گویا در آستانهی ۲۵ سالگیام، همهی دانستههایم علیه من قد علم کردهاند.
همیشه با خود میگفتم تقریباً همه چیز در این دنیا نسبی است، اما این روزها بیش از همیشه، معنای این نسبیت را لمس میکنم.
تا چندی پیش فکر میکردم صداقت، همیشه راه درست است. اینکه بتوانی با کسانی که دوستشان داری، رک باشی و حرف دلت را بیپرده بگویی. اگر چیزی آزارت داد، آن را در میان بگذاری تا سوءتفاهمی نماند. اما حالا دیگر اینطور فکر نمیکنم.
گاهی اوقات نمیشود گفت. نمیشود واژهها را از دهان بیرون ریخت، حتی اگر در گلو مانده باشند. بعضی حرفها را باید در دل دفن کرد، نه از روی ضعف، که از سر عشق. باید نشنیده گرفت، باید گذشت، باید وانمود کرد که چیزی نبوده — درست مثل خوابی که با بیدار شدن فراموشش میکنی.
سخت است، اما برای ادامهی دوست داشتن، برای حفظ حرمتها و برای آرامش خودت، باید گاهی از گفتن گذشت.
باید یاد بگیری سکوت، همیشه نشانهی شکست نیست؛ گاهی نشانهی پختگیست.
گاهی برای حفظ عشق، باید از گفتن گذشت.
نه از ترس، بلکه از درکِ عمقِ نشنیدنها.