بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

تقریباً پنج‌ـ‌ شش سال پیش تکه‌کلامی داشتم که زیاد از آن استفاده می‌کردم: «مهم نیست».
هر وقت کسی از دستم ناراحت می‌شد، با پررویی می‌پرسیدم: «ناراحت شدی؟»
بعد با حالت مسخره‌ای می‌گفتم: «مهم نیست.»
آن‌قدر این جمله را تکرار کرده بودم که دیگر هیچ‌کس جدی نمی‌گرفت؛ تبدیل شده بود به شوخی و خنده.

اما امروز می‌فهمم «مهم نیست»های واقعی آن‌هایی‌اند که همیشه فراموش می‌کنم.
این‌که مهم نیست به مقصدی که برای خودت چیده‌ای برسـی یا نه، وقتی داری از مسیری که تو را به آن مقصد می‌رساند لذت می‌بری.
شاید همین، ارزشمندترین «مهم نیست» زندگی باشد؛ همان چیزی که معمولاً فراموش می‌کنم اما در نهایت همین باور است که مرا به حرکت وامی‌دارد.

راستش از ابتدای پاییز، به شکل شدیدی از همه چیز بیزار بودم.
خودم را مثل ظرفی می‌دیدم پر از آبِ راکد؛ آبی که از بس تکان نخورده، کم‌کم گندیده.
شاید بهترین تعبیر این باشد: من از درون گندیده بودم.
چون چیزهایی برایم مهم شده بودند که هیچ‌وقت نباید مهم می‌شدند، و چیزهای مهمی بی‌اهمیت شده بودند.
نتیجه‌اش شد رکودی که مرا به این حال رساند.

اما حالا…
باز همان «مهم نیست»های درست‌اند که باید یادم بمانند:

مهم نیست صاحب رویای بزرگی بشوم، وقتی در مسیر رویاهایم قدم برمی‌دارم.

مهم نیست آینده‌ام را با دقیق‌ترین شکل ممکن برنامه‌ریزی کنم؛ وقتی حتی از زنده بودنم در ساعت آینده بی‌خبرم.

مهم نیست مالک چه چیزهایی باشم، وقتی آدم‌هایی هستند که مرا همان‌طور که هستم دوست دارند.

مهم نیست برای شکست‌هایم عزاداری کنم؛ وقتی هنوز نفسی دارم که دوباره تلاش کنم.

مهم نیست بقیه بد باشند؛ کافیست من در حد توانم کورسوی نوری باشم.

مهم نیست حریص باشم؛ وقتی ظرف روزی‌ام دست خداست.

مهم نیست چقدر پول داشته باشم؛ اگر جنبه‌اش را نداشته باشم، فقط تبدیل می‌شوم به تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای دیگر.


کاش آدم‌ها فراموش‌کار نبودند…
کاش همان «مهم نیست»هایی را که باید، مهم نمی‌گرفتیم.

۰ نظر ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۱:۵۸
بید مجنون

کاش می‌توانستم نظر‌سنجی بگذارم و از بقیه هم بپرسم که آیا آن‌ها هم این‌طورند یا نه.

یک‌سری کارها هست که مجبور نیستم انجامشان بدهم، اما اگر بخواهم به آرزوهایم نزدیک شوم باید به سراغشان بروم. درست همین‌جاست که سنگینی گذشته روی شانه‌ام می‌افتد؛ همین لحظه‌هاست که معنای واقعی سبک‌بالی را می‌فهمم. اینکه بتوانی ذهنت را کنترل کنی تا اجازه بدهد کاری را انجام بدهی که به آن نیاز داری… راستش برای من سخت است.

 

وقتی می‌خواهم کاری را شروع کنم، انگار همهٔ کارهای ناتمام، همهٔ خاطرات، یک‌باره جلوی چشمم ظاهر می‌شوند. انگار تمام وزن گذشته‌ام روی شانه‌ام می‌افتد و نمی‌گذارد تکان بخورم. می‌چسباندم به زمین؛ انگار کسی با چکمه، پایش را روی صورتم گذاشته و فشار می‌دهد. احساس می‌کنم له می‌شوم. درد می‌کشم. می‌خواهم داد بزنم.

 

و عجیب اینجاست که هم آن کسی که روی زمین افتاده “منم”، و هم آن کسی که پایش را با تمام قدرت روی صورتم فشار می‌دهد “خودِ گذشتهٔ من” است.

آن‌که افتاده منِ امروز است.

آن‌که می‌فشارد منِ دیروز؛

همهٔ چیزهایی که روی دلم سنگینی می‌کنند: آدم‌هایی که از دستشان دادم، کینه‌هایی که ماند، آدم‌هایی که در خاطراتم هستند و دیگر وجود ندارند، اشتباه‌ها، شکست‌ها، کارهای ناتمام، تحقیرها، نادیده‌گرفته‌شدن‌ها، ترس‌ها… همهٔ همه.

 

همه می‌دانند باید “در لحظه زندگی کرد” و “گذشته را به باد سپرد”. همه این جمله‌های کلیشه‌ای را از بر هستند. اما کی واقعاً می‌تواند؟

چه کسی می‌تواند گذشته را ببخشد؟

چه کسی می‌تواند فراموشش کند؟

چه کسی می‌تواند اثرش را بر روان نادیده بگیرد؟

 

برای اینکه کاری را بدون اجبار انجام بدهی — کاری که دوستش داری، کاری که به تمامِ تو نیاز دارد — باید سبک‌بال باشی. و من اعتراف می‌کنم ایده‌های بسیار زیبایی داشته‌ام؛ ایده‌هایی که تقریباً هیچ‌وقت نتوانستم کامل عملی‌شان کنم، چون درست همان لحظه که به اوج خودم نیاز داشته‌ام، همان چکمهٔ سنگین گذشته کوبیده شده روی صورتم.

 

مسئله کمبود استراحت نیست؛ من اگر بخواهم استراحت کنم، حالا دیگر استراحتم حالم را بد می‌کند. روزهایی که نیاز به «همهٔ خودم» ندارم، آن‌قدر پرانرژی و خندان هستم که هرکسی من را می‌شناسد این را تأیید می‌کند. روزهایی هست که می‌توانم حجم زیادی کار کنم؛ دقیق، پرانگیزه و با حسی خوب. روزهایی که چیزهایی را که دوست دارم یاد می‌گیرم و حالم خوب است.

 

اما ماجرا همیشه همین روزها نیست.

مشکل آن لحظه‌هایی است که باید از درون، بی‌اجبار و بدون فشار بیرونی، دنبال چیزی بروم که خودم واقعاً می‌خواهم. لحظه‌هایی که کمترین لغزش کافی‌ست تا گذشته‌ام از پشت سر یقه‌ام را بگیرد.

 

با این حال، همیشه هم شکست نخورده‌ام. گاهی توانسته‌ام خودم را ببخشم و کاری را تا انتها پیش ببرم — و راستش، آن روزها بهترین عملکردم را داشته‌ام و از خودم راضی بوده‌ام.

 

اما الآن…

الآن به تمامِ خودم نیاز دارم.

به همهٔ انرژی مثبت و همهٔ تلاشم.

۰ نظر ۰۴ آذر ۰۴ ، ۰۱:۳۵
بید مجنون

عجیب و غریب و پیچیده؛ این‌ها کلماتی‌ست که معمولاً در توصیف من از آدم‌هایی که با آن‌ها آشنا می‌شوم می‌شنوم. اما چیزی که آن‌ها نمی‌دانند این است که من همیشه تمام تلاشم را کرده‌ام که فهمیده شوم. هیچ‌وقت نخواستم مرموز باشم یا مرموز به نظر برسم. شاید فقط آن‌قدر درگیر آشوب‌های درونی‌ام بوده‌ام که نتوانسته‌ام خودم را درست بروز بدهم، و راستش از همین موضوع خودم هم در رنج بوده‌ام.

 

اندک کسانی بوده‌اند که پیش از آن‌که برچسبی به من بچسبانند، صبورانه به حرف‌هایم گوش داده‌اند و تلاش کرده‌اند مرا بفهمند. بعضی موفق شدند، بعضی نه؛ و دنیا همیشه همین بوده برای همهٔ انسان‌ها. کاش قدر کسانی را که ما را می‌فهمند بیشتر بدانیم؛ و چه دردناک است از دست دادن این آدم‌ها… 

 

و اما بعد…

 

قربان خدا بروم؛ استادِ پیچاندن گوش بندگانش است وقتی به خودشان غره می‌شوند و خیال می‌کنند چیزی می‌دانند. راستش مدتی بود که به کتاب‌هایی که خوانده‌ام فکر می‌کردم و ته دلم شاید این حس بود که آدم فرهیخته‌ای شده‌ام و فهمم از عموم جامعه بیشتر است. البته هیچ‌وقت آن را در ظاهر بروز نمی‌دادم، اما در عمق دلم گاهی به خودم می‌بالیدم. و درست همین لحظه‌هاست که خدا به تو می‌فهماند که «هیچ نمی‌دانی» و همیشه باید خودت را زیر ذره‌بین بگذاری؛ در ارتباطاتت، صحبت کردنت، حتی کوچک‌ترین حرکات و جزئیاتت. مخصوصاً اگر معلم باشی؛ کسی که کوچک‌ترین رفتار و نگاهش شاید آیندهٔ شاگردی را جابه‌جا کند.

 

چندی پیش برای بار دوم و با دقت بسیار بیشتر، کتاب آیین دوست‌یابی دیل کارنگی را خواندم و تلاش کردم نکاتش را در برخورد با دیگران به کار بگیرم. واقعاً هم تأثیر زیادی بر من گذاشت و شاید حتی باعث نوعی غرور پنهان در من شد. تا اینکه خدا در بزنگاهی حساس قرارم داد و گویا در این امتحان مردود شدم؛ تا بفهمم که «هیچ نمی‌دانم» و باید همیشه حواسم شش‌دانگ به رفتارم باشد: مبادا دل کسی را بشکنم، مبادا شوق کسی را کور کنم، مبادا ناخواسته کسی را برنجانم.

 

دل آدم‌ها به لحظه‌ای می‌شکند. آبرو سال‌ها قطره‌قطره جمع می‌شود و با یک غفلت بر باد می‌رود. و چه وحشتناک‌اند این اشتباه‌ها… زخم‌هایی که شاید خوب شوند، اما هرگز فراموش نمی‌شوند.و خدا کند هیچ گاه باعث زخم دلی نشوم.

 

هرچه هست، شاکرم؛ شاکر از اینکه خدا هنوز آن‌قدر دوستم دارد که گوشم را می‌پیچاند. همین که می‌دانم حواسش به من هست و اشتباهاتم را می‌بیند، برایم کافی است. خدا خودش ما را از شر خودمان حفظ کند؛ که بزرگ‌ترین دشمن ما، وقتی‌ست که خودمان دشمن خودمان باشیم. امیدوارم هیچ‌وقت—چه خواسته و چه ناخواسته—باعث رنجش دلی نشوم.

 

به امید خدایی که حواسش به ما هست، حتی وقتی خودمان به خودمان حواسمان نیست.

۲ نظر ۰۲ آذر ۰۴ ، ۰۱:۰۷
بید مجنون