دل شکستن
بابای من تو یه خانواده پر جمعیت بوده یه خانواده با ۹ تا بچه پدرش که بشه پدربزرگ من یه کشاورز و دامدار معمولی بوده و خب تقریبا هیچی نمیتونسته برای بچه هاش ارث یا کمک زندگی بده برای همین از ابتدا کار کرده هر کاری هم که بگی کرده کارگری ، دست فروشی ، بنایی ، گچ کاری ، رانندگی ، کشاورزی و دامداری. یه داستان بین همه اینا داره چند وقتیه دارم بهش فکر میکنم تو زمانای قدیم چندین سال دهقان بوده یعنی از خودش زمین نداشته و روی زمین کسی کشت میکرده و درصد خودشو بر میداشته از اون دوران کم و بیش یادمه چون بچه بودم داستانش از این قراره که بابای من دهقان دو نفر بوده بیشتر که یکی پدربزرگ مادرم بوده و یکی دیگه هم یه بنده خدای دیگه بعد از سالها دهقانی یه روز یه مهمونی بوده که خیلیا از جمله بابای من و اون شخصی که براش دهقانی میکرده حضور داشتن تو اون مراسم یا مهمونی میگه یه شخص حالا نسبتا مهمی که مارو نمیشناخته گفته خودتونو معرفی کنید بشناسیمتون همه خودشونو معرفی میکنن به بابای من که میرسه اون شخصی که براش دهقانی میکرده به یارو میگه حاجییی اینا معروف نیستن شناخته شده نیستن تو روستا یه همچین چیزی به بقیش کار ندارم ولی خوب بابای من اینو خیلی قدیما یبار یادمه یجا بین خودمون تعریف کرد که آره فلانی همچین چیزی گفت و من از لحنش فهمیدم اون حرف دلشو شکسته من یارو رو میشناسم کم و بیش و هر وقت میبینمش یاد این قضیه میوفتم و الان میبینم چقدرررر شکسته و ریخته شده طرف نمیخوام بگم بابای من آه کشیده یا چیزی چون بابام تا جایی که من میدونم کینه ای نیست و دلش گندس ولی میخوام بگم غرور و دل شکستن چطور میتونه اینطوری شکستت کنه واقعا یه حرف شاید به ظاهر کوچیک و از روی بی عقلی چقدر میتونه تاوان داشته باشه .
امیدوارم با حرفام و کارام باعث شکستن دل کسی نشم