بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ماه شبی برای ما بی تو چرا سحر شود
شب به سکوت خود بماند تا که ز تو خبر شود


مست نگاه خود بکن این دل بی قرار را
تا که در این در به دری معجزه ای دگر شود


منطق و عشق من تویی ای تو تمام جان من
کاش که با آمدنت  عشق تو معتبر شود


خیره به چشمان تو من گوهر عشق دیده ام
 شاعرم و نوشتنت به دفترم شکر شود


در همه جا تویی و ما چگونه منکرت شویم
فکر و خیال بودنت قاتل این بشر شود

 

باز شب به سحر آمد و من بر سر دفتر بیداااار

دروغ چرا

البته یه فکری زده بود به سرم اینو قبلا نوشتم 😂😂

 

۲ نظر ۱۶ تیر ۰۲ ، ۰۴:۰۶
بید مجنون

چند وقتیه بچه ها تو خوابگاه میگن تو خواب حرف میزنم و یا ناله میکنم و سوژه شدم میخندن بهم البته قبلا تو خونمون هم شده خندیدم تو خواب یا نا مفهوم حرف زدم ولی نمیدونم اینا دارن پیاز داغ بهش میزنن یا واقعا اینطوری شدم . دیگه میترسم بخوابم تو خوابگاه شاید 😂 اینکه چی گفتم هم میگن یبار تو خواب دستت از تخت افتاده بوده پایین میگفتی دستمو بگیر ، یا اینکه فحش میدادی که ..... اون جزوه رو بده من و یکی دیگش هست که بد بوده و نمیگمش ولی خوب حس بدیه اینکه چیزی بگی که دست خودت نبوده باشه برای همین از مستی متنفرم و یکی از دلایلی که هیچ وقت امتحانش نکردم حتی وقتی موقعیتش بوده اینه یا اینکه وقتی خیلی خوابم بیاد و آخر شبا انگار  مست میشم وبعدش میفهمم چی شده پس بغیر کسایی که خیلی عزیزن برام و نزدیکمن تو این مواقع حرف نمیزنم . نمیدونم چمه تو خواب شاید یچی داره اذیتم میکنه که تو واقعیت درکش نمیکنم به هر حال شاید دیگه باید از خوابم که خیلی دوسش دارم کم کنم حداقل اینجا .

به امید خدایی که عاشقمونه حتی وقتی از خودمون هم از خودمون بدمون میاد.♥️

۱ نظر ۱۲ تیر ۰۲ ، ۰۲:۱۸
بید مجنون

چند روز پیش که رفتیم دعای عرفه تو حرم بعد از یه مدتی من فقط ترجمشو خوندم و خیلی چیزا فهمیدم و اینکه یه تیکش عالی بود 

 

إِلٰهِى اطْلُبْنِى بِرَحْمَتِکَ حَتَّىٰ أَصِلَ إِلَیْکَ، وَاجْذِبْنِى بِمَنِّکَ حَتَّىٰ أُقْبِلَ عَلَیْکَ . إِلٰهِى إِنَّ رَجائِى لَایَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ إِنْ عَصَیْتُکَ، کَما أَنَّ خَوفِى لَایُزایِلُنِى وَ إِنْ أَطَعْتُکَ، فَقَدْ دَفَعَتْنِى الْعَوالِمُ إِلَیْکَ، وَقَدْ أَوْقَعَنِى عِلْمِى بِکَرَمِکَ عَلَیْکَ .

 

معبودم مرا به رحمتت بخواه تا آن‌که به تو برسم و مرا به مهرورزی‌ات جذب کن تا به سوی تو رو کنم. معبودم امیدم از تو قطع نشود، گرچه نافرمانی‌ات کردم، چنان‌که ترسم از حضرتت نابود نشود، گرچه اطاعتت نمودم، همانا جهانیان مرا به جانب تو رانده‌اند و آگاهی‌ام به بزرگواری‌ات مرا به آستانه تو انداخته.

 

قشنگ داره یادت میده چطوری با خدا حرف بزنی خداییش لذت بردم .

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی خودمون هوای خودمونو نداریم.♥️

۰ نظر ۱۱ تیر ۰۲ ، ۰۲:۲۱
بید مجنون

خلاقیت کلمه ای که به معنای واقعی کلمه عاشقشم و همیشه سعیم این بوده که خلاق باشم . کلاس نهمم موقع انتخاب رشته دوست داشتم برم کامپیوتر بخونم که تهش بازی ساز بشم  یا برم دانشکده موسیقی چمیدونم هر چیزی که توش ذهنم باز باشه و بتونم چیزی خلق کنم از اول منو میکشوند سمت خودش شاید برای همینم وقتی رفتم تجربی دو سال اول واقعا انگار یچی توم مرده بود چون فک میکردم از اون چیزی که عاشقشم دور شدم و خوب در واقعیت هم شده بودم . ولی خوب الان به این نتیجه رسیدم که خلاقیت بسته به جا و مکان نیست درسته اون چیزی که تو رویاهای نوجوونیم بودم نشدم ولی من هنوز عاشق خلاقیت و خلق کردنم و این شور و شوق هنوز تو وجودمه . الان که به زندگیم نگاه میکنم این یکی از قوی ترین محرکای زندگی من بوده نوشتن ، کلیپ سازی ، ایده پردازی ، انجام دادن کارا به روش جدید ، جذب آدمای خلاق شدن و... بهم حسی میده که هیچ چیز جایگزینش نبوده هیچ وقت .

یه پروژه داشتم برای خودم برای برندی که کلی زحمت کشیدم والان خوابیده یکم باید روش کار کنم و شاید شروعش کردم . رویای یه کار و خلاقیت بزرگ برای خلق ارزش برای من هیچ وقت نمیمیره مگه اینکه خودم مرده باشم چه مرده زیر خاک چه مرده متحرک.

 

به امید خدایی که پشتمونه حتی وقتی خودمون پشت خودمون نیستیم♥️

۰ نظر ۰۱ تیر ۰۲ ، ۰۲:۱۶
بید مجنون

چرا بعضی وقتا یهو دل آدم آشوب میشه چه دلیلی داره یهو بی دلیل اینطوری بریزی بهم . 

نمیدونم چرا ولی من در این لحظه از زندگیم تو این مرحله هستم نمیدونم چمه ولی خوب صبح که از خواب پاشدم به خودم گفتم چیزی نیست آب زدم به صورتم و یه خنده به پهنای بناگوش تا بناگوش زدم و انرژی خودمو بازیابی کردم ولی خوب شاید هنوز یکم آشوبم.

یه حسی مثل وقتی که مدرسه تموم شد دارم مثل وقتی که آخرین امتحان رو دادیم و دم در دبیرستان واستادیم و با همه رو بوسی کردیم و بعضیا دیگه همون دیدار آخرمون شد و دیگه ندیدمشو تا حالا با اینکه فکر میکردم رفیقای جون جونی هستیم ولی خوب همه تو زندگیاشون هضم شدن . با اینکه یه سال دیگه از دانشگاه مونده و میدونم بعد دانشگاه خیلیامون تو زندگی هضم میشیم دلم برای این لحظه ها تنگ میشه همینکه صبح پاشم و قیافه برج زهر مار بچه هارو تو سلف ببینم برم کلاس عملی و بچه ها غر بزنن استرس کلاس استاد رمضانی استاد نعمتی استاد قالیباف رو داشته باشیم که کی ارائه داره کی باید چیکار کنه . دلم برای همه اینا مطمئنم تنگ میشه مثل الان که دلم برای پیچوندن کلاس فیزیک یازدهم و رفتن به مدرسه دخترونه و آزمایشگاهش تنگ میشه برای معلم فیزیکمون که ازم بدش میومد و بهم توهین کرد برای آقای رحمانی دبیر شیمی برای مسخره بازی های خودم ، مهدی چزگی که الان دوماد شده ، برای رضا چزگی برای ابوالفضل همت آبادی که سر پرسپولیس خون ریزی راه مینداخت ، برای سجاد گرمابی که ته کلاس بهم تیکه مینداخت با تمام بیشعوریش مسخره مسخره میخندید و من حرص میخوردم ، برای علی سلیمانی که تقریبا همیشه با هم بودم و بعد اون روبوسی روز آخر دیگه هیچ وقت ندیدمش برای همه اون روزا دلم تنگ میشه شاید برای همینه آشوبم یا دلیلش اینه که دلم از الان برای این روزا هم تنگ شده برای احسان بزمی که با شلوار کردی بره لباساشو جمع کنه و من الان از پشت پنجره ببیننش برای بچه هایی که توی خوابگاه کوچیک و تنگ تو هم میلولن و الان خوابن دلم تنگشون میشه .

مادرم وقتی بچه هاش ازش دور میشن دلتنگی رو تو چشماش میبینم ولی خوب یه جمله داره همیشه میگه هرجا که خوشین و حالتون خوبه باشین من خوشحالم یعنی دوتا حس توام با هم که نیاز به یه پختگی زیاد داره .

یه سال دیگه از دانشگاهمون هست و من دوست دارم نهایت استفاده و لذت رو ببرم ازش . 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی که خودمون پشت خودمون نیستیم.heart

۰ نظر ۲۴ خرداد ۰۲ ، ۰۸:۱۴
بید مجنون

یه جا یه جمله خوندم خیلی با حال بود

((تو مسیرت اگه راهتو مثل آدم نری مجبوری برای جبران بدویی))

​​​نمیدونم شاید برای همینه همش در حال دوییدنم و یه علاقه بینمون ایجاد شده. خیلی مسیر نرفته دارم و حالا حالا ها باید بدووم . حوصله حاشیه هم ندارم دیگه پس دیگه دکمه اهمیت خیلی چیزا رو باید بزنم . بقیش هرچی صلاحه.

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتایی که خودمون هوای خودمونو نداریم .♥️

 

​​

۱ نظر ۲۰ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۰۷
بید مجنون

به نظرم همه آدما یه چیزایی یا یه اخلاقایی دارن که مختص خودشونه (چشم بسته غیب گفتم 😂) مثلا پاتوق ، هرکس پاتوق خودشو داره برای وقتایی که میخواد خلوت کنه با خودش یا بقیه . از پشت کنکوری که حرف میزدم یاد پشت بوم افتادم که پاتوقم بود میومدم اینجا موزیک گوش میکردم و ریلکس میکردم براس درس خوندن. پشت بوم خونمون روبه روی دشت نیشابوره و شبا همه نیشابور و فیروزه از اینجا چراغاش معلومه بعضی شبام مثل امشب ماه دلبری میکنه . یا مثلا کوهای پاسنگ اونجا رو هم دوست دارم.یا باز تو نیشابور قبلا که باغ امین اسلامی رو بردارن گند بزنن توش میرفتم یه چیپس میگرفتم میشستم میخوردم ، یا تو مشهد بغیر حرم و مسجد گوهرشاد یه شهدای گمنام توی میدون شهدا هست زیاد میرم خیلی جای دنجیه میرم کتاب میخونم تنهایی . توی دانشگاه روی پله های جلو سالن کشتی شباش دیدنیه.خونه مادر بزرگم اینا میرم باغ کنار جادشون کنارش یه تپه هست که منظره غروبش مخصوصا تو بهار عالییه . الانم برم لذت ببرم 😂

اینا پاتوقای منن و ازشون لذت میبرم .جدیدا خیلی طولانی مینویسم از این به بعد کمترش میکنم 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی خودمون هوای خودمونو نداریم.

 

 

۰ نظر ۱۶ خرداد ۰۲ ، ۲۲:۰۱
بید مجنون

یه موضوع جالبی که بهش پی بردم در خصوص خودم عادی شدن زنگ آلارم گوشی برای بیدار شدن صبحام بود. چی میشه که یه زنگ با اون صدای کریحش برام عادی شده و هیچ واکنشی بهش نشون نمیدم حتی وقتایی که زیادم خسته نیستم . روزای اول که آلارم رو با یه صدا سر راس اون ساعت تنظیم میکنی این طوری نیست حتما برای شما پیش اومده ولی خوب اگه مجبور نباشی پاشی یا بشه پیچوند مثلا کلاسو .  اول که پا میشی بعد از اینکه هنوز مست خوابی تو ذهنت داری توجیه میکنی که بابا این که ضروری نیست بزار بخوابم بعد که پاشدم با انرژی بیشتری ادامه میدم ، بزار بخوابم بابا یه روزه کلاسو میپیچونم میگم بچه ها بگن مریض بود نتونست بیاد سر کلاس بجایی بر نمیخوره که ، بزار بخوابم این همه بقیه بچه ها غیبت میکنن منم روش این استاده سخت گیر نیست درسو بخواطر غیبت حذف نمیکنه و الا ماشالله از این جمله ها رو تو کسری از ثانیه مغزت میگه بهت تا بخوابی آخر سر هم اگه موفق نشه میگه ببین خوب باشه پاشو ولی یکم چشماتو ببند تا  گرم بشه و بعدش پاشو این تیر آخر رو که میزنه اگه بخوابی نود درصد مواقع دیگه رفتی که رفتی تمومه .

داشتم راجب این موضوع فکر میکردم که فهمیدم این مغز چقدر اینجا دوستیش دوستی خاله خرسس چقدر برنامه هامونو سر این توجیه کردناش به باد داده نه فقط تو این موضوع خواب بلکه بقیه موضوعا مثلا اینستا گردی و وقت رو تلف کردن که میاد میگه حالا ده دقیقه اینجا نشستن که به جایی بر نمیخوره ولی یهو میای میبینی کل روزت سر حرفای بیخود و اینستا گردی و از این پیج به اون پیج رفته به باد فنا و همینطور هفته ، ماه ، سال و.... یهو میای به خودت میبینی که شده 30 یا 40 و تو با خودت میگی کی اینطوری شد کی رسیدم اینجا چیکار کردم و چون هیچ کاری نکردی همه اعتماد به نفست به باد فنا میره و همینطوری ادامش میدی تا بمیری.

تازه فقط هم این وقت تلف کردنه یا خواب نیست این دوستی خاله خرسه مغز خیلی خطرناک تر این حرفاس سر اینکه یه کار اشتباه رو انجام بدی یا ندی این گناه رو انجام بدی یا ندی یا اینکه اگه ذهنت آماده انجام یه کار بزرگ باشه چقدر برات توجیه میاره که تو آماده این کار نیستی و این کار برای تو نیست یا از تو دیگه گذشته این کار رو انجام دادن یا اینکه مردم چی میگن و صدها (( یا )) دیگه تا منصرفت کنه. البته قبل هر کار باید به همه جنبشه هاش فکر کرده باشی و وقتی شروع کردی دیگه مجال فکر کردن راجب اصل موضوع رو برای توجیه های بی منطقی که میخواد مانع انجام دادن کار باشه نیست مگه این که حین کار متوجه جنبه هایی از کار شده باشی که به یقین برسی که این کار واقعا مضر و بی فایدس برای خودت و برای بقیه که اونجا باید متوقفش کنی البته باید همیشه به مغز سر این قضیه مشکوک بود چه در شروع کار چه در حین چرا که آدم یکی از غریبه میخوره صدتا از خودی این خودی رو من اینجا خود مغز تفسیر میکنم برای این جمله.

چقدر کار و گناه تا اینجا نکردم که بعد بخوام براش توجیه های زشت بیارم این موضوع چند وقته واقعا داره آزارم میده. چون بعد اینکه یه کار اشتباه کردم واقعا دیدم چقدر دارم توجیه های زشت برای قشنگ جلوه دادن یا حتی عادی یا ضروری بودن اون اشتباه میارم و چقدر این موضوع بده چقدر باعث میشه از خودت خدات و خواسته هات دور بشی .

یکی از توجیه هایی که برای خودت و خدا میاری اینه که میای میگی بابا این کارو میکنم و بعد توبه میکنم خدا که میبخشه بابا. آره ولی خوب آدم چقدر میتونه بی معرفت باشه که بخواد سو استفاده کنه از این موضوع چون حتی همینم اگه خدا از دستت ناراحت بشه بخواطر اینه که خیلی خیلی خطرناکه برای خود آدم و من چقدر متوجه این ناراحت شدنه از دست خودم شدم . خوبه که بعضی وقتا زود بخشیده نشی تا بفهمی چه اشتباهی کردی تا بفهمی حتی این زود بخشیده نشدنه هم بخواطر خودته ( همینقدر عاشق ) . شکر

 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی خودمون هوای خودمونو نداریم حتی وقتی از دستمون ناراحته این واقعا خود عشقه کاش قدرشو بدونیمheart

۰ نظر ۰۷ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۵۱
بید مجنون

جدای از کاغذ و لپ تاپ نوشتن تو گوشیم لذت خودشو داره کلا فرقی نداره نوشتن لذت بخشه .

اومدم پارک ملت قدم بزنم تنها و این دومین باریه که تو پارک ملت با گوشی مینویسم دفعه قبلی تولدم بود چقدر زود گذشت .

امروز از همون صبح که پاشدم میخواستم روزمو پر انرژی شروع کنم و سعیمم کردم ولی بنا به دلایلی دوستان حالشون گرفته بود و در ادامه منم حالم گرفته شد البته کلا تو یه حال ترکیبیم ترکیبی از دلتنگی ، لذت ، آرامش، ترس و.... البته دیشب آبجوش ریخت تو خوابگاه رو پام حس سوزشم بهش اضافه میشه 😅

اگه بخوام تشریحش کنم دلتنگیای پنجشنبه ها برای کسایی که نیستن دلم تنگشون میشه ولی فقط با جمله منم میام پیشتون یه روز خودمو آروم میکنم.

قدم زدن رو دوست دارم و تو روزایی مثل امروز برام لذت بخشه دیدن آدمایی که نمیشناسمشون ، لذت دیدن دختر بچه ای که با پدرش تاتی تاتی راه میره ، پسر بچه ای که باباش براش تازه دوچرخه خریده و با کمکی هایی که به چرخش بستس داره با عشق دوچرخه سواری میکنه ، پیرمرد و پیرزنایی که شاید به گفته دکترشون دارن با شور و حرارت پیاده روی میکنن و یه قیافه بامزه تو هم کشیده گرفتن به خودشون و باز پنگوئنی راه رفتنشون که بماند نمیدونم اینا جالبه و لذت بخشه برام .

​یه چیز بامزه ای که هست برای من دیدن این زوج هایی (انشالله که محرمن ) مثل قناری دارن با هم راه میرن خیلی باحالن بعضیاشون.

آهنگ که توی گوشم سنگ قبر آرزو از آرتوش که یه موزیک بک گراند ملو میده بهم تو قدم زدن همه اینا رو دوست دارم.

البته این دید خوب قضیس و گفتن چیزای خوبه وگرنه خوب کیه که ندونه مردم کلی مشکل دارن که کم کم به دسته نا امیدا اضافه میشه.

آخرای ماهه و بی پولی که بنا به دلایلی این ماه خیلی برام حس شد داره بیداد میکنه 😂 نمیدونم غروره یا چی ولی به شدت از اینکه قرض بگیرم یا نسیه متنفرم حتی از خانوادم مگه اینکه دیگه نیاز خیلی زیادی باشه وگرنه تنهایی و تو خوابگاه میگذره . شکر خدا هم حواسش بهم بوده همیشه.

 

کلا قدم زدن آرامش بخشه برام باز اگه دلم گرفته باشه یا ذهنم درگیر باشه که هیچ یبار یادمه از صب تا غروب ۱۲ کیلومتر پیاده راه رفته بودم تو  نیشابور که البته دلیلشم یادم نیست ولی حتما قضیه خیلی پیچیده بوده 😂

 

به امید خدایی که حواسش بهمون هست حتی وقتایی که خودمون به خودمون حواسمون نیست .♥️

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۹:۳۳
بید مجنون

چندین سال پیش موهامو خیلی بلند گذاشته بودم خیلم دوسشون داشتم و حالا نه زیاد چون آدم شلخته ای هستم ولی بهشون میرسیدم و یجورایی حس وابستگی داشتم بهشون یبار این حس وابستگیه خیلی رو مخم بود رفتم با ماشین از ته موهامو زدم ، خیلی بعدش پشیمون و اذیت شدم ولی بعد از اون چندین بار این کارو تکرار کردم حتی یبار با ماشین که زدم بعدش تیغ کردم صاف صاف ولی دیگه اون حس پشیمونی و اذیت شدنه نبود برام و حتی همین الان هم میتونم اینکارو بکنم ولی خوب یکم بخواط جایگاه معلمی رعایت میکنم . 

دیگه یادم میاد اولین باری که گوشی خریدم کلاس نهم یه گوشی سامسونگ جی 5 بود خیلی اون زمان شاخ بود و خیلی هم دوسش داشتم و خیلم بهش وابسته بودم یبار به بهونه درس گوشیه رو دادم برای داداشم باشه این یکی حتی از مو هم بدتر بود چون خیلی گوشی دوست داشتم . ولی بعدش که باز گوشی خریدم کلاس دهم اونم دادم به داداش دیگم ولی دیگه مثل اولیه برام مهم نبود که گوشی ندارم . 

خلاصه بگم از این حس وابستگیه حالا چه به وسیله باشه یا چیز دیگه فراریم و خوب تا اینجای کار خیلی جاها تونستم از وابستگیه فرار کنم و بعضی جاها هم نه و به شکل اعتیاد ادامه داشته ولی خوب با همونا هم همیشه در جنگ بودم . به نظر من وابستگی چیز خیلی مخربیه ولی خوب بعضی وقتا آدم وابسته میشه که اگه بتونه خودشو ازش دور کنه حالا به هر زحمت و جون کندنی بعدش به یه آزادی میرسه که برای من به شخصه خیلی لذت بخشه.

البته بگم که من دیگه بعضی جاها خیلی شورشو در اووردم و به بیشعوری تبدیل شده که این عیب رو تو خودم میپذیرم مثلا تو یه ماهی که مشهد بودم ترم قبل یادم اومد نزدیک ده روزه به مادرم زنگ نزدم و خوب این از اونور بوم افتادنه شاید دیگه بعضی وقتا به بی احساس بودن برسه این خوب نیست . هرچیزی در حد تعادلش خوبه.

به هر حال من از وابستگی فراریم و تو این چند سال شاید یکی از خوبیایی که داشتم همین بوده که تونستم ازش فرار کنم و به کمتر چیزی وابسته باشم و حتی اون بعضی چیزای دیگه هم دارم تلاش میکنم که بهشون وابسته نباشم و خیلی موفق هم بودم شکر خدا راضیم تو این مورد از خودم.

 

خوب بریم سر حس و حال این روزا

امروز با استاد ناصر محمد رحیمی رفتیم تو مدرسه استعداد های درخشان شهید هاشمی نژاد 2 توی مصلا برای مقاله ای که قراره با هم گروهی ارائه بدیم یسری تست از بچه ها گرفتیم . روز سختی بود من جمعه خونه بودم و برای اینکه ساعت 8 مدرسه باشم تو مشهد ساعت 4 صبح راه افتادم و تو مدرسه هم خیلی خسته شدیم ولی خوب تجربه ارزنده ای بود برام. استاد محمد رحیمی هم آدم با علم و با حالیه انشالله بتونم ازش چیزایی که میخوام و یا نمیخوامو یاد بگیرم و به دردم بخوره در حال و آینده.

یکم روزای سختی دارم میگذرونم از یه پروژه کلیپ سازی کشوری هم داشتم این مدت برای روز معلم که به اهدافی که من میخواستم نرسید و شکست خورد بنا به هر دلیلی که من برای اینکه راحت تر باشم گردن میگیرم دلایلشو. از اونورم ماشین سنگین چپ کرده که خوب شکر خدا همه سالم بودن و فقط ضرر مالی داشت برامون . به هر حال این روزا هم میگذره.

بگذریم ولی من پرو تر از این حرفام که کنار بکشم از کارم ادامش میدم .

نمینویسم اینجا چون این روزا مثل قدیم تو برگه مینویسم بیشتر بخواطر اینکه یه مدت حس کردم روند وبلاگ از اون روندی که اول برای خودم مشخص کردم بودم فاصله گرفته و هدفش و مخاطبش داره یه راه دیگه رو میره که این مورد آزارم میده . ولی به هر اینجا فقط برای حال دل خودمه هر وقت دوست داشته باشم مینویسم. 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی خودمون هوای خودمونو نداریم.heart

۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۰:۰۰
بید مجنون