رنگ رخساره ما سِر درون را نشکافت
گونه سرخ شده سیلی غم را نَشناخت
دل ما سوخت ولی ساخته با سوز دلش
به سَر قِصه خود ماند اگر هرچه که باخت
تو موقعیتیم که هیچکی دیگه غیر خدا اونقدری بهم نزدیک نیست که بفهمه چِمه ...
رنگ رخساره ما سِر درون را نشکافت
گونه سرخ شده سیلی غم را نَشناخت
دل ما سوخت ولی ساخته با سوز دلش
به سَر قِصه خود ماند اگر هرچه که باخت
تو موقعیتیم که هیچکی دیگه غیر خدا اونقدری بهم نزدیک نیست که بفهمه چِمه ...
وسعت و تعمیم پذیری ، چیزی که شاید سالها طول بکشه تا بفهمی مثلا یسری قانون ها برای خودت میزاری که به عنوان اصل عمل میکنن و بعد ها میبینی که این توی موارد دیگه هم کار برد داشته من همیشه این قضیه توقع نداشتن از کسی رو با خودم میگم ولی الان فکر کنم این توقع نداشتنه خیلی گسترده تر از افراده این توقع نداشتن توی موضوعات دیگه هم هست مثلا توقع نداشتن از خودت از کاری که میخوای شروع کنی این که مثلا از کاری که میخوای توقع داشته باشی که یهو بترکونه ، دیده بشه ، مفید باشه ، کیفیت خوبی داشته باشه ، برات درامد زایی بکنه ، بقیه تحسینش کنن و... خوب توقع داری ازش مگه نه این که توی اون توقع داشتن از بقیه میگفتی تو باید تا جایی که امکانش هست به بقیه خوبی کنی و به فکر بازگشت این خوبیه نباشی برای خودت صرفا یه کاری که حال دلتو خوب کنه یا حتی یه طبق یه سخنرانی که از دکتر الهی قمشه ای گوش کردم حتی اگه میخوای به کسی کمک کنی هم نباید فکر کنی تو کسی هستی و با خودت مغرور نشی که من این کارو کردم من این کمک رو انجام دادم این منیت داشتنه بده و آدم میتونه توی این مورد به این سطح برسه که اصلا خودش رو توی رابطه با خدا اصلا کسی نبینه تو غیر چیزی که خدا بهت داده چیزی نداری که بخوای منیت داشته باشی یا از کسی توقع داشته باشی خدا خودش میدونه باید چیکار کنه خودش میبینه این منیت و توقع همه چیز رو خراب میکنه . نمیخوام بگم من این طوریم ولی دوست دارم خودم رو به یه همچین چیزی شبیه بکنم .
حالا اگه برگردیم به اون تعمیم دادن توقع داشتنه به نظر من ما نباید از کاری که دوستش داریم و کار خوبی هست هم توقعی داشته باشیم و هی بشینیم به انتظار بعد هر کاری که میکنیم که کی دیدتش کی تحسین کرده چند نفر دیدن کی پول میشه برام کی خفن و میرسه به سطح بالا کارم میشه اینا همه توقع از اون کاره که حتی باعث میشه شروعش هم نکنیم . این جا هم اون کاری که به دلت افتاده رو با توکل به خدا باید انجامش بدی خدا خودش میدونه کی باید دیده بشی چطور دیده بشی کجا دیده بشی به چه سمتی بری اگه با خودش بستی باید توی عمل هم بهش نشون بدی که به قرار داد اعتمادی که بین خودت و خدات بستی پایبندی و بهش توکل کردی.
یادمه پارسال توی انجمن علمی تربیت بدنی یه طرحی رو شروع کردم تحت عنوان کتاب خوانی و یک کتاب رو شروع کردم هر شب ده صفحه ازش رو گذاشتم برای بچه ها و همون اول هم با خودم گفتم اصلا نباید برام مهم باشه که چند نفر میخونن شاید یک نفر(که خودم باشم ) فقط این کتاب رو بخونه ولی من باید کاری که فکر میکنم درسته رو انجام بدم و بتونم بهترش کنم مثلا برای اینکه بازدهی این قضیه بالا بره تیکه های مفید تر و جملات طلایی کتاب رو هم برای کانال جدا میکردم و میزاشتم تا کسایی که کمتر وقت دارن هم بتونن استفاده کنن و افراد بیشتری رو بکشونم سمت این کتاب خونی . من این طرح رو 90 روز انجام دادم تقریبا و بدون فکر و توقع از اینکه چند نفر دارن کارمو دنبال میکنن کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم و حال دل خودم خوب بود و کم کم هم در طول این مدت چند نفری به این طرح اضافه شدن که دقیق نمیدونم چند نفر بودن ولی حتی اگه یک نفر هم باشه برای من بسه .
تعمیم پذیری مسئله مهمی هست که باید بیشتر در نظر گرفته بشه خیلی از داستانا خیلی از اصول های اخلاقی گستردگی زیادی دارن که میتونن زندگیت رو تحت الشعاع قرار بدن. امیدوارم از این به بعد بتونم بیشتر به این قضیه و فکر کنم و موارد تازه تری هم کشف کنم.
به امید خدایی که حواسش بهت هست حتی وقتایی که خودت به خودت حواست نیست.
داشتم به اون جمله ای که توی یکی از مطالب قبلی نوشتم بیشتر فکر میکردم ، اینکه زندگی ما فقط مال خودمون نیست یعنی چی از نظر من؟! یعنی نمیشه مثلا بری کوه نوردی چون احتمال مرگت هست ؟، نمیشه سوار ماشین بشی چون احتمال مرگت هست ؟ یا خیلی از کارای دیگر که احتمال مرگ توش هست رو انجام ندی ؟!
نه به نظرم اینه تو هر کاری باید ریسک انجام اون کار رو بسنجی و فقط به خودت فکر نکنی مثلا با موتور ۱۲۵ سرعت ۱۱۰ تا رو بدون کلاه ایمنی یا بدون چراغ تو شب پر نکنی ، بدون آگاهی و آموزش نری کوهی که خطرناکه ، وقتی شنا یاد نداری نپری تو دریا یا استخر ، خطرناک رانندگی نکنی و... تو همه این موارد باید ریسکشو کم کنی و بدونی مرگ یا آسیبت غیر از خودت میتونه روی زندگی بقیه هم خیلی تاثیر بزاره و تو دردسر بندازتشون نباید خودخواه بود .
باز همه اینا رو گفتم شاید یکی فکر کنه نا امیدم و آرزوی مرگ دارم اتفاقا اصلا اینطوری نیست من زندگی رو دوست دارم و کلی امید و آرزو دارم ولی نمیخوام بهش وابسته باشم و خودمو از مرگ بترسونم. میدونم دنیا خیلی افتضاحه ولی من دوست دارم بتونم تا وقتی زندم حتی واسه یه ذره خیلی خیلی کوچیک هم که شده خوبی و فایده داشته باشم برای دنیا یا حداقل ضرر نداشته باشم اینطوری میتونم کلی تجربه خوب واسه خودم کسب کنم و با این امید ادامه بدم .
دلم آتیش گرفته ولی اگه همین الان کسی کنارم باشه فکر میکنه مثل همیشه عادیم ، راستش همیشه تقریبا سعی میکنم چیزی رو به روم نیارم نمیدونم فکر میکنم بهم قدرت میده ، غروره یا چیز دیگه راستش هیچ وقت نتونستم با کسی راحت باشم بیشتر تنهایی از پسش بر اومدم
از شنبه یه بغضی تو گلومه و الان سینم و پشتم درد میکنه دیروز یکم گریه کردم ولی هنوز آروم نشدم یجورایی مغزم بهم میگه گریه بکنی یا نکنی این آتیش خاموش شدنی نیست ، فراموش شدنی هم نیست این دردا و زخما قراره تا تهش باهات باشن ولی این تویی که باید باهاشون کنار بیای و صبر کنی این تنها مرحم تلخ برای زخمته فقط باید صبر کنی هرچقدر هم که سخت باشه.
امروز سعی کردم قوی باشم شاید بیشتر از همیشه سعی کردم آروم باشم توی جمع و عید غدیر رو به کام کسی تلخ نکنم. خدا بزرگه .
یکی از مهم ترین حسایی که آدما دارن حس بویاییه حسی یجایی خوندم که میگفت اینایی که آلزایمر یا زوال عقل میگیرن آخرین چیزایی که یادشون میمونه حسای بویاییه مثل بوی قرمه سبزی که برای من مفهوم اینو میده که همه خانواده هستن یا مهمون داریم ، روز تعطیله و حال و احوال مادرم خوبه و بیشتر به عشق منی که عاشق قرمه سبزیم وقت و انرژی گذاشته
یبار یه موشه توی کیفم اومده بود پی نون و من متوجه نشده بودم و اوورده بودمش توی خونه و نصفه شب از کیف اومده بود بیرون و از شانس اومده بود روی سرم مث فنر از جام پریدم و گرفتمش ولی متاسفانه بوش رفت تو دماغم انقدر بد بود که هنوز وقتی یادش میوفتم حالم بد میشه .
امروز یکی از سخت تریین روزای خانواده ما بود یکی از عمو هامو تو تصادف از دست دادیم و کل خانواده پر جمعیتمون عزادار شدن . عمویی که همیشه خنده رویی و رقص محلیش به یادم میمونه ، یادم میمونه حتی وقتی پسرشو یبار زدم چطور با خنده و شوخی و تشر الکی سر ته قضیو رو هم اوورد . از همه اینا و همه خاطره های خوبی که باهم داشتیم امروز رفتیم سردخونه دنبالش تا بتونیم برای آخرین بار ببینیمش اونجا بوی کافوری که به جنازه زده بودن رفت تو مغزم دوباره مثل سه سال پیش که رفتیم تا یکی از دوستای مرحوممو تحویل بگیریم و اونجا اون بوی لعنتی اولین بار رفت توی مغزم و این بو یکی از کابوسای منه .
همیشه وقتی تو زندگیم یکی رو از دست میدم دلم به این خوشه که همه ما رفتنی هستیم و منم قراره بهشون ملحق بشم . توی این دو سال اخیر یکی دو بار تا دم مرگ رفتم ولی خدا نخواسته که برم راستش به این معتقدم زندگی من فقط مال من نیست وبا رفتنم زندگی بقیه هم بهم میخوره وگرنه مرگ انقدرا برام ترسناک نیست بیشتر اون نوع رفتن برام مهمه ، زمانش هم حتی مهم نیست اگه اون رفتنه خوب باشه و یا اینکه خودم خوب باشم یا تو مرحله آخر قبل اینکه خیلی بد بشم و دیگه امیدی به خوب شدنم نباشه خدا بگه بسه پاشو بیا اینور اونجا خودم راضی به رفتنم. یه بخش مهمی از عاقبت به خیری هم همینه و کی غیر خدا و خودت میتونه بهت اینو هدیه بده . پس تهش میرسیم به اینکه ما نیز مسافریم . . . مهم اینه توی طول این سفر چیکار میکنیم.
به امید خدایی که دوستت داره و همیشه دراش به روت بازه. . .
امروز داشتم مثل همیشه راه میرفتم پیاده و کلی راه رفته بودم یه آرایشگاه رندوم دیدم رفتم نشستم و موهامو تا ته کوتاه کردم بعد از مدتها ، ولی خوب خودم دوسش دارم احساس سبکی میکنم تو کلم .
به نظرم بدترین حس سردرگمیه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم