آی مغزم
امروز رسماً وارد مرحلهی جدیدی از مبارزه با کمالگرایی شدم.
به حدی از تجربه رسیدم که باید توی بازار خودمو بچپونم. ولی از صبح که پا شدم، نمیدونستم از کجا شروع کنم. مدام به این فکر میکردم که «هنوز کامل نیستم».
این حس رو میشناسم و میدونم عادیه، میدونم قراره گاهی پذیرفته نشم یا حتی جواب رد بشنوم. ولی باید پیش برم.
واقعیت اینه که این فکر که «تا حرفهای نشم وارد بازار نمیشم» یه چیز کاملاً احمقانهست.
توی این بازار، اگه معطل کنی، میخورنت و قورتت میدن… مثل یک شکلات که فقط چند ثانیه شیرینه و بعدش نیست میشه.
---
تصویر دریا و سکوت
امروز وقتی به این وضعیت فکر کردم، یه تصویر تو ذهنم نشست.
مثل این بود که ته یک دریا گیر کردم. نه خفه میشم، نه نجات پیدا میکنم.
فقط آب دور و برمه، سکوت، تنهایی… و فکر.
من فکر کردن رو دوست دارم، ولی اگه مثل یک فیلسوف بخوای به همهچیز فکر کنی، چون نامتناهیه، مغزت درد میگیره.
خیلی وقتا حس کردم توی همین حالت بودم:
یک دریای عمیق، دور از همهچیز، غرق در ایدهها و افکار خودم.
این تا یه جایی خوبه… ولی اگه با عملگرایی همراه نشه، به مرز جنون میکشونه.
---
ترسِ گیر کردن بین خیال و واقعیت
همیشه از این میترسیدم که بین خیال و واقعیت گیر کنم.
توی مرز بمونم.
دنیای واقعی رو از ترس یا بیعملی کنار بزنم و به دنیای خیالی خودم بچسبم…
دنیایی بدون عیب و نقص، که خودمو لایقش میکنم، ولی هیچوقت لمسش نمیکنم.
واقعیت اینه که هیچکس کامل نیست. این جهان هم برای کامل بودن ساخته نشده. پر از دروغ، ظلم، پلشتی و چیزهای کثیف دیگهست.
اینکه بخوای وسط این همه تاریکی یک شمع باشی، میشه یک رویا.
شمعی که با همهی سختیها و بادهای دنیا، نورشو نگه داره.
---
انتخاب
الان سر دو راهیم:
یا باید با واقعیت و قضاوت شدن و نادیده گرفته شدن کنار بیام و دنیای افکارمو بهش پیوند بزنم…
یا غرق بمونم توی خیال، جایی که امنه ولی بیاثر.
انتخاب سختیه. ولی میدونم اگه شمعم رو روشن نگه دارم، حتی کمنور، ارزشش رو داره.
---
به امید خدایی که عاشقمونه، حتی وقتی خودمون از خودمون بیزاریم.
شاید همهی زندگی همینه:
یاد گرفتن اینکه چطور شمعمون رو روشن نگه داریم، حتی وقتی بادهای دنیا بیوقفه میوزن.