیدانم به کجا میرویم.
نمیدانم اصلاً در حال رفتنیم یا فقط دور خودمان میچرخیم.
نمیدانم حق با کیست و حقیقت کجاست.
دردِ این وضعیت آنجاست که بدانی «هیچ» هستی،
اما مجبور باشی برای همین هیچ، بدوی، تلاش کنی، دوام بیاوری.
نمیدانم کسی را دوست دارم یا نه.
نمیدانم کسی مرا دوست دارد یا فقط به حضورم عادت کرده.
حتی نمیدانم باید دوست داشتن را جدی بگیرم یا از کنارش رد شوم.
سلام
وقت بخیر
از شما دعوت می کنم برای انتشار دلنوشته ها و یادداشت ها از شبکه اجتماعی ویترین استفاده نمایید
https://cafebazaar.ir/app/ir.vitrin.app
اکنون نام کاربریتان ازاد است و میتوانیم میزبان مطالب شما باشیم
ممنون