تناقص لعنتی
عجب تناقضی در من است: کمالگرایی و نداشتن حس رقابت.
مادرم خاطرهای از دوران کودکیام نقل میکند؛ میگوید در کلاس اول یا دوم دبستان، بهخاطر نمرهی ۱۵ در برگهام به من گفت:
«علی، آخر چرا ۱۵؟ اگر بیشتر تلاش میکردی نمرهات بهتر میشد.»
و من در جواب گفتهام: «همین ۱۵ هم بد نیست!»
به یاد نمیآورم در کلاس یا در مدرسه عطش این را داشته باشم که نمراتم همه ۲۰ باشد یا حتماً شاگرد اول شوم. راستش، بدم نمیآمد، اما اینکه دیوانهوار برایش تلاش کنم؟ نه، چنین چیزی یادم نمیآید. بیشتر دوست داشتم با آرامش و در کنار چیزهایی که خودم دوست دارم، کارم را جلو ببرم.
البته در بعضی چیزها دوست داشتم بهترین باشم؛ مثلاً در نوشتن یک انشای خوب، یا طرح سؤال برای درس علوم، یا جواب دادن به پرسشهای معلم در همان درس. این چیزها کموبیش در یادم ماندهاند.
در ورزش اما — فوتسال، که بیشترین بازیای بوده که انجام دادهام و هنوز هم میدهم — همیشه هدفم بیشتر «کلکل» و «زیبایی بازی» بوده تا برد و باخت. باختن ناراحتم میکرد، اما نه آنقدر که برای بردن، هر کاری بکنم.
کیست که از بردن در یک رقابت ناخشنود باشد؟ اینکه بگویم از برنده بودن خوشم نمیآمد، قطعاً دروغ است. اما اینکه برای برنده شدن هر کاری بکنم؟ نه، تقریباً هیچگاه چنین کاری نکردهام.
جز در معدود مواقعی، مثل کنکور. آنجا همه چیزم را پای شکستن آن سد لعنتی گذاشتم. مخصوصاً چون باید جور تمام درسنخواندنهایم را در چند ماه پس میدادم. فشارش آنقدر زیاد شد که تا اواخر آن دوران به مرز جنون رسیدم؛ با پرخوری، یک تپل عصبی ناراحت شدم. اما خب، آن سد را شکستم — به لطف خدا.
این چه تناقضی در من است؟ عطش رقابت را آنچنان که باید ندارم، اما کمالگراییام از سوی دیگر مرا تا مرز دیوانگی میکشد. چیزی که باعث میشود مثل آبی راکد بمانم؛ بیخروش، و کمکم به گندیدگی برسم.
خوب یا بدش را نمیدانم، ولی این قاعدهی بازی است؛ بازیای که گاه آنقدر تلخ میشود که تا از بعضی چیزها دل نکنی، نمیتوانی به خواستههایت برسی. کوچکترین مثالش برای من، بازی با کامپیوتر بود که حالا علیرغم علاقهام، از آن دوری میکنم.
اما این بازی، از من قربانی میطلبد؛ خیلی بیشتر. این بازی با کوچکترین ضعف، تو را له میکند و کنار میگذارد، گویی اصلاً وجود نداشتهای. از این تناقض بیزارم.
میخواهم خطوط قرمزی داشته باشم؛ مثل خانواده، عزیزان، یا اینکه به کسی آسیب نزنم. اما در عین حال، بتوانم یک جنگجوی واقعی باشم؛ کسی که با شجاعت و تفکر، جنگی را برای خواستهاش به راه میاندازد، و در میانهی میدان، با آرامش و ثبات قدم، به سوی هدفش میرود.
روزیدهنده خداست، بیهیچ شکی. اما فهم امروز من این است که خدا، ظرف روزی هر کس را به اندازهی رشدش بزرگ میکند.
به امید خدایی که حواسش به ما هست، حتی وقتی ما به خودمان حواسمان نیست.