شب نوشت 4
پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۲، ۰۲:۳۴ ق.ظ
جانا برو این جام را پر می نمی خواهم دگر
این قلب بی قرار را افسون نمی خواهم دگر
با چون منی از خود جدا گویی مدارا میکنی
ای بی خبر من از خودم خود را نمی خواهم دگر
قانع به حال ، طماع فرداهای خوب و بهترم
گر در رهم خوردم زمین سستی نمی خواهم دگر
عشقی که باشد چاره گر در بین سختی آرزوست
اینک ببین از جان تو چیزی نمی خواهم دگر
در اوج تنهایی اگر کردی ز ما یادی نیا
پر گشته ام از درد و غم دردی نمی خواهم دگر
پاییز ، برگ زرد را هر روز آتش میزنم
در بین آتش یخ زدم سردی نمی خواهم دگر
من شاعرم ، میگویم از عشق ، شادی ، رنج و غم
من شاعری آزادهام صاحب نمی خواهم دگر
گفتی که این شعر از آن کسیست؟!
صاحب نمی خواهد دگر....
۰۲/۰۵/۱۹