شب نوشت 6
شنبه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۲، ۰۷:۴۷ ق.ظ
بیا آغوش بگشا که شیدا گشته ایم ما
خمار بوی مویت چه رسوا گشته ایم ما
تو لیلایی و شیرین درون هر کتابی
منم مجنون قصه که دائم در سرابی
درون کوره ای گرم تنم از سوز یخ زد
پر از خالی درونم تهی اما پر از درد
صنم بودی و سنگی چرا بر دل نشستی؟
به وهمم یک فرشته به واقع گو که هستی ؟
خودت گرچه نبودی جنون شکل خودت بود
شدم دیوانه بنگر جنون درمان من بود
۰۲/۰۵/۲۱