دلتنگی
راستش را بخواهی، به روی خودم نمیآورم؛ اما دلم تنگ میشود... خیلی تنگ. آنقدر که گاهی بیقرار میشوم، با یاد و مرور خاطرات، و قلبم تند میزند. و این همهی ماجرا نیست؛ حتی دلم برای خاطراتی که میتوانستم بسازم و نساختم هم تنگ میشود.
از طرفی، از بازگشت به گذشته بیزارم. چه دوگانگی عجیبی در من است؛ دلتنگی برای خاطرات و در عین حال بیزاری از برگشتن به همان گذشته.
انگار میان دو جهان معلق ماندهام؛ جهانی که دیگر نیست و جهانی که هنوز نرسیده. نه میتوانم از آنچه گذشت دل بکنم و نه میتوانم بیقرار فردا نباشم. گاهی حس میکنم دلتنگی من بیشتر از آدمها و خاطرات، برای «خودم» است؛ خودی که میتوانست زندگی را جور دیگری بسازد، راهی دیگر برود، و تصویر دیگری از امروز خلق کند.
شاید دلتنگی واقعی همین باشد؛ نه فقط برای کسانی که رفتهاند یا لحظههایی که تمام شدهاند، بلکه برای فرصتهایی که به سکوت گذشتند، حرفهایی که نگفته ماندند و قدمهایی که هرگز برداشته نشدند.
دلتنگی برای اتفاقهای نیفتاده