بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

کاش

شنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۷:۴۵ ب.ظ

نمی‌دانم بهای تلاش‌های این روزهایم چیست. نمی‌دانم نتیجه این دویدن‌های بی‌امان به کجا خواهد رسید. روزهاست که خود را در اتاقی حبس کرده‌ام؛ دور از مردم، دور از هیاهوی اطرافیان، و کم‌حرف‌تر از همیشه. سکوت برایم به اعتیاد بدل شده است.
نمی‌دانم آیا روزی نوبت من فرا می‌رسد یا نه. حتی نمی‌دانم در مسیر درستی قدم برمی‌دارم یا خیر. صادق باشم؟ حقیقت این است که گاهی حتی نمی‌دانم چه می‌کنم. روزهای بلند تابستان را به شب می‌رسانم، و شب‌هایش را ـ برخلاف تمام شب‌بیداری‌های گذشته‌ام ـ در خواب به روز می‌سپارم. کسی شده‌ام که پیش‌تر هرگز نبودم؛ شاید بی‌ثمر، شاید با نتیجه‌ای دیررس. چه کسی می‌داند نقشه خدا چگونه است؟

گاه آرزو می‌کنم کاش زندگی بر مدار «کاش‌ها» می‌چرخید. هزاران "کاش" که به قول پدر، با کاشتنشان حتی شلغم هم نمی‌توان برداشت. اما چه باک، کاش می‌شد شلغم برداشت؛ چرا که روزهایی چون امروز، پر از "کاش"هایی هستم که سنگینی‌شان جانم را به لب می‌رساند.
کاش می‌توانستم فریاد بزنم. کاش می‌توانستم گریه کنم. کاش جایی بودم که ذهنم خالی، خالیِ خالی می‌شد. کاش در گذشته بیشتر کنار بعضی انسان‌ها می‌ماندم، و کاش بعضی دیگر را حتی جواب سلامشان را هم نمی‌دادم. کاش هیچ‌گاه به شعر پناه نمی‌بردم. کاش وبلاگی نمی‌نوشتم. کاش اسکیمویی بودم در سرزمینی سرد، با دغدغه‌ای ساده: گرم ماندن خانه یخی‌ام و داشتن لقمه‌ای غذا. کاش در آن خانه یخی نه اینترنتی بود، نه رسانه‌ای. تنها کتاب‌هایی که دوست داشتم، بی‌هیچ رنگی از سیاست یا مذهبی که گاه بازیچه سیاست‌های آلوده می‌شود.
کاش دکمه‌ای بود که می‌توانستم مغزم را با آن خاموش کنم. راستش، از این همه زمزمه بی‌پایان ذهنم خسته‌ام.

هزاران "کاش" از ذهنم می‌گذرد.
کاش پاسخی برایشان داشتم. پاسخی برای اینکه چرا انسانی می‌تواند انسان‌های دیگر را در رنج و سختی بگذارد؟ چرا باید بمبی بر سر کودکی بی‌پناه فرود آید، کودکی که حتی نمی‌داند سیاست چیست؟ چرا انسان از طمع سیر نمی‌شود؟ چرا هیچ‌کس نمی‌داند حق حقیقی‌اش چیست؟ چرا به جرم جغرافیا، دختری باید تنها به خاطر زن بودن آزار ببیند؟ چرا ملتی در کره شمالی محکوم به بردگی‌اند؟ چرا بعضی پرسش‌ها جرم‌اند؟ چرا این همه «چرا»؟

خدایا، می‌دانم که هستی. می‌دانم که می‌بینی. می‌دانم که نقشه‌ای در کار است. اما آیا حق دارم چرایی عدالت‌ها را بجویم؟
خدایا، می‌دانم که هستی؛ اما کاش ذره‌ای از فهم این رازها را در من می‌نهادی، تا این‌گونه سرشار از خشم و ناامیدی نمی‌شدم. کاش این‌قدر فراموشکار نبودم، و تو در هر لحظه زندگی‌ام آشکار بودی.
کاش می‌توانستم گریه کنم… کاش می‌توانستم فریاد بزنم.

۰۴/۰۶/۰۹
بید مجنون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی