بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

پاییز ۴۰۴

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۲۹ ق.ظ

گمشده‌ام

میان روزها و ساعت‌ها،

میان آدم‌ها،

میان تعریف واژه‌ها،

میان غوغای درونی خودم.

گمشده‌ام؛ گویا همه‌جا تاریک و سرد است و صدای سوتی کرکننده فضا را پر کرده؛ به‌گونه‌ای که نه از بینایی‌ام می‌توانم کمک بگیرم و نه از شنوایی‌ام. از این صدا و این تاریکی در عذابم. اهل دل‌ها می‌گویند که در این موقعیت باید به ندای دلت گوش بدهی، و من اما حتی در میان دل، مغز و راه‌ها نیز گمشده‌ام.

حاشیه امن، آرامش، ریسک کردن، زمان، داشتن روتین، داشتن رؤیا، جنگیدن و…

واژگانی بسیار که مرا درون خود غرق کرده‌اند؛ مانند همیشه. و شاید عجیب‌تر اینکه دیگر مانند گذشته برای نجات از غرق شدن دست‌وپا نمی‌زنم. راستش به گمانم شاید از دست‌وپا زدن خسته شده‌ام…

من معلم و کارمندم، مانند بسیاری از معلمان و کارمندان دیگر؛ درگیر حاشیه امن خودم شده‌ام. حاشیه امنی برای داشتن آرامش و داشتن روتینی قابل پیش‌بینی از کارهایی که انجام می‌دهیم تا ذهنمان به ما بقبولاند که «کارمان را انجام داده‌ایم». بنا به این گفته، از روتین و حاشیه امن بیزار شدم و به جنگندگی، ریسک و به دنبال رؤیا رفتن فکر می‌کردم و داشتن حاشیه امن را قاتل رؤیاها می‌دانستم. ولی به راستی، من به معنای واقعی کلمه گم شده‌ام.

من اکنون در بازه‌ای از عمرم به سر می‌برم که سرعت گذر زمان را حس می‌کنم؛ اینکه دیگر آن جوان ۱۸ ساله قبل نیستم و به میانه جوانی رسیده‌ام. فکر می‌کردم در این سن، احساس گم‌گشتگی کمتر باشد، اما خیر.

به خودم احترام می‌گذارم که برای حال خودم حاشیه امنی ساخته‌ام. با تلاش‌های خودم و لطف خدا، حاشیه‌ای که در آن آرامش دارم؛ شغلی دارم. اما اینکه درگیر این حاشیه امن بمانم و برای فرداها به آن قانع باشم، نمی‌خواهم. نمی‌خواهم این حاشیه امن باتلاق رؤیاهایم شود. نمی‌خواهم قلمرو داشته‌هایم به کوچکی اکنونم بماند.

از طرفی، جنگیدن مداوم روح انسان را می‌فرساید. قانع نبودن، تو را از آرامش محروم می‌کند. تو شاید قلمرو خودت را مدام گسترش بدهی، اما هیچ‌گاه راضی نباشی و دائم به بیشتر از آن فکر کنی؛ آن‌قدر که همیشه بجنگی و به دست بیاوری. از بیرون شاید این امر قابل ستایش باشد، اما درون خودت شاید هیچ‌گاه طعم آرامش را نچشی و از زمان حال لذت نبری؛ لذتی به کوچکی نوشیدن استکانی چای کنار خانواده، در یک روز زمستانی کنار آتش…

اکنون من اما، در این میان به دنبال خودم می‌گردم.

اگر به روش قبل فکر کنم، باید خودم را سرزنش کنم که چرا در حاشیه امن خود فریز شده‌ام. اما این من بودم که این قلعه نسبتاً امن را ساخته‌ام؛ قلعه‌ای که با تمام کم‌وکاستی‌هایش، نقطه‌ای است که نسبت به پنج یا شش سال قبل، آرامش بیشتری به من می‌دهد. این من بودم که آن را از هیچ ساختم و باید از خودم متشکر باشم که برای ساختنش جنگیدم، زحمت کشیدم و صبوری کردم.

درست است که من رؤیاهای دیگری هم دارم. برای رؤیا باید جنگید، در تلاطم بود و به دل ناشناخته‌ها زد. اما هرکس بدون فکر این کار را بکند، هرکس برای این جنگ و سفر آذوقه و نقشه نداشته باشد، احمقی بیش نیست.

فرض کن هزاران نفر بدون فکر و هدف تن به جنگی می‌زنند که پایانی برای آن متصور نیست و دائم در تلاش‌اند و می‌جنگند. تعداد بسیار زیادی در این جنگ نابود می‌شوند و تعداد خیلی اندکی به دستاوردهایی می‌رسند؛ و باز تعداد بسیار اندکی از آن‌ها به واسطه این دستاوردها به آرامش می‌رسند. هیچ انسان عاقلی این‌گونه نمی‌جنگد و هیچ تمدنی با دائم در جنگ بودن به ثبات و آرامش نمی‌رسد. اما حتی این هم به معنی بد بودن جنگ نیست.

شاید واقعیت این باشد که ما باید حاشیه امن یا قلعه‌ای بسازیم؛ جایی برای فکر کردن، نقشه کشیدن و چیدن تدارکات. جایی که در آن بتوانیم آرامش را معنا کنیم و برای رشد این تمدن کوچکِ خودساخته، دست به کشف دنیای ناشناخته‌ها بزنیم. جایی که بتوانیم هیجان جنگیدن برای ساختن را تجربه کنیم و رؤیاهایمان را بسازیم و پس از مدتی، مکانی برای تجدید قوا، آرامش و بازاندیشی داشته باشیم. جایی که شاید با هر بار جنگیدن و دستاورد جدید، امن‌تر، بزرگ‌تر و پخته‌تر شود؛ با آدم‌هایی آگاه‌تر برای اکتشافات بعدی.

حال مسئله اصلی این است:

چقدر با خودت رو راست باشی،

چقدر جرئت بیرون زدن از قلعه‌ات را داشته باشی،

چقدر بتوانی آن بیرون با جسارت، درایت و استقامت بجنگی و زود جا نزنی،

و چقدر دلت به قلعه امن خودت گرم باشد.

قطعاً نوشتن این متن که ساعت‌ها وقت صرفش کرده‌ام، بزرگ‌ترین دستاورد این پاییز من است؛ پاییزی که شاید در آن غرق شدم، اما حالا در ۳۰ دی ۱۴۰۴ فهمیدم که اگر در حین غرق شدن دست‌وپا نزنی و آرام باشی، احتمال زنده ماندنت بیشتر است و به سطح آب بازمی‌گردی.

از خودم متشکرم که حاشیه امنی هرچند کوچک ساخته‌ام،

و از خودم ممنونم که در این پاییز به این فهم رسیدم.

 

به امید خدایی که حواسش به ما هست حتی وقتی خودمان به خودمان حواسمان نیست ❤️

۰۴/۱۰/۰۱
بید مجنون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی