خیالت رفته از یادم
شنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ق.ظ
خَیالَت رَفتِه اَز یادم، خَیالِ رُویِ زیبایت
فَراموشَم شُدی حالا، چِقَدر دُورَم زِ دُنیایت
مَن اَز دیوانِگان بودَم، کِه با عِشقَت شُدَم مَجنون
اَسیرِ مویِ پُرپیچَت، شِکَستِه با دِلی پُرخون
هَمان دیوانه بَعد اَز تو، بِبین اِینگونه آزادَست
نیازی نیست بَرگردی، کِه آن وَیرانِه آبادَست
مِیانِ غُربَتَم اَمّا، نِمیگیرَد دِلَم بی تو
خودَم بی یادِ تو شادَم، نِمیسوزَد دِلَم بی تو
خَیالَت رَفتِه اَز یادم؟ وَلـی دَر شِعرِ مَن هَستـی!
تَمامِ شِعر نیرنگَست، هَنوزَم جانِ مَن هَستـی
چندین تقریبا ۷ هفته هست که این وقت شبو دیگه ندیدم و زود میخوابم و این موضوع خیلی برام حیاتیه ولی این شعرو که شروع کردم غرقش شدم و الان ازش راضیم و دوسش دارم
فردا هم حتما زود بیدار میشم 😁
پ.ن: این شعر هم بی صاحب است شاعر چه حاشا میکند!!!
۰۴/۰۶/۰۲