شب نوشت 9
سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۲، ۰۲:۱۷ ق.ظ
جوشش جوانیم را به جهانیان بگفتم
همه دل مرده و خسته روح خود بدین بسفتم
نفسم حبس به سینه مات مبهوت سیاهی
کوه آرزوی قلبم گشت همچون تله کاهی
نه صنم دوای ما بود نه هوای کل دنیا
بکش از دود تباهی که بمیرد کل رویا
شور سودای خودم را به توهمات کشتم
به تکلم زبان ها زخمی و شکست پشتم
اندکی درنگ کن دل به کجا چنین شتابان
مقصدت ستارها بود چه وِلی در این بیابان
زخم و کار و حرف مردم به بها بخر به جانت
تا کشی جور سفرها مهر طاووس به نامت
به سواره و پیاده تو اگر دمی نبودی
بخز از میان طوفان به تنی پر از کبودی
ز دو رنگی دمادم رو به غاری و خودت باش
پتک زندگی به جسمت بزن و نگار خود باش
۰۲/۰۵/۲۴