تقریباً پنجـ شش سال پیش تکهکلامی داشتم که زیاد از آن استفاده میکردم: «مهم نیست».
هر وقت کسی از دستم ناراحت میشد، با پررویی میپرسیدم: «ناراحت شدی؟»
بعد با حالت مسخرهای میگفتم: «مهم نیست.»
آنقدر این جمله را تکرار کرده بودم که دیگر هیچکس جدی نمیگرفت؛ تبدیل شده بود به شوخی و خنده.
اما امروز میفهمم «مهم نیست»های واقعی آنهاییاند که همیشه فراموش میکنم.
اینکه مهم نیست به مقصدی که برای خودت چیدهای برسـی یا نه، وقتی داری از مسیری که تو را به آن مقصد میرساند لذت میبری.
شاید همین، ارزشمندترین «مهم نیست» زندگی باشد؛ همان چیزی که معمولاً فراموش میکنم اما در نهایت همین باور است که مرا به حرکت وامیدارد.
راستش از ابتدای پاییز، به شکل شدیدی از همه چیز بیزار بودم.
خودم را مثل ظرفی میدیدم پر از آبِ راکد؛ آبی که از بس تکان نخورده، کمکم گندیده.
شاید بهترین تعبیر این باشد: من از درون گندیده بودم.
چون چیزهایی برایم مهم شده بودند که هیچوقت نباید مهم میشدند، و چیزهای مهمی بیاهمیت شده بودند.
نتیجهاش شد رکودی که مرا به این حال رساند.
اما حالا…
باز همان «مهم نیست»های درستاند که باید یادم بمانند:
مهم نیست صاحب رویای بزرگی بشوم، وقتی در مسیر رویاهایم قدم برمیدارم.
مهم نیست آیندهام را با دقیقترین شکل ممکن برنامهریزی کنم؛ وقتی حتی از زنده بودنم در ساعت آینده بیخبرم.
مهم نیست مالک چه چیزهایی باشم، وقتی آدمهایی هستند که مرا همانطور که هستم دوست دارند.
مهم نیست برای شکستهایم عزاداری کنم؛ وقتی هنوز نفسی دارم که دوباره تلاش کنم.
مهم نیست بقیه بد باشند؛ کافیست من در حد توانم کورسوی نوری باشم.
مهم نیست حریص باشم؛ وقتی ظرف روزیام دست خداست.
مهم نیست چقدر پول داشته باشم؛ اگر جنبهاش را نداشته باشم، فقط تبدیل میشوم به تازهبهدورانرسیدهای دیگر.
کاش آدمها فراموشکار نبودند…
کاش همان «مهم نیست»هایی را که باید، مهم نمیگرفتیم.