بیزار از خودِ اکنون
این روزها تکهکلامی که بر سر زبانم افتاده و از آن خوشم نمیآید «نمیدانم» است. منظورم این نیست که فکر کنم همه چیز را میدانم، اما حس میکنم بیش از حد از این کلمه استفاده میکنم و این موضوع واقعاً روی اعصابم رفته است.
هرچند همه چیز را نمیدانم، اما در ۲۴سالگی هنوز درگیر مسألهای هستم که سالهاست مرا میبلعد: کمالگرایی صرف. چاهی که من را درون خود غرق میکند، تلهای که روزها و شبها در آن گیر میکنم. این کمالگرایی من را از خودم بیزار میکند. گاهی تنها امیدم این است که روزی با یک تلنگر به خودم بیایم و دوباره به کاری که بهخاطر همین کمالگرایی از آن فراری بودهام، برگردم.
از برنامههایم فاصله گرفتهام. کاری که برای آن برنامهریزی کرده بودم و تمام تابستان را پایش زحمت کشیدم، به سرانجام نمیرسانم. راستش شاید این کار اصلاً سرانجامی مشخص نداشته باشد و بیشتر یک مسیر باشد، اما من هنوز هم از انجام دادنش خودداری میکنم.
با همه اینها خداوند را بابت سلامتیام شکر میکنم، اما اینکه انسانی مثل من گرفتار کمالگرایی باشد و بهخاطرش زمانش را هدر بدهد، واقعاً دردناک است. من حتی جایگاه کنونیام را مدیون هلدادنهای خداوند هستم؛ اما آنچه را که باید خودم به دست بیاورم، با این سم مهلک میسوزانم و خودم را عذاب میدهم.
همیشه سعی کردهام مثل یک انسان زندگی کنم؛ کاری کنم که عواقب تصمیمهایم جز خودم دامان کسی دیگر را نگیرد. اما همین نگاه باعث شده بیشتر زمان زندگیام را به هدر بدهم و خودم را درگیر کارهای بیهوده کنم. این موضوع، بزرگترین عذاب من بوده و هرچه سنم بالاتر میرود، بیشتر درک میکنم که چقدر به من ضربه زده است. وقتی خودم آسیب میبینم، بهطور ناخودآگاه باعث آزردهخاطر شدن کسانی میشوم که دوستم دارند یا در زندگیام هستند. این موضوع هر روز برایم به یک معضل بزرگتر تبدیل میشود.
گاهی از خودم خسته میشوم؛ گاهی حتی از خودم بیزار. کاش کسی بود که اگر لازم بود، با یک تلنگر یا حتی یک ضربه، من را وادار میکرد کارهایی را که برایشان برنامهریزی کردهام، بالاخره انجام بدهم