مادرم تعریف میکنه وقتی بجه بودم بعضی وقتا که میرفتیم جای شلوغ من از پشت چادرشو میگرفتم و دنبالش میرفتم به اقتضای سنم بعضی وقتا شیطنتم گل میکرده و چادرو ول میکردم دورمو که نگاه میکردم یه چادر شبیه چادر مادرمو پیدا میکردم و بدون اینکه بشناسم به خیال اینکه مادرمه دنبالش راه میوفتادم و نمی فهمیدم گم شدم به گفته مادرم چند باری اینطوری گم شدم و مث ابر بهار گریه کردم تا پیدام کنن . الان بزرگتر شدم و دیگه شکر خدا اون اتفاق نمیوفته واسم که مادرمو گم کنم ولی الان تو این سن میفهمم بعضی وقتا بدتر ترسناک تر و تنها تر از اون موقع ها گم میشم ، گم شدنی بدتر از هر گم شدنی گم شدن تو خودم . بیشتر زوری که تو زندگی این روزام دارم میزنم اینه ببینم چرا اینجام وظیفم چیه و چطوری میتونم هم واسه خودم مفید باشم هم واسه آدمای دورم و اینکه خدا چه هدفی از خلق من یکی داشته .
هدفم از این وبلاگ فقط دل خودم و نامه هایی واسه آینده خودمه تا یادم نره چه راهی رو اومدم اگه عمری باقی باشه.