بازی تابستانه
آخرین تابستان نیمهی اول دههی دوم زندگیام آرام آرام به پایان میرسد و این روزها گذر زمان را بیش از پیش حس میکنم. سرعتش عجیب است؛ مفهوم «یک چشم به هم زدن» انگار همین دیروز بود که به مدرسه میرفتم، دانشآموزی ساده، و حالا خودم معلم شدهام.
روزگار عجیب است… آن روزگاران را به یاد دارم، اواخر دورهی اول متوسطهام؛ تابستانی که غرق در رویاهای بزرگ شدم، غرق در رویای بازیساز شدن، نویسنده شدن و نوشتن داستان یک بازی. آن تابستان، آن رویاها محقق نشد، اما حالا من هم نویسندهام؛ نه صرفاً با قلم، بلکه با رفتارم و تصمیمهایم. نویسندهی بازی زندگی خودم شدهام، که چگونه پیش رود و چگونه بگذرد.
آری، من بازیساز نشدم، حتی شبیه چیزی که آن سالها گمان میکردم هم نشدم، اما حالا درگیر بازی واقعی زندگیام هستم؛ بازیای در ژانری مخلوط از اکشن و درام، یا شاید تراژیک. هنوز در مراحل ابتدایی بازیام، در نقشهای کوچک به وسعت اتاقم، مشغول یاد گرفتن و ساختن هستم؛ شاید شبیه چیزی که آن روزها رویایش را داشتم. اما نمیدانم چرا، بازی این روزهایم روی سختترین سطح ممکن است، بدون هیچ کمکی.
چه باک؟ این خواستهی من است و مجبورم این بازی را انجام دهم تا روزی این مرحله را پشت سر بگذارم. راستش بیصبرانه منتظر مراحل بعدی بازیام هستم، اما اول باید این مرحله را رد کنم.
تابستانم را به بازی خود ساختهام و دارد به پایان میرسد… خدایا، بگذار بگذرم و کمکم کن که در این سطح سختی خم نشوم.