بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

«کلیدر»؛ سفری از شنیدن یک مرثیه تا کشف ریشه‌ها

 

تقریباً محاله خراسانی باشی و ترانه‌ی «ننه گل‌محمد» رو نشنیده باشی. برای من، اون لحظه‌ی خاص اولین‌بار شب یلدایی بود توی خونه‌ی مادربزرگم، حوالی اواخر دهه‌ی هشتاد یا اوایل دهه‌ی نود. فضا تاریک و گرم بود، و عمو عباسم خدابیامرز با یه دبه، بخشی از این ترانه خاص رو خوند تا شاد بشیم .

منم مثل همیشه رفتم تو فکر: «لابد گل‌محمد یه خواننده‌ای بوده، که آهنگی خونده و مونده تو دل مردم.»

 

ولی کم‌کم فهمیدم که پشت این ترانه، قصه‌ای غم‌انگیز و واقعی خوابیده. قصه‌ی سرداری که وقتی کشته می‌شه، مادرش براش مرثیه می‌خونه؛ یا شاید براش ساخته بودن. بعدها شنیدم که رمانی به اسم «کلیدر» هست که داستان زندگی این گل‌محمده. اسمش رو جایی شنیده بودم، و همین برای منی که اهل همین منطقه‌ام، کافی بود تا مشتاق بشم بخونمش.

 

ولی نه بهش دسترسی داشتم، نه پولش رو داشتم که بخرم. کلیدر همیشه دور بود. تا اینکه پارسال، وقتی برای کارهای اداری معلمی‌م می‌رفتم اداره، چشمم افتاد به یه کتابخونه‌ی محلی. فقط یه جمله پرسیدم: «کلیدر رو دارید؟»

و اون روز، سفر من با این رمان عظیم شروع شد.

 

تا امروز که هر ده جلدش رو تموم کردم.

 

کلیدر فقط رمان نیست، یک زندگیه

 

من کتاب زیاد خوندم؛ کتاب‌هایی که منو با خودشون بردن، درگیرم کردن، ولی کلیدر یه چیز دیگه بود. داستانش از دل همون زمین و هوا و آدم‌هایی می‌اومد که من از کودکی باهاشون آشنا بودم. از کشاورزی، خشکسالی، کوچ، ترس، مبارزه و عشق. انگار نه فقط یه قصه، بلکه آلبومی از خاطراتی بود که من هیچ‌وقت نزیسته بودم ولی همیشه حسشون کرده بودم.

 

«کلیدر» برای من آیینه‌ای بود از نسل‌های قبل. از سبک زندگی‌ای که فقط تو حرف‌های پدر و مادر و بزرگ‌ترها شنیده بودم، حالا توی قالب داستان، زنده شده بود.

 

تحلیلی کوتاه از رمان

 

«کلیدر» اثر محمود دولت‌آبادی یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر فارسیه؛ نه‌فقط به خاطر حجم عظیمش (بیش از ۳۰۰۰ صفحه در ۱۰ جلد، نوشته شده طی ۱۵ سال)، بلکه به‌خاطر عمق فرهنگی، زبانی و انسانی‌ای که در خودش داره.

 

این رمان، زندگی عشایر و دهقان‌های خراسان در دهه‌ی ۲۰ خورشیدی رو روایت می‌کنه. شخصیتی مثل «گل‌محمد» فقط یک قهرمان نیست؛ نماد شورش، عشق، شکست، وطن‌دوستی و پیچیدگی انسانیه که می‌خواد تو جهانی ناعادلانه، سهمی از زندگی داشته باشه.

 

کلیدر زبان زندگیه. پر از ضرب‌المثل، شعر، خشونت و نرمی، باور و تردید.

 

برای من، فراتر از همه‌چی، درس بزرگ این کتاب اینه که آدم بی‌ریشه، سرگردانه. و این رمان، ریشه‌هام رو بهم یادآوری کرد.

 

بعد از کلیدر

 

راستش هر کتابی که می‌خونم، یه چیزی ازم کم یا زیاد می‌کنه. ولی «کلیدر» یکی از اون کتاب‌هایی بود که تغییر ایجاد کرد.

تغییر دیدم به گذشته، به خودم، به الانم، به اهدافم.

 

اون کتاب بهم حس خراسان رو داد. عطش یادگیری دوتار(امیدوارم بتونم تا یه سطح خوبی ادامش بدم). حسرت خاطراتی که هیچ‌وقت نداشتم. و احترام به آدم‌هایی که زندگی‌شون، مبارزه‌شون و حتی شکست‌هاشون پر از معنا بوده.

 

محمود دولت‌آبادی این کتاب رو توی ۱۵ سال نوشت. نمی‌دونم هدفش دقیقاً چی بود، ولی من همیشه ممنونشم. چون این کتاب، باعث شد من از «علیِ پارسال» به «علیِ امروز» برسم.

 

خوشحالم که خوندمش. چون تجربه‌ای بود که نه میشه وصفش کرد، نه تکرارش.

و ناراحتم که تموم شد. چون دیگه منتظر خوندنش نیستم...

 

به امید خدایی که حواسش بهمونه، حتی وقتی خودمون حواسمون به خودمون نیست.

 

این متن به وسیله چت جی بی تی ویرایش شده ولی اصلشو خودم نوشتم.

 

۰ نظر ۲۱ تیر ۰۴ ، ۰۳:۳۴
بید مجنون

حوض خون 

کتابی که از یه زاویه دیگه به دفاع مقدس نگاه میکرد و حقیقتا نگاه جذابی بود . از نگاه 64 تا از خانومایی بوده که زمان جنگ تو پشت جبهه لباسای خونی رزمنده هارو میشستند و تو شرایط جنگی تو شهری که مدام بمباران میشده زندگی میکردن و همه طور ادمی اونجا خدمت کرده بود و هرکدوم با تمام مشکلات شخصی که داشتن ولی از یه جذبه فوق العاده به اون کار حرف میزدن که برای من جذاب بود که زنا توی اسلام توی جنگ چه نقش مهم و حیاتی میتونن اجرا کنن و اصلا زنا چقدر مهمن . یه حرف قشنگی که شنیدم تو سفری که داشتم این بود که اگه یه نفر یبار میره و شهید میشه زنا میتونن چندین بار شهید بشن فک کن یکی پسری که حاضره خار بره تو چشش ولی تو پای اون نره رو میفرسته تو راه دفاع از کشور و آرمان هاش تیکه پاره بشه این شاید اگه کسی این عشق رو درک نکرده باشه میگه این دیوانگیه ولی واقعا اینا عاشقن و این مهرو محبت تو دلشون خونه کرده البته که این کار براشون سخته مثل اون خانوم آخری که واقعا عاشق پسرش بود و خودشم بعد شهادتش تا آخرش میمونه تو رختشوی خانه . 

از وقتی شروع به خوندن این کتاب کردم خیلی دوست داشتم برم اندیمشک که البته خیلی طول نکشید ولی همونطور که تو مطلب قبل گفتم رفتم و به تعبیر خودم به نظرم دعوت شدم و خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاد چون خیلی با دید بازتری نسبت به قبل رفتم و حقیقتا با چیزی که تو ذهنم بود خیلی فرق داشت و خیلی خوشگل بود اندیمشک . انشالله باز در آینده برم بیشتر بگردم اگه وقت شد و قسمت شد.کاش یکی دیگه هم که اسمشو الان نمیگم دعوتم کنه.

نمیدونم چندمین کتابی بود که خوندم ولی بازم کمه ولی نمیخوام تک بعدی بشه مطالعاتم و میخوام یه کار جدید رو تو دانشگاه در راستای همون هدف بستان بزنه انجام بدم به کمک و همراهی دوستان برای مطالعه کتاب مرتبط با رشتم ولی قطعا مطالعه در این مورد رو هم ادامه میدم چون در اگه هرچی کتاب بخونی کمه ولی در این موضوع باز هرچی کتاب بخونی بازم کمتره. امیدوارم بتونم موازی با هم علمم و شعورم رو بالا ببرم .

نزدیک عیده و اومدم خونه تا به خونه تکونی تا جایی که میتونم کمک کنم و برگردم امروز مشهد چون تا عید نمیتونم با مربیگری هایی که ثبت نام کردم برگردم خونه احتمالا. 

 

۰ نظر ۱۲ اسفند ۰۱ ، ۱۰:۵۹
بید مجنون

دو صفحه نوشتم از حالی که بعد خوندن دیوانه وارش داشتم ولی همشو پاک کردم . چون هیچ متنی نمیتونه حسی عجیبی که تا حالا نداشتم و اینقدر برام تاثیر گذار بوده رو وصف کنه .

 

شاید فقط بتونم بگم : هیچ چیز اتفاقی نیست .

 

 

 

 

 

 

۱ نظر ۰۱ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۳۸
بید مجنون

امروز شد بیستمین روز از دی ماه 1401 بخواطر فرجه های امتحانات دانشگاهم خیلی تعداد کسایی که موندن دانشگاه کمه منم بخواطر دوره ماساژ موندم تا تمومش کنم و متاسفانه برای دروس دانشگاه هیچ اقدامی نکردم مخصوصا حرکت شناسی امروز هوا خیلی سرد شد و طبق گفته ها قراره تا آخر هفته خیلی خیلی سرد تر هم بشه امشبم برف نم نم گرفت منم تا بیرون رفتم و از سردی هوا لذت بردم . امشب هم مثل خیلی از شبای دیگه تا صبح بیدار موندم ولی شاید بتونم بگم یکی از عجیب ترین شبای زندگیم بود که به صبح رسید ماجراشم شروع میشه از دوره مربیگری هندبال که تو تابستون امسال برگزار شد و بردنمون تو بلوک هفت تیر از اول تابستون امسال دوباره کتاب خوندنو شروع کرده بودم و وقی اومدم دوره کتابام تموم شده بود و کتابی برای خوندن نداشتم پولامم میخواستم نگه دارم چون سفر کربلا میخواستیم بریم و نمیخواستم خرج کنم زیاد تا پول کافی برای سفر بمونه هرچند کم . روزای آخر دروه که میخواستیم برگردیم گفتم یه نگاهی به کتابخونه بلوک بندازم و اونجا یادم نیست ولی چندتا کتاب برداشتم و یه کتاب هم راجب یکی از شهدای مدافع حرم بود که به چشمم خورد اولش شاید مثل خیلی از هم سن و سالای خودم گفتم بابا این رو بیخیال یه کتاب مفید تر بخونم ولی نمیدونم به دلم افتاد که خوندنش بهتر از بی کتابیه و حتما توش یه نکته ای هست که بخوام ازش استفاده کنم برش داشتم و انداختمش تو کیفم و بردم خونه از اون روزها و ماه ها گذشت تا رسیدیم به امروز که تموم شد از موقعی که شروعش کردم لحظه به لظحش برام خاص و عجیب بود تا همین امشب که نزدیک نصفشو تا صبح خوندم و تمومش کردم و سرشار از حس مبهم و کلی چرا شدم . نمیدونم چقدر طول کشید ولی بعد از تموم شدنش میخ کوب تو راهرو خوابگاه واستاده بودم ساعت 4 صبح خدارو شکر کسی ندیدم تو اون وضعیت وگرنه قطع به یقین فکر میکرد دیونه شدم ( که البته هستم به تعبیر خودم نه بقیه) این دومین کتابی بود که تو حوزه فکری انقلاب خوندم و و کتاب قبلی هم یه کتاب فوق العاده به نام پایی که جاماند بود که نزدیک 800 صفحه بود و میتونم به جرات بگم که واقعا تحت تاثیرم قرار دادند و شاید زندگیم به دو بخش تقسیم بشه بعد این ترم و قبل این ترم .کتابی که خوندم هم کتاب دلتنگ نباش به قلم خانم زینب مولایی از خاطرات زندگی مشترک شهید روح الله قربانی و همسرشون.

هیچ چیز اتفاقی نیست من توضیح زیادی نمیدم راجب کتابا ولی طبق روند وبلاگ و چیزی که بود برای دل خودم مینویسم تا حال امشبم یادم بمونه و حرفایی که به خودم زدم هم همینطور.

 

 

به امید خدایی که هوامونو داره حتی اگه خودمون هوای خودمونو نداشته باشیم.heart

 

 

۰ نظر ۲۰ دی ۰۱ ، ۰۶:۰۵
بید مجنون