سبک بال
کاش میتوانستم نظرسنجی بگذارم و از بقیه هم بپرسم که آیا آنها هم اینطورند یا نه.
یکسری کارها هست که مجبور نیستم انجامشان بدهم، اما اگر بخواهم به آرزوهایم نزدیک شوم باید به سراغشان بروم. درست همینجاست که سنگینی گذشته روی شانهام میافتد؛ همین لحظههاست که معنای واقعی سبکبالی را میفهمم. اینکه بتوانی ذهنت را کنترل کنی تا اجازه بدهد کاری را انجام بدهی که به آن نیاز داری… راستش برای من سخت است.
وقتی میخواهم کاری را شروع کنم، انگار همهٔ کارهای ناتمام، همهٔ خاطرات، یکباره جلوی چشمم ظاهر میشوند. انگار تمام وزن گذشتهام روی شانهام میافتد و نمیگذارد تکان بخورم. میچسباندم به زمین؛ انگار کسی با چکمه، پایش را روی صورتم گذاشته و فشار میدهد. احساس میکنم له میشوم. درد میکشم. میخواهم داد بزنم.
و عجیب اینجاست که هم آن کسی که روی زمین افتاده “منم”، و هم آن کسی که پایش را با تمام قدرت روی صورتم فشار میدهد “خودِ گذشتهٔ من” است.
آنکه افتاده منِ امروز است.
آنکه میفشارد منِ دیروز؛
همهٔ چیزهایی که روی دلم سنگینی میکنند: آدمهایی که از دستشان دادم، کینههایی که ماند، آدمهایی که در خاطراتم هستند و دیگر وجود ندارند، اشتباهها، شکستها، کارهای ناتمام، تحقیرها، نادیدهگرفتهشدنها، ترسها… همهٔ همه.
همه میدانند باید “در لحظه زندگی کرد” و “گذشته را به باد سپرد”. همه این جملههای کلیشهای را از بر هستند. اما کی واقعاً میتواند؟
چه کسی میتواند گذشته را ببخشد؟
چه کسی میتواند فراموشش کند؟
چه کسی میتواند اثرش را بر روان نادیده بگیرد؟
برای اینکه کاری را بدون اجبار انجام بدهی — کاری که دوستش داری، کاری که به تمامِ تو نیاز دارد — باید سبکبال باشی. و من اعتراف میکنم ایدههای بسیار زیبایی داشتهام؛ ایدههایی که تقریباً هیچوقت نتوانستم کامل عملیشان کنم، چون درست همان لحظه که به اوج خودم نیاز داشتهام، همان چکمهٔ سنگین گذشته کوبیده شده روی صورتم.
مسئله کمبود استراحت نیست؛ من اگر بخواهم استراحت کنم، حالا دیگر استراحتم حالم را بد میکند. روزهایی که نیاز به «همهٔ خودم» ندارم، آنقدر پرانرژی و خندان هستم که هرکسی من را میشناسد این را تأیید میکند. روزهایی هست که میتوانم حجم زیادی کار کنم؛ دقیق، پرانگیزه و با حسی خوب. روزهایی که چیزهایی را که دوست دارم یاد میگیرم و حالم خوب است.
اما ماجرا همیشه همین روزها نیست.
مشکل آن لحظههایی است که باید از درون، بیاجبار و بدون فشار بیرونی، دنبال چیزی بروم که خودم واقعاً میخواهم. لحظههایی که کمترین لغزش کافیست تا گذشتهام از پشت سر یقهام را بگیرد.
با این حال، همیشه هم شکست نخوردهام. گاهی توانستهام خودم را ببخشم و کاری را تا انتها پیش ببرم — و راستش، آن روزها بهترین عملکردم را داشتهام و از خودم راضی بودهام.
اما الآن…
الآن به تمامِ خودم نیاز دارم.
به همهٔ انرژی مثبت و همهٔ تلاشم.