شب نوشت 8
دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۲، ۱۰:۴۲ ب.ظ
من به چشم خویشن دیدم که جانم میرود
صحبت از رفتن نبود او پس کجاها میرود
دم ز عشقم میزدم گفتم بمان و زود رفت
بی خبر از راه بود دیدم که تنها میرود
عقل و قلبم در میان جنگ عشق و منطق اند
عقل میگوید بمان و قلب بی ما میرود
پند و اندرزش دهم دیوانه دیوانه او بی رغبت است
گوش بگرفت و بگفت در پی فردا میرود
باده ای آوردمش تا مست گردد،بی خیال
هیچ تاثیرش نکرد هوشیار کامل میرود
هر دری من میزدم باد هوا پیش او
مه رخی را دیده بود بی اختیار او میرود
چشم بستم بر زمان تا که فراموشم شود
پیر و فرتوتی شدم ساعت ، بی ما میرود
عطش از جانم برون زد ناله بردم پیش حق
از کدامین اشتباه این ظلم بر ما میرود
۰۲/۰۵/۲۳