بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

امروز شد بیستمین روز از دی ماه 1401 بخواطر فرجه های امتحانات دانشگاهم خیلی تعداد کسایی که موندن دانشگاه کمه منم بخواطر دوره ماساژ موندم تا تمومش کنم و متاسفانه برای دروس دانشگاه هیچ اقدامی نکردم مخصوصا حرکت شناسی امروز هوا خیلی سرد شد و طبق گفته ها قراره تا آخر هفته خیلی خیلی سرد تر هم بشه امشبم برف نم نم گرفت منم تا بیرون رفتم و از سردی هوا لذت بردم . امشب هم مثل خیلی از شبای دیگه تا صبح بیدار موندم ولی شاید بتونم بگم یکی از عجیب ترین شبای زندگیم بود که به صبح رسید ماجراشم شروع میشه از دوره مربیگری هندبال که تو تابستون امسال برگزار شد و بردنمون تو بلوک هفت تیر از اول تابستون امسال دوباره کتاب خوندنو شروع کرده بودم و وقی اومدم دوره کتابام تموم شده بود و کتابی برای خوندن نداشتم پولامم میخواستم نگه دارم چون سفر کربلا میخواستیم بریم و نمیخواستم خرج کنم زیاد تا پول کافی برای سفر بمونه هرچند کم . روزای آخر دروه که میخواستیم برگردیم گفتم یه نگاهی به کتابخونه بلوک بندازم و اونجا یادم نیست ولی چندتا کتاب برداشتم و یه کتاب هم راجب یکی از شهدای مدافع حرم بود که به چشمم خورد اولش شاید مثل خیلی از هم سن و سالای خودم گفتم بابا این رو بیخیال یه کتاب مفید تر بخونم ولی نمیدونم به دلم افتاد که خوندنش بهتر از بی کتابیه و حتما توش یه نکته ای هست که بخوام ازش استفاده کنم برش داشتم و انداختمش تو کیفم و بردم خونه از اون روزها و ماه ها گذشت تا رسیدیم به امروز که تموم شد از موقعی که شروعش کردم لحظه به لظحش برام خاص و عجیب بود تا همین امشب که نزدیک نصفشو تا صبح خوندم و تمومش کردم و سرشار از حس مبهم و کلی چرا شدم . نمیدونم چقدر طول کشید ولی بعد از تموم شدنش میخ کوب تو راهرو خوابگاه واستاده بودم ساعت 4 صبح خدارو شکر کسی ندیدم تو اون وضعیت وگرنه قطع به یقین فکر میکرد دیونه شدم ( که البته هستم به تعبیر خودم نه بقیه) این دومین کتابی بود که تو حوزه فکری انقلاب خوندم و و کتاب قبلی هم یه کتاب فوق العاده به نام پایی که جاماند بود که نزدیک 800 صفحه بود و میتونم به جرات بگم که واقعا تحت تاثیرم قرار دادند و شاید زندگیم به دو بخش تقسیم بشه بعد این ترم و قبل این ترم .کتابی که خوندم هم کتاب دلتنگ نباش به قلم خانم زینب مولایی از خاطرات زندگی مشترک شهید روح الله قربانی و همسرشون.

هیچ چیز اتفاقی نیست من توضیح زیادی نمیدم راجب کتابا ولی طبق روند وبلاگ و چیزی که بود برای دل خودم مینویسم تا حال امشبم یادم بمونه و حرفایی که به خودم زدم هم همینطور.

 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی اگه خودمون هوای خودمونو نداشته باشیم.heart

 

 

۰ نظر ۲۰ دی ۰۱ ، ۰۶:۰۵
بید مجنون

همه این جمله رو شنیدیم که بعد از کار تو معدن فلان کار سخت ترین کاره ولی من میخوام بگم سخت ترین کار خیلی  قبل تر از کار تو معدن تغییر یک فرده حالا میخواد ایجاد یک عادت خوب باشه یا حذف یک عادت بد همشون سخت ترین کارای دنیان که خیلی افراد کمی هستن که میتونن این کارو انجام بدن . همینه که خیلی افراد میدونن مشکلاتو هم مشکلای خودشونو هم مشکلای کشور رو ولی هیچ کس اون کاری که باید رو انجام نمیده ذهن من پر از کارای تموم نشدس یا حتی کارای شروع نشده . مهم نیست که میدونی باید چیکار کنی یا نه مهم اینه بخای اون کار رو انجام بدی و به خوب بودنش ایمان داشته باشی بعد از اونه که اون چیزایی که نمیدونستی باید چطوری انجامشون بدی کم کم و گاهی به یه شکل  معجزه آمیز میفهمی که چطور باید انجامشون بدی که صد البته سخته وقت گیره و بعضی وقتا میزنتت زمین ولی خوب مهم اینه ادامش بدی و براش راه حل پیدا کنی ولی شرط اصلیش اینه که اون کار خوب باشه و مفید . من به این قانون معتقدم .

خیلی از افراد تو میونه راه کم میارن و نا امید میشن و میکشن کم کم کنار اینا اراده کافی ندارن و تا مجبور مجبور نباشن کاری رو انجام نمیدن که خودم خیلی از مواقع اینشکلی بودم حقیقتا .

یسری از افرادم هستن که باید برسن به چیزی که میخوان و با هر بدبختی و فلاکتی که شده کم نمیارن شاید یه جاهایی بخورن زمین و دهنشون سرویس بشه ولی باز پا میشن و ادامش میدن اون دسته بالایی امکانش هست که و بیان تو این دسته ولی خوب کلی فس فس میکنن و خیلی قر و فر دارن ولی شایدم انجامش ندن.

یه سری از افرادم هستن که میدونن چی میخوان و چی خوبه ولی خوب هیچ وقت انجامش نمیدن اینا بزدلن اینا مضر ترین افراد هستن که برای اینکه هیچ کاری رو شروع نمیکنن دلشون میخواد که بقیه هم مثل خودشون باشن و حتی بقیه رو هم دلسرد میکنن . همیشه غر میزنن و تا میان شروع کنن به شرایط ایراد میگیرن و یا باید یکی بیاد درستش کنه یا دنیا رو رو سرشون میزارن هیچ وقت حس خوبی ندارن نه خودشون و نه میزارن حس خوبی داشته باشن با خودشون و کارشون . 

تو زندگیم همیشه سعی کردم که هر کار میکنم بزدل نباشم و کاری رو که میخوام انجام بدم ولی خوب بعضی وقتا به خوب بودن اون کار از جنبه های مختلف فکر کردم هم برای خودم هم برای بقیه . 

این روزا شاید یه تغییر اجباری تو زندگیم داره به وجود میاد که خوب یا بدش رو نمیدونم ولی خوب بعد از کلی حال بد و شاید هم افتضاح دارم کم کم رو به راه میشم امیدوارم خیر باشه برا خودم و بقیه و با این همه درد عذابی که برای خودم و بقیه داشته نتیجش خوب باشه. 

 

یه جایی خوندم حال الان و نتیجه هایی که الان میگیریم نتیجه کارا تصمیما و طرز فکر گذشتس به عبارتی برو ببین چی کاشتی که الان بهت میوه داده و داری برداشت میکنی. این چند ماهه به طور میانگین حالم بد بوده تا خوب و این یعنی مشکل از خودم کارام و افکارمه که به خودم و حتی بقیه ضربه زده . نیاز مند یه تغییر خوبم که میدونم باید چیکار کنم ولی هنوز انجامش ندادم و اینه که بده امیدوارم بزدل نباشم و تو این راه زیاد فس فس نکنم چون نمیخوام بعدا هم حالم بد باشه و حال بقیه رو هم بد کنم .

 

به امید خدایی که همیشه هوامو داشته حتی وقتایی که خودم هوای خودمو نداشتمheart

۰ نظر ۱۷ دی ۰۱ ، ۰۲:۲۸
بید مجنون

امروز یه بحث شد با داداشم خانواده خیلی معمولی راجب اینکه کمال گرایی چه ضربه هایی به آدم میزنه و چند مورد رو مورد ارزیابی قرار دادیم.

بعد به خودم فکر کردم که منم یه جورایی کمال گرام ولی کمال گرایی که خیلی خطرناکتر از بقیه انواع کمال گراییاس. همیشه بهترینها رو خواستم و هیچ وقت هم بهش نرسیدم بنا به دلایل مختلف حالا میخواد مالی باشه یا فکری یا حتی اینکه تو ایرانم یا از این پس و یه جورایی این کمال گراییه بهم یاد داد خودمو بپیچونم و هی تقصیرا رو بندازم گردن شرایط مالیم گردن اینکه با روحیات من سازگار نیست وقت ندارم و.... خیلی چیزا همین شد که پیچوندن رو یاد گرفتم خودمو به نحو احسن و بقیه رو هم به نحو احسن تر پیچوندم و توش خبره شدم.

بعد از اینکه بهش فکر کردم گفتم خوب این نیست که همش بدی باشه کمال گرا بودن باید یه خوبیایی داشته باشه که تا الان ادامش دادم شاید یکی از خوبیاش این باشه که چون بهترین رو میخوای خیلی وسیع بهش فکر میکنی و راجب هر موضوعی وارد جزئیات بیشتری میشی و بررسیش میکنی که این چطوریه چطور کار میکنه اگه این کارو بکنم چی میشه و خودتو غرق میکنی تو اینکه انجام بشه چی میشه و ذهنت به یه  جاهایی میره که حد نداره و ساعت ها میگذره که اگه شب باشه مث من تا صبا بیدار میمونی و یا بقیه اوقات تا یه تلنگر بیرونی نباشه از تو خودت نمیای بیرون خیلی شده که داشتم فکر میکردم و بهم گفتن کجایی بیشتر اوقات تو فکر چیزای بزرگی که داشتم مثلا تو یه پیج بزرگ ورزشی که زدم و داشتم تو یه کشور دیگه یه مسابقه اسب سواری رو تماشا میکردم و دلیل اینکه اون کشور تو این زمینه خیلی پیشرفت داشته رو بررسی میکردم و یهو یکی بهم گفته هی علی هی علی و من از دنیای درونی خودم کشیده شدم بیرون و دیدم تو استخر وسط تمرینات بقیه من داشتم به کارام فکر میکردم  و یهو اومده به خودم. این بده ولی خوب اینکه دیدت وسیع تر میشه عالیه که اونم مثل یه شمشیر تیزززززز دو لبس که اگه حواست نباشه تو اکثر موقعیتای زندگی میزنه خودتو زخمو زیلی میکنه و الان که دارم فکر میکنم من اون آدم زخم و زیلی شده هستم که زخمایی که دارم خیلی عمیق و کاری هستن که بعضیاش هم عفونت کرده شاید .

چند وقتیه تمرکزم رو گذاشتم رو ضعفام اینم یه ضعفه که پیدا شد و بهش بی توجه بودم که البته میشه ازش درست استفاده کرد ولی باید خوب فهمیدش و حلش کرد و ازش سود برد . وقتاییکه بنا به هر دلیلی میگی خوب اینکه نمیشه و برا خودت دلیل میاری باید اونقدر جرات داشته باشی که به مغزت بفهمونی رئیس کیه و باید تمرین کنی زورت ازش بیشتر بشه چیزی که من توش مشکل دارم و باید اصلاحش کنم.

 

 

بیشتر باید راجب این موضوع هم حرف بزنم و هم بنویسم و بخونم ریشه ای شد مشکل سید

 

 

میسپرمش به خدایی که پشتمه حتی وقتایی که خودم پشت خودم نیستم.heart

۰ نظر ۱۰ دی ۰۱ ، ۰۲:۱۲
بید مجنون

آدما تو زندگیشون ترس دارن و بودنشم واقعا نیازه و همین باعث شده نسل بشر منقرض نشه و این ترسا بوده که باعث شده خیلی محتاط تر باشه و جونش خیلی از جاها حفظ بشه کلا یه چیز ذاتیه که درون همه هست به نظرم ولی خوب فک میکنم تو من خیلی این موضوع ریشه دوونده تو بعضی موارد که تا یه جاییش اوکیه ولی بعد از یه جایی نه . مثلا چندتا چیز بوده که میترسیدم ازش همیشه اینکه تو تصادف بمیرم ، اینکه غرق بشم بمیرم ، اینکه آتیش بگیرم . این چندتا ترس همیشه باهام بوده و تا یه جاهایی کمکم کرده مثلا تو رد شدن از خیابون خیلی حواسم هست ولی خوب همون ترس اولیم یعنی مردن تو تصادف اونجایی گندش در اومد که فهمیدم از رانندگی میترسم و سمت ماشین نمیرفتم تا جایی که مجبور نشدم فکر کن داداشم تو 12 یا 13 سالگی ماشین دوست داشت و سوار میشد و من تا 19 سالگی سمت ماشین سوار شدن نمیرفتم و بعد از اون خودم رو مجبور کردم که برم و رانندگی یاد بگیرم و گواهینامه رو بگیرم اونم با هزاران مکافات و بدبختی ولی خوب ادامه دادم و گرفتمش این موضوع برای منی که تو یه خانواده بزرگ شدم که همه عشق ماشینن و راننده سنگین کم نداریم تو خانوادمون یه موضوع خجالت آور بود همیشه ولی خوب نه در حد عالی فعلاااااا ولی خوب در حد معقول که بگم آره یاد دارم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون تو این زمینه ولی خوب قطعا مجبورم بهترش کنم چون یه نیاز اساسی تو زندگیمه و خوب فعلا ماشین ندارم که بتونم خودمو ارتقا بدم ولی اگه خدا بخواد و ماشین دار بشم بهتر و بهتر میکنم خودمو انشالله . 

ترس دومی که ازش اسم بردم ترس از غرق شدن بود نمیدونم چرا ولی یکی از بزرگترین ترسام مردن تو آب و خفه شدن بود نمیدونم چرا دارمش ولی خیلی بهش فکر میکردم که اگه یه روزه بخوام بمیرم اصلا دوست ندارم اینجوری بمیرم . از قضا خدا زندگیمو یه جوری چیده قربونش برم این ترم یعنی ترم چهار تربیت بدنی شنا داشته باشم و مجبور باشم با این ترسم رو به رو بشم و دقیقا همون مکافاتی که برای یاد گرفتن رانندگی داشتم رو دارم اینجا هم میکشم و اصلا از خودم راضی نیستم و بدیش هم اینه که فردا نه پس فردا امتحانشه چه میشه کرد باید برای مواجه شدن باهاش و حل کردن این موضوع خودمو به خودم و به خدایی که منو گذاشته تو این راه اثبات کنم میرم دنبالش حتی اگه این ترم بیوفتم که خیلی احتمال قوی ای داره ولی خوب ازش دست نمیکشم و میرم دنبالش مهم نیست چقدر میخوام شکست بخورم تو این مسیر و میخوام هزینه بدم سرش که این هزینه هم میخواد پول باشه یا وقتم یا حتی خندیده شدن بهم باشه باییید کنار بیام باهاش میدونی چرا؟ اگه نمیدونستم که ازش میترسم و میگفتم اصلا توش استعداد ندارم مشکلی نبود ولی فک کن الان که این مطلب رو مینویسم و چندسال دیگه اگه عمری باقی باشه و من هنوز شنا یاد نداشته باشم و بخونمش راجب خودم و راهی که اومدم چه فکری میکنم اینکه یه آدم ترسو باقی موندم و ازش فرار کردم یا موندم و ساختمش . پس از افتادن تو درس شنا باکی نیست  من ادامه میدم به قول گفتنی 

(( به سواره و پیاده تو اگر دمی نبودی         بخز از میان طوفان به تنی پر از کبودی ))

که منظور اینه اگه سواره نبودی و حتی پای رفتن هم نداشتی توی طوفان و باد مخالف و با تن کبود بخز و کنار نکش. امیدوارم اگه چند سال دیگه که این متنو میخونم به حرف خودم عمل کرده باشم حداقل تو این زمینه و فکر کن اونروز نشسته باشم و این متنو بخونم و شنام خوب باشه چه اعتماد به نفسی بهم میده انشالله خدا بزرگه و هدفش از اینکه منو تو این راه قرار داده هم اون موقع بیشتر و بهتر برام مشخص شده باشه در هر حال بازم شکرش میکنم مث همیشه .

امشب شهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) هستش و من بازم خونه نیستم . تو گرماب همه ساله شهادت حضرت فاطمه صبح صبحونه حلیم میدن و من هم تا جایی که تونستم میرفتم و به پخت حلیم در حد توانم کمک میکردم ولی خوب امسال متاسفانه نمیشه و خیلی افسوس داره برام چون حال و هوای اونجا رو سر دیگ با هیچی عوض نمیکنم اونم دیگ برای مهمونای حضرت فاطمه امسال که نشد ولی انشالله بعدا ها جبران کنم و توفیقشو داشته باشم . فردا عوضش میرم حرم با دوستان و انشالله قبول باشه .

 

به امید خدایی که همیشه حواسش بهمون هست حتی وقتایی که خودمون به خودمون هواسمون نیست.heart

 

۲ نظر ۰۶ دی ۰۱ ، ۰۴:۰۶
بید مجنون

یلداس

امشب شب یلدا بر خلاف تمام شب های یلدا تو خونه نبودم . یه تجربه متفاوت و یه یلدای متفاوت . میتونستم امشب برم کنار خانوادم باشم ولی خوب موندم اینجا تا یکم طعم دوری رو بچشم و کنار بچه ها باشیم . در کل تجربه باحالی بود نفری 75 هزار تومن با هم پول گذاشتیم و میوه و تنقلات خریدیم و با آهنگ رقصیدیم خیلی حال داد به عبارتی ولی خوب تو بگو حال دل خود آدم خوب باشه . امشب من بودم ، سجاد محمد آبادی بود، محمد رضا زمندی بود، علی اردلان بود، صادق گلزاری . 

امروز اولین روزی هم بود که نرفتم کلاس شنا یکی از مهم ترین روزای کلاس شنا بود که من نرفتم اعصابشو نداشتم حقیقش اینکه چرا نداشتم بماند ولی خوب بعضی وقتا همینه آدمیزا د دیگه حال چیزیو نداره و خوب بنا به دلایل شخصی منم این هفته ای که گذشت من این حالو داشتم . شنا رو خیلی داغونم و کلاس شنا خارج از کلاسای دانشگاه باید برم که الان نمیرسم برم شایدم تنبلی میکنم . اونجوری که استاد رمضانی میگفت نمره میده من میوفتم احتمالا نمیدونم خدا بزرگه ولی آخرین روزی که استخر بودم به آب یه قولی دادم از اون قولا که روزی که اولین کنکورمو دادم بهش دادم و دوباره برگشتم سر وقتش . راجب ترس باید یه وبلاگ بنویسم در آینده.

برای شنبه باید یه ارائه برای کلاس حرکت شناسی استاد رمضانی بدم به پیشنهاد خودم بود که ارائه بدم اولین بار که خودم تو دانشگاه دنبال این بودم که یه چیزی ارائه بدم. موضوع ارائه معرفی نرم افزار 3d organon anatomy هست که میتونه برای مبحث این درس خیلی خوب باشه نمیدونم استاد خوشش میاد یا نه ولی خوب خودم براش کلی ایده دارم اما  این ذهن مشغول تا صبح نمیزاره رو کارم تمرکز کنم و ازم یه آدم بی اراده ساخته هرچیزی که هست باید خودمو جمع و جور کنم خیلی کارا میخواستم تا اینجای زندگیم کنم و نکردم نمیخوام وقتی چند سال دیگه که این مطلب رو میخونم هنوز هم همین جایی باشم که هستم و هیچ حرکت مفیدی نزده باشم برای اون موقع. 

یه کلیپ برای روابط عمومی دانشگاه هم باید بسازیم که اصن حالشو ندارم ولی خوب قول دادم و باید عملیش کنم با اینکه وقتشم ندارم.

ماساژ تایلندی هم که قبلا نوشته بودم فردا کلاس دارم ظهر ساعت 14 و باید برم انشالله هفته آینده تموم میشه . مرکز ماساژی که منم میرم خیلی باحاله آخر که تموم شد یه وبلاگ کلی مینویسم از تجربه ورودم برای اولین بار به ماساژ سعی میکنم خیلی کامل و جامع باشه که اگه کسی خواست ادامه بده بتونه بیاد تو این کار و بدونه باید چیکار کنه.

 

باز شب به سحر آمد و من بر سر دفتر بیدارsmiley

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی که خودمون به خودمون حواسمون نیست.heart

۰ نظر ۰۱ دی ۰۱ ، ۰۳:۰۷
بید مجنون

امسال با چندتا از دوستان رفتم کربلا واسه پیاده روی اربعین . سفر خیلی سخت و خیلی جالبی بود خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزای جدید دیدم و اولین باری بود که میرفتم یه کشور خارجی اونم عراق. اونجا که میری چون زیر ساخت هاشون خیلی خیلی بده هیچ چیز درست حسابی ندارن نه آب لوله کشی نه گاز نه برق نه جاده هیچی ولی خوب با عشق از میلیون ها زائر پذیرایی میکردن با هر چیزی که میتونستن . خیلی صحنه های دیدنی اونجا بود که فقط وفقط باید اونجا بوده باشی تا بفهمی چی میگم.

نزدیکای حرم ها چون جمعیت زیاد بود و زه کشی درستی هم نداشتن تا آب کثیف تخلیه بشه کثیف بود و پر از آب البته خوب مردم کار میکردن تا تمیز باشه ولی خوب خیلی کار سختی بود. من اونجا سعی میکردم پامو بزارم جاهای خشک چون صندل پام بود و آب کف زمین کثیف و پام کثیف میشد خیلی سعی میکردم که این اتفاق نیوفته ولی خوب میشد. با همه این شرایط و جمعیت یسری افراد بودن نزدیک حرم که میشدن کفشاشونو در میاووردن و پیاده میرفتن سمت حرم خیلییی از خودشون بیخود بودن و من اونجا کارشونو دوست نداشتم و قضاوتشون میکردم .

تو وبلاگ قبل و اون شعر طوری که نوشتم یکی بهم گفت پا برهنه پریدی تو زندگی فک کردی چی و....

الان میفهمم حال اون پا برهنه ها رو که از خود بیخود بودن و برای عشقی که داشتن با همون سطح فکری که داشتن میخواستن  بهش بفهمونن ببین ما عاشقتیم ببین ما بهت احترام میزاریم و با همون شرایط حال میکردن و شاید خیلیییی بیشتر از منی که به فکر بهداشت و این چیزا بودم فیض بردن ولی خوب اونا با اون نوع فکر تمام کاری که میتونستن بکنن که به چشم معشوقشون بیان میکردن ولی خوب من چی من اون کاری که میتونستم بکنم که به چشم بیامو کردم الان که فکر میکنم نه نکردم و قطعا اون شخص بیشتر پیش اون کسی که باید به چشم اومده.

پا برهنه تر از همیشه این روزا دنبال خود گم شدم میگردم. حالا برای اینکه حالم خوب باشه مینویسم یه وقتایی چه شعر باشه چه شر چه دل نوشته باشه چه مزخرف هرچی من هم دارم برای خود گم شدم، برای حال دلم، برای خدایی که دارم این شکلی پا برهنه میرم جلو چیزی که فکر میکنم برای خود الانم با همین سطح فکر الان خوبه شاید بعدا بهتر بشم یا بدتر نمیدونم ولی مهم اینه تکمیل کردن تکه های گمشده خودم چه برای الان چه فرداست .حرفی که بهم زدی واقعا درسته ممنونم ازت منم یجور پا برهنم که دارم دنبال قطعه های گمشده خودم میگردم برای اینکه به چشم اونی که خودم میدونم بیام همونی که تا اینجا کشوندتم و مطمئنم بعد از اینم ولم نمیکنه و کاری که به صلاحمه رو نشونم میده شکرش و به امید خود خودش.

 

به امید خدایی که  هوامونو داره حتی وقتی خودمون هوای خودمونو نداریم.heart

۱ نظر ۳۰ آذر ۰۱ ، ۰۲:۱۸
بید مجنون

سلام 

 14\09\1401  ساعت از دوازده شب گذشته و الان دیگه تو 13 نیستیم و رفتیم تو فردا (اسکی از جواد خیابانی) تو این چند روزی که گذشت اتفاقای زیادی افتاد تیم ملی از آمریکا باخت و از جام جهانی حذف شد ما بازی رو تو مسجد تدین تو دانشگاه دیدیم . امتحان حرکت شناسی داشتیم و طبق نتیجه ای که استاد گفت گند زدیم و استاد به من جواب نداد و به یه سین زدن اکتفا کرد خوب حقم داشت وقتی افتضاح باشی بهت بها داده نمیشه معمولا و خوب ما هم افتضاح بودیم و بدون رابطه چه میشه کرد تو دبیرستان این اتفاق برام زیاد افتاد و بازم مثل الان اونجا هم خودم مقصرش خودم بودم و به قول شاعر از ماست که بر ماست خوبیش این بود شکر خدا زمان دبیرستانو تونستم جبران کنم ولی الان رو نمیدونم دارم چیکار میکنم و به کجا میرسم.بعد از امتحان رسیدیم به انتخابات انجمن صنفی که منو دوستم با رای مساوی شدیم نفرات پنجم و انجمن امسال شده شیش نفره تا الان هیچ وظیفه ای بهمون محول نشده و این رو دوست ندارم حقیقتا از شو آف خوشم نمیاد که چی مثلا. بگذریم ... آقای بربار که قبلا راجب ماساژ رفتم مرکزشون برای یادگیری حرف زدیم برای دوره گفتن از شنبه میتونم برم ولی خوب شنبه وقتم پره و احتمال زیاد نمیرسم برم باید حرف بزنیم با هم راجب پولم اینکه الان کسری شدید بودجه دارم و نمیتونمم از خانواده بگیرم احتمال زیاد و خدا کمک کنه باید دیگه laugh امروز راستی کارورزیم عصر بود ولی خوابیدم که ظهر برم خوابیدم مثل خرس و ظهر که پا شدم بچه ها گفتن برف اومده تا دیدم برفه واقعا باز خوابیدم و فهمیدم از شانس امروز مدارس تعطیل شده و خوب از معدود مواردی که شانسم گرفت بعدش فکر کردم که عجب کاری داریما تا آخرش مث بچه ها با دیدن برف باید حال کنیم و دنبال این باشیم ببینم مدارس تعطیل شده یا نه و یه ذوق بچگی میمونه تومون باحاله دیگه !! بعدشم بعد کلاس ژیمناستیک به اتفاق بچه ها ( محسن سلطانی ، علی اصغر مبشری ، محمد رضا زمندی ، سجاد محمد آبادی ) رفتیم پارک ملت البته بماند که به زور بعضیا رو کشوندیم بیرون خیلی سرد بود ولی خوب خوش گذشت همه ذوق داشتن یه عالمه کاپل در سطح شهر و به قول یکی از بچه ها ما دابل در سطح شهر angel تو پارک با لگد میزدیم به درختا تا برفاشون بریزه و بقیه زیرش بمونن و ما هم ذوق میکردم ( خدایا این شادیا رو از ما نگیر) ذرت مکزیکی که تو خیابون امامت به خاطرات پیوست من نمیدون چرا ازش خوشم نیومد یادم باشه دیگه نخورمbroken heart یه عکسم از امروز میزارم بمونه به یادگار 
اینا اتفاقایی بود که یادم بود الان و قابلیت گفتن داشت ولی خوب در پسا پرده اتفاقای شخصی زیادی افتاد که نمیتونم بگم وفکرم مشغولشه یه تصمیمایی برای آینده باید بگیرم که خوب خلاصه امیدم به خداس که کمک کنه انشالله مثل همیشه البته.

بعضی وقتا نمیدونم چم میشه دلم میخواد فقط یه گوشه بشینم و به یه نت وصل شم که بشه فقط آهنگ گوش کرد باهاش و یه عالمه خوراکی که بخورم و از دنیا رها بشم و به هیچی غیر اون آهنگ و خوراکی به هیچی فکر نکنم ( نا گفته نماند پر خوری عصبی دارم blush) ولی خوب هرچی سن میره بالا تر میفهمی همه اینا گذراس و باید دیر یا زود با اون مشکل مواجه بشی یا هم مث یه ترسو خودتو همش بندازی تا هیچ مشکلی برات به وجود نیاد . مشکلات برا همه هست باید فکر کنی و مواجه بشی باهاشون و زندگی خودتو بسازی همیشه یه چیز جدید هست که ممکنه از قبلیا خیلی سخت تر یا آسون تر باشه ولی زندگی بی مشکل کسی نداشته امیدوارم مشکلایی که از الان ذهنمو اینهمه مشغول خودش کرده چند سال بعد که این وبلاگ رو میخونم پر از تاثیر مثبت باشه تو زندگیم و به شیرینی ازشون یاد کنم و از خودم هم به عنوان یه فردی که با اون مشکل برخورد کرده و تونسته حلش کنه . انشالله  ( الان چون تو مودم هست یه نوشته دیگه هم از شعرای خودم میفرستم تو یه وبلاگ دیگه )

میسپرمتون به خدایی که حواسش هست بهت وقتایی که حتی خودت به خودت حواست نیست .heart

۰ نظر ۱۴ آذر ۰۱ ، ۰۲:۰۰
بید مجنون

همین الان شد یک آذر و دیروز بازی ایران انگلیس تو جام جهانی بود که طبق پیش بینی ها ایران باخت ولی بد باخت با نتیچه 6 بر 2 که بازی افتضاحی رو بازیکنای ایران به نمایش گذاشتن این برای من درد آور نبود ولی اینکه تو ورزشگاه تماشاچی ها به بازیکنا میگفتن بیشرف و از قبل سر اینکه بازیکنا از اعتراضات حمایت نکرده بودن حمایت ها نسبت بهشون کم شد و خیلی ها تو فضای مجازی آرزوی باخت تیم ملی رو کرده بودن و تیم با ترکیب سیاسی چیده شده  به زمین رفته بود باختن و این بازی با دو دستگی بین بازیکنا و تماشاچیا به یکی از تلخ ترین بازی های جام جهانی برای ایران تبدیل شد و این که تا این حد نفرت پراکنی شده توی کشورم  که مردم راضین تیم ملی کشورشون به انگلیس ببازه اذیتم میکنه اونم انگلییییس . نمیدونم کجای بازی اینروزام ولی قطعا نمیخوام حال و احوال کشورم و مردمش و خودم این باشه و به جاهای خوبی نمیریم بازم امیدم به خداس و اینکه انسان به امید زندس .

کلا روز حالی گیری بود بعد بازی میخواستیم بریم استخر که به دلیل اینکه اعتراضات فراخوان زده بودن نذاشتن بریم بیرون و از دم در برمون گردوندن . نزدیک ده دوازده نفر بودیم میخواستیم برای کلاس های شنا بریم تمرین کنیم که نشد.تو شنا بدم و باید بیشتر تلاش کنم ولی خوب امروز که بعد مدتها خواستیم بریم نشد که بشه .

متن امروز خاطره نویسی شد بیشتر و محتوای خاصی نداشت چون روش فکر نکردم بعدا جبران میکنم. ولی خوب حال بد اینروزای ملت ایران جالب نیست کلا 

به امید خدایی که پشتمونه حتی وقتی خودمون پشت خودمون نیسیتم.

۱ نظر ۰۱ آذر ۰۱ ، ۰۰:۱۵
بید مجنون

الان که این متنو مینویسم عنوانی براش در نظر نگرفتم که میخوام راجب چی بنویسم ولی دومین متنیه که میخوام امروز یعنی ده دقیقه به دو صبح 29 آبان بنویسم . امروز رفتم یه مرکز ماساژ که مال یه زن و شوهر موفق به نام های خانم محبوبه سازکار و آقای علی بربار تا ببینم دوره هاشون چطوریه تا شرکت کنم و یه هنر یاد بگیرم . قبلا برای مرکز این زوج که به دهکده ماساژ مشهد معروفه توی فتوشاپ وکارای پوستری انجام داده بودم و خانم سازگار تحویلم گرفت . با صحبت هایی که کردیم قرار شد قراره ماساژ رو از دوره تایلندی شروع کنم و یادش بگیرم تا بعد ببینم میتونم ادامش بدم یا نه . دوره اینطوریه که باید زیر نظر خود آقای بربار ماساژ های مربوطه رو یاد بگیرم و بعدش تمرین کنم و تمرین کنم تا برای آزمونی که ازم میگیرن آماده باشم بعد اگه آزمون رو قبول بشم میتونم مدرک فنی حرفه ای این ماساژ رو دریافت کنم و برم برای ادامه کارای بعدی که آیا میخوام ادامه بدم یا نه . این دوره تقریبا یه چیزی با نرخ امروز حدود سه میلیون در میاد که اونطور که به من گفتن برای دانشجو های تربیت بدنی تخفیف میخوره که این قیمتیه . 

کار برجسته امروزم این بود که البته بخواطرش از کلاس والیبال همراه دوست عزیزم آقای سجاد محمد آبادی که بخواطر من اومده بود افتادیم و غیبت خوردیم .

از لحاظ حال وضعی یکم از خودم دلخورم چون خیلی از کارا رو انجام ندادم امروز مخصوصا درس خوندن باید بیشتر روی زبانم تمرکز کنم و روی یه رشته برای ارشد تحقیق کنم و برم دنبالش . بهونه محسوب میشه یا ن نمیدونم ولی حال این روزای ایران خوب نیست انشالله طوری نشه که نشه جمعش کرد و دشمن شاد شیم . 

امروز داشتم به یه حس فکر میکردم که هر فرد موفقی رو میبینم تو حوزه خودم میره رو مخم نه بخواطر اینکه اون فرد تو اون جایگاهه نه حسود نیستم به هیچ وجه چون معتقدم هرکس به اندازه خودش میتونه پیشرفت کنه و موفق بشه و من از اینکه خودم تلاش نمیکنم تا به جایگاه واقعی خودم برسم اعصابم خورد میشه البته که خدا خیلی جاها واقعا هلم داده و من بازم به خودم نیومدم اونطوری که باید . انشالله همه برسیم به جایگاه واقعی خودمون که خدا هم دوست داره تو اون جایگاه ببینتمون. 

میسپرمتون به خدایی که همیشه پشتمونه حتی وقتایی که خودمون پشت خودمون نیستیم.heart

۰ نظر ۲۹ آبان ۰۱ ، ۰۲:۱۶
بید مجنون

سلام

علی گرمابی هستم سلام اول رو به خودم میکنم به عنوان کسی که تازه اولین وبلاگش رو تو روز 27 آبان 1401 نزدیکای یک بامداد تو خونه خودشون واقع در گرماب بزرگ وقتی  که الان 21 سالگیشو داره پر میکنه و منتظره که بهمن ماه بره تو 22 سالگی و الان داره یه آهنگ رپ از سینا ساعی گوش میده ، به عنوان یه دانشجو معلم تربیت بدنی ترم 4 که کلی مشغله داره و میشه گفت هیچکدومو جدی نگرفته تا الان و کلی آرزو داره برای خودش و نمیدونه با این روند کجا میرسه. سلام دوم رو میکنم به خودم که اگه چندین سال دیگه   عمری باقی موند این وبلاک که نمیدونم چطور و تا کجا ادامش میدم رو میخونه و یه یادی از خود الانم بکنه و یه نگاهی به مسیری که داره توش قدم برمیداره بندازه و اگه درست بود از سختیایی که کشیده احساس غرور کنه و اگه درست نبود به خودش بیاد . سلام سوم رو میکنم به کسی غیر از خودم حالا میخواد هرکی باشه منو بشناسه یا نشناسه دوسم داشته باشه یا نه یا هر کس دیگه ای هرکی که هستی بهت سلام میکنم و نمیدونم چرا اینجایی ولی خوب امیدوارم چیزایی که مینویسم برات مفید باشه چون وقت طلاس البته من که قدرشو زیاد نمیدونم ولی تو بدون :) پس یه سلاممممممممممم محکم به هممون!!

خوب چیشد که میخوام وبلاگ بنویسم این بود که یکی از استادام که خیلی دوست دارم بعدا این مطالبو بخونه که احتمالش خیلی کمه ولی خدا رو چه دیدی شاید خوند به اسم تکتم نعمتی ایشون یه وبلاگ داشت با عنوان عشق مادری که برای دختر خودش نوشته بود و با اینکه چیز خاصی نداشت رو تو دانشگاه با بدبختی هایی که نت اینروزا بخواطر اختلالی که سر اعتراضات مردم به وجود اومده داشت و من رفتم به ادمینای اون سایت پیام دادم تا تونستم بخونمش و خوشم اومد باعث شد کرم نوشتنو توم به جنبش دربیاد. البته اینطوری برداشت نشه که من نوشتنو از اونجا شروع کردم نه همیشه مینویسم چون بهم آرامش میده و اینکه کی یادم داد اینطوری بنویسم رو یادم نیست ولی اینو مینویسم که وبلاگ نویسی رو خانم نعمتی باعث شد شروع کنم و اگه اگه اگه ایشون یه روزی این مطلب رو خوند بدونه باعث وبلاگ نویسی من ایشون بود. و ازشون متشکرم با اینکه خیلی جاها شاید بسته به شرایط ازشون دلخور شدم ولی خوب الان چیزی تو دلم نیست و شاید اصن حقم بوده که اون رفتار باهام بشه . ((شکر))

اینجا میخوام چی بنویسم اول اینکه نمیدونم تا کی وبلاگ نویسی رو ادامه میدم ولی خوب من که همیشه مینویسم برای خودم شاید از این به بعد اگه عمری باقی بمونه اینجا بنویسم حالا اونجا کسی غلطاشو نمیدید و نمیموند ولی خوب اینجا میمونه که دستکاریش نمیکنم حتی اگه دیدم اشتباه بود یا غلط املایی داشت بزار بمونه تا بدونم چه روندی رو اومدم چون باز میگم این وبلاگو مینویسم برا خودم تا بقیه .smileyبگذریم ... من دلنوشته هامو ، خاطراتمو ، نقطه نظرمو ، شعرامو ، چیزایی که یاد میگیرمو و .... مینویسم میزارم اینجا که بمونه.

اسم وبلاگو گذاشتم در جستچوی خوشبختی و سعی میکن با این شرایطی که دارم تو ایران با این وضعیتش الانش که امیدوارم خیلی خیلی بهتر بشه شرایط همه انجام بدم . این که تعریفم از خوشبختی چیه به کنار انشالله یه وقتی که ساعت 1.30 شب نموند میام توضیحش میدم ولی فعلا وقتی که فردا باید از گرماب برم دانشگاه فرهنگیان پردیس شهید بهشتی مشهد و برای درساش آماده بشه نمیتونم انجام بدم. 

یه خداحافظی به عنوان امضا ------- میسپرمتون به خدایی که حتی اگه خودت هوای خودتو نداری هواتو داره ( همینقدر عاشق)heart

۱ نظر ۲۷ آبان ۰۱ ، ۰۱:۳۴
بید مجنون