ما گاو داری کوچیکی داریم تو ته حیاطمون با سه یا چهارتا گاو که قدیما بیشتر بودن ولی از دوران روحانی کبیر که گند زد به بازار آذوقه و قیمتش سر به فلک کشید دیگه نتونستیم بیشتر نگهداریم یعنی نمیصرفید .
این قضیه فکر کنم برمیگرده به سال ۹۶ یا ۹۷ که کلاس دهم یا یازدهم بودم اون زمان دوتا گاو داشتیم یکی نر یکی ماده . گاو ماده تازه زاییده بود و وقتی گاو برای اولین بار و تازه میزاد چون میترسه و آشنا نیست خودش نمیتونه بره جایگاه شیردوش تا شیرشو بدوشی و اگر ندوشی هم گوسالش گرسنه میمونه و هم از حجم شیر زیاد خودش اذیت میشه پس باید بری داخل گاو داری و هدایتش کنی تو جایگاه شیردوشی تا بتونی دستگاهو بهش وصل کنی از قضا گاو نری که ما داشتیم به شدت وحشی و بزرگ بود تقریبا یک تن وزنش میشد به یه کله بزرگ و دقیقا مثل این فیلما وقتی میرفتی پشت میله های گاوداری پاشو به زمین میکشید و سرشو نزدیک زمین نگه میداشت و نعره های گاوی میزد اپ. ما وقتی گوساله به دنیا میاد یه خمیر شاخسوزی هست میزنیم که شاخ در نیاره چون اگه داشته باشه خرابکاری میکنه و این گاو نر متاسفانه گوساله خودمون نبود و خریده بودیم و لعنتی هم شاخ داشت هم وحشی بود که میشه بد از بد .
معمولا اینطوریه که بابام خودش گاو رو میدوشه و به کارای گاوداری کوچیکمون خودش میرسه مگه اینکه کاری داشته باشه تا من یا یکی دیگه بریم از قضا تو همین حینی که گاو زاییده بود و این گاو نر وحشی هم کنارش بود یه روز دیر اومد و من میدونستم که باید میدوشیدم تا گاو اذیت نشه اما از ترس اون گاو وحشی صبر کردم بابام خودش بیاد ، اومد و با نگاه طلبکارانه بهم گفت که هنوزز ندوشیدیش منم گفتم نه گفت بدو برو آذوقه رو بریز تو جایگاه شیردوش صداش بزن بیاد میام خودمم و منم اطاعت امر کردم و دویدم انجام دادم ولی هرچی گاو رو صدا زدم به همون دلیلی که قبلا گفتم نیومد که نیومد پس به اجبار صبر کردم بابام خودش بیاد. بابا سراسیمه اومد و به من که پشت میله ها هاج و واج ادا اطوار این گاو نر بودم که داشتم سم میکشید زمین و با نگاهش بهم میگفت اگه جرئت داری پاتو بزار اینور میله تا پارت کنم نگاه میکردم گفت ندوشیدیششش گفتم نیومد که بدوشم و گفت خوب میرفتی هدایتش میکردی منم گفتم میخواستم ولی اینو نگاه کن نرفتم خب ، بعدش با یه نگاه مقتدرانه و پوزخند که مثلا تو هنوز بچه ای و فکر میکردم بزرگ شدی گفت ترسیدییی هه برو کنار و یه شاخه نازک برداشت بره که من بهش گفتم حداقل با این میله من برو یه نگاهی کرد و فکر کنم خیلی دلش میخواست با همون چوب نازک بره اما حرف من خیلی عاقلانه تر بود و میله رو ازم گرفت و رفت داخل...
وارد که شد یه دادی سر گاو نر کشید و گاوه ترسید و رفت عقب و با گام های پیروز مندانه پدر سمت طویله رفت تا گاوو به سمت شیر دوش هدایت کنه اما غافل از اینکه اون گاو نر وقتی رفت عقب از ترس نبوده رفته بود دورخیز کنه تا دور و شتاب بیشتری بگیره دقیقا مثل این فیلمای گاو بازی یه نعره ای کشید و دوید سمت پدری که گاودار بود اما گاو باز نه از اینجا به بعد پدرم پشت دیوار طویله بود و من نمیدیدمشون فقط گاونر رو دیدم که دویید اون سمتی و صدای پدرم که داشت داد میزد و من به واقع خشکم زده بود و صدای درگیری و گرد و خاک نبرد رو میدیدم و سریع دوییدم یکی و صدا کنم و خودم با سطل آب برم بریرم رو گاو که یهو دیدم بابام پرت شد هوا و میله دستش بود و وقتی اومد پایین دوباره یه صدای ترررق ضربه شندیدیم و بعدش گاو به شدت نعره کشید و در رفت اومد بیرون از پشت دیوار وقتی اومد دیدم شاخش شکسته و خون میاد و داره کلشو میماله زمین از درد پدرم گاو ماده رو خدایت کرد به شیردوش و با گام های هراسان اما پیروزمندانه اومد نمیدونم چرا ولی مثل همیشه تو موقعیت های جدی وقتی دیدمش با خنده قاطی شده با ترس گفتم دیدی حالا از چی میترسیدم بعدش با هم زدیم زیر خنده و ریز ریز خندیدیم
خدا خیلی رحم کرد ولی خوب شد من نرفتم و خوب شد میله رو بهش دادم و خوب شد که گاو شاخش شکست
نمیدونم چرا ولی گفتم یچی بنویسم حال و هوامون عوض شه خیلی دوست دارم کامنت بزارید حس خوبی داره که بفهمی یجا حداقل وصله