بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

شاید قبلا دوست داشتم تو مرکز توجه باشم مثلا زمان دبیرستانم یا اوایل دانشجویی ولی الان زیاد برام مهم نیست که تو مرکز توجه نباشم همینکه یسری افراد باشن که براشون مهم باشم و بهم احترام بزارن یا افراد دیگه هم اگه بهم توجه نمیکنن بهم بی احترامی نکنن حالم خوبه . 

ولی یه مقوله اینکه برای بعضیا تو مرکز توجه هستی ولی مقطعیه حالا بنا به اینکه دیگه نمیبیننت یا دیگه براشون نمیصرفی این قضیه صدق میکنه ولی اینکه نادیدت بگیرن بعد یه مدت اذیت کنندس راستش این برام خجالت آوره وقتی بهش فکر میکنم که همچین موضوعی باعث ناراحتیم شده این نشون میده هنوز پخته نیستم یا اونقدر بیکار و بی عقل شدم که همچین چیزای بچگونه ای میتونه بره رو مخم یا شاید اصلا این موضوع بچگونه نیست نمیدونم گاهی توقع نداشتن کار سختیه ولی باید نداشته باشی . 

الان دارم یه موزیک از پوری گوش میدم به اسم مجبورم برم   از همچین آهنگایی که فضا سازی ذهنی دارن و یه داستان رو تعریف میکنن خیلی خوشم میاد اینکه یکی مجبور میشه کشورشو ترک کنه اونم قاچاقی و دل از همه چی بکنه و تو مسیر قاچاق داره مینویسه موقعیت سختیه ولی دوست داشتم اگه تو اون موقعیت بودم همچین چیزی بودو میتونستم حسمو بیان کنم . با موزیکایی مث این یا زیر بیست از سهراب ام جی ، سال به سال خلسه خیلی حال میکنم  البته علی سورنا هم داستانی میخونه ولی خیلییی دیگه غم داره زیاد میره رو مخم و اینکه فقط رپ همچین خاصیتی داره پاپ نمیتونه یا شاید من ندیدم توی یه همچین قالب داستانی بتونه باشه .

فردا دوست دارم برعکس همه روزایی که حروم کردم مثل روزایی باشم که با برنامه تلاش میکنم دوست دارم بر عکس مطلب قبلی که نوشتم الان با خودم مهربون باشم و رو راست بخواطر خودم و آیندم یا بهتره بگم آیندمون باید خودمو جمع و جور کنم دلم نمیخواد شرمنده خودم باشم و بعد شرمنده بقیه و توی یه گرداب بی اعتماد به نفسی بیوفتم که میکشونتم به قعر .

۰ نظر ۲۸ دی ۰۳ ، ۰۰:۳۳
بید مجنون

افتضاح مضخرف چه میدونم چی میشه اسمشو گذاشت روزایی مثل امروز منو میدونی حس آخر شب روزایی که هیچ کار مفیدی نمیکنم واقعا عذاب آوره روزایی که با وجود زمان کم باز میشینم و وقتمو هدر میدم مثل یه بزدل مثل یه بازنده مثل یکی که فقط لب و دهنه حالمو به شدت بد میکنه واقعا از خودم بدم میاد اینکه روزتو با لذت های کوچیک خراب میکنی برای نمیدونم چی با اینکه میدونی چی میخوای مثل یه بازنده بدبخت ترسو میشینی گوشه اتاقت و سکوت میکنی سنگین انگار که اصلا امروز جز زندگیت نبوده چون نه فاز استراحت بوده نه خوشگذرونی حتی بی برنامگی هم نبوده که بگی برنامه نداشتی براش اتفاقا کلی کار بوده و از اون روزایی که وقتی از دست بره معادل چندین روز کاریه و کاملاااا بیکار و بی عار چرخیدی واسه خودت واقعا متنفرم از این حس از امروز از کارایی که کردم از حسی که الان دارم از تجربه تکرارش خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و این عذاب آوره .

تازه فکر کن مثلا دیشب کلی برنامه ریختی براش و به خودت انگیزه دادی که هدر ندی امروزتو والان .....

 

نمیدونم این بدترین ویژگی منه چون بعد گذروندن روزای این مدلی حالم تو بدترین مود خودشه و این شکلی حس هیچی رو ندارم و حبس میشم تو اتاق . دوست دارم یکی میومد تنبیهم میکرد الان و از این عذاب یکم کم میشد .

نمیدونم آخه چمه چیکار دارم میکنم دلیلش چیه 🤦‍♂️🤦‍♂️

۰ نظر ۲۶ دی ۰۳ ، ۰۰:۰۸
بید مجنون

دلم میخواست یه چیزی بنویسم الان اینجا ولی خیلی ذهنم پراکندس و نمیدونم باید از چی بنویسم تا دلم آروم بگیره فکر کنم همین که به این نتیجه رسیدم اوکیه باز خودش.

درگیرم این یه ماه پیش رو خیلی باید حواسم به زمانم باشه و مضاعف تلاش کنم نمیخوام یبار دیگه از زمان عقب بمونم . 

امروز رفتم سالن زدن زیر پام دو سه تا ملق خوردم و کل تنم درد دارم مخصوصا آرنجم که مستقیم خورد زمین ولی پاشدم ادامه دادم فکر میکنم معتاد موادی شدم که حین بازی تو بدن ترشح میشه و خاصیت ضد درد داره 😂

ذهنم درگیر مدرسس درگیر دانش آموزام باید بیشتر و بهتر براشون برنامه داشته باشم با گذر زمان خیلی چیزا دستم اومده ولی هنوز خیلی کار دارم تا بهتر بشم انشالله

باید یه شغل دوم راست و ریس کنم چون با این اوضاع نمیشه ادامه داد له میشی تو زندگی 

خیلی بیشتر این روزا به تشکیل خانواده فکر میکنم ولی خوب اصلا شرایط مالی و شخصشو ندارم و باید خیلی رو خودم کار کنم تا حداقل آمادگیای ازدواج رو داشته باشم که الان ندارم . راستش از یللی تللی هایی که این روزا هم سنام میکنن خوشم نمیاد به نظرم یه شخص حامی و پشتیبان خیلی بیشتر میتونه به آرامش و پیشرفتت کمک کنه تا این مسخره بازیا که در لحظه حالتو خوب میکنن و بعدش دهنتو سرویس هیچ پیشرفتی توشون نیست کار دل است الان نمیخوام زیاد خودمو درگیرش کنم چون زیرساختاش به اصطلاح آماده نیست . این موردو باید زیر سازی کنم و چشمامو بشورم و جور دیگر ببینم یا بگردم و دست آخر میسپارمس به خدا کسی که تا اینجا کم بهم حال نداده امیدوارم این موردم بیشتر منو یا بهتره بگم مارو بهش نزدیک کنه

چند وقته از کتاب خوندن فاصله گرفتم و گوشی لعنتی خیلی مشغولم کرده .

دست فرمونم نسبت به قبل عالی شده ولی هنوز تجربه کافی رو تو رانندگی ندارم و باید حواسمو خیلی بیشتر جمع کنم حتی بجای بقیه جدیدنا خیلی عصبیم میکنه کارای بقیه راننده ها

باید یکم به خودم و استایلم برسم البته زیاد نمیتونم و نمیخوام درگیرش بشم ولی خوب دیگه انقدرم بی خیال بودن خوب نیست 

خوابم به شدت باز بد شده و باید خودمو جمع و جور کنم.

 

به امید خدایی که شاید این روزا خیلی دور شدم ولی میدونم هنوز دوست داره برگردم . ولادت حضرت و مولا علی علیه السلام مبارک❤️

 

۰ نظر ۲۵ دی ۰۳ ، ۰۲:۳۹
بید مجنون

دوتا از تیمای فوتسال دخترام رو امروز کشوندم به یک هشتم از بین بیست و یک تیم هردو امروز مسابقه داشتن کلی باهاشون تاکتیک کار کردم و رفتیم تو مسابقه کل بازی دست ما بود تقریبا ولی بچه ها گل نمیزدن با اینکه همش توپ رو دروازه میفرستادن ولی هیچی به هیچی قلعه یزدان که با صفر صفر رفت پنالتی و باخت داد و همت آباد هم با اینکه همه بازیکنای تیم مقابل دوبرابر هیکل اینا رو داشتن ولی با نقشه و تاکتیک تونستیم کامبک بزنیم و تو نیمه دوم برسیم بهشون ولی تو پنالتیا باختن . نمیدونم چیکار باید میکردم که نکردم همه تلاشمو کردم کمکشون کنم برن بالا ولی خوب نشد که بشهو این دلمو میسوزونه همیشه وقتی خودم باخت میدم پامیشم و میخندم تا ضعف نشون ندم ولی امروز که بچه هام داشتن گریه میکردن دوست داشتم بشینم باهاشون گریه کنم اما خوب مجبور بودم دوباره لبخند بزنم و برم بهشون دلداری بدم با اینکه خیلی سخت بود میدونی من باخت زیاد داشتم ولی این مدلیش اولین بار بود و واقعا سخت بود برام با همه این وجود شکر . خدا بزرگه

۰ نظر ۱۸ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۲
بید مجنون

میگیرد از تو دائم این قلب بی قرارم

من خسته از نرفتن دردی جز این ندارم

درگیر این هیاهو تا کی شود دل ما

نزدیک تر بیا تا این عشق را بکارم

 

کاش میشد مغز یه دکمه خاموشی داشت میزدم و میخوابیدم کلیییی کار دارم فردا

 

۰ نظر ۱۸ دی ۰۳ ، ۰۲:۰۴
بید مجنون

به اولین بارهات فکر کن ! مثلا من دار فکر میکنم به ...
اولین باری رفتم مدرسه چه کلاس اول یا دبیرستان که برای اولین بار رفتم داخل کلاس و بین بچه های جدید .
اولین باری که رفتم سر صف قرآن بخونم تو مدرسه و از استرس صدام میلرزید و با نفس عمیق میتونستم نفس بگیرم.

اولین باری که رفتم جلو بقیه به عنوان مجری مراسم مدرسه متن بخونم یا تو مسابقات کنفرانسی نهج البلاغه شرکت کردم اووو پسر چه افتضاحایی بودن سر صف که جلو مدیرمون متنو از استرس اشتباه خوندم و توی مسابقه هم بخواطر استرس با اینکه مسلط بودم نتونستم تموم کنم و زدم بیرون از سر جلسه و گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم.

اولین باری که توی کلاس مجازی دانشگاه یا کلاس حضوری ارائه داشتم حتی وقتی مجازی بود نمیدونم چرا اونقدر استرس داشتم و صدام میلرزید .

اولین باری که میخواستم توی یه امتحان تقلب کنم یادم نمیاد ولی احتمالا تا وقتی که میخواستم یه کلمه رو بنویسم قلبم میومد کف پام ولی یادم نمیره یه بار خیلی ریلکس از آخر کلاس اومدم از اول کلاس تقلب رو مثل آب خوردن گرفتم از دوستم اونم جلو سخت گیر ترین معلم ریاضی و هیچ کس فکرشم نمیکردم انقدر من پرو شده باشم و اونم چون با اعتماد به نفس کامل این کارو کردم فکر کرد پاک کنی چیزیه
اولین باری که تو یه مسابقه تو سالن داشتم فوتسال بازی میکردم یا رفته بودیم سالن تو نیشابور و بقیه رو بازی شرط بندی کرده بودن .

اولین باری که میخواستم برم کارورزی تو مدرسه بین همه بچه ها و جلو معلم راهنمایی که همون اول جیم زد و منو با یه دنیا استرس و نمیدونم چیکار کردن ول کرد وسط کار

اولین روزی که به عنوان یه معلم کارم شروع شد و چون ماشین نداشتیم من با متور عبوری رفتم مدرسه و استرس داشتم.

اولین باری که نشستم سر کنکور.

اولین باری که تو یه جلسه شرکت کردم و بین کلی آدم سرشناس خودمو مجبور کردم حرف بزنم .

اولین بار و اولین اجرا جلو قاضی توی مسابقات موت کورت تهران.

اولین باری که پشت فرمون دوچرخه ، موتور و مخصوصا ماشین با اون فوبیای همیشگیم نشستم.


شت پسررررررررر چرا بهش فکر نکرده بودم . چطور اون کوه استرس که وسط یه مسابقه مثلا پاهامو سست کرده بود یا پشت در یه اتاق برای حرف زدن نگهم داشته بود رو یادم رفته بود  فشارایی که بخواطرش شبا نتونستم بخوابم یا انقدر برام شرم اور بود که بخواطرش خود خوری کردم . مثلا بعد اون مسابقه کنفرانسی نهج البلاغه دیگه فکر نمیکردم بتونم جلو جمع صحبت کنم ولی دوباره خودمو انداختم جلو و میخواستم سر صف بین همه متن بخونم و بازمممم گند زدم ولی یه بار تو جشن روز معلم یادمه معلمم گفت کی بلده یه آواز یا ترانه بخونه و من که از گندای قبلی میترسیدم برم بالا یکی از دوستان از اون پشت با لقد هلم داد جلو و یهو پرت شدم وسط و گفت تا اینجا اومدی بخون اولش از استرس برگام ریخت گفتم چی بخونم ولی یهو آهویی دارم خوشگله رو خوندم و مجلس ترکید یادش بخیر چقدر خندیدیم همه وای حتی فکر اون لحظه که مجلسو دست گرفتم هم خنده داره و اعتماد به نفسی که بعدش داشتم هم برام لذت بخش ولی واستا ببینم اگه اون لقد منو نمینداخت وسط من اگه پرو نبودم و با استرس ادامه نمیدادم چی میشد؟؟

فکر کن روز اول کاری چقدر با همین الان که چند ماه رد شده فرق کردم و مسلط تر هستم و اینکه فکر کن چند ماه دیگه و یا چند سال دیگه قراره چقدر فرق کنم . میدونی با بالا رفتن سن آدم از شروع چیزای جدید میترسه از اون استرس که به دلایل مختلفه میترسه ولی خوب کی میدونه چقدر زندس و این استرس مانع چه کارای بزرگی میتونه بشه ها؟؟؟

به نظرت منی که اون روز مسابقه نهج البلاغه رو یادم نبود بقیه منو یادشون که کی بودم و چیکار کردم ؟ کی بهت اهمیت میده هیچ کس بعدش نمیپرسه اگه من برم مثلا میگم توی یه جمع بزرگ و مهم سخنرانی کنم که قبلا توی مسابقه نهج البلاغه تو نبودی که گند زدی و بقیه بهت خندیدن ؟؟ چی به چیه کی به کیه ها ؟؟ سعی میکنم این متن رو هر چند وقت بیام بخونم خودم . 

 

به امید خدایی که همه روزاتو یادشه و قدرت بهتر شدن رو بهت داده فقط کافیه کم نیاری و با استرس و ترس و هر کوفت دیگه ای که میخوای اسمشو بزاری ادامش بدی حتی اگه شکست مفتضحانه ای خوردی به نظرم اگه شکست مفتضحانه بخوری اتفاقا بهتره چون مجبوری برگردی و جمعش کنی . پس با ترس یا استرس یا هر چیز دیگه ای که فکرشو میکنی انجامش بده چون در غیر این صورت یه بزدلی

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۰۰:۴۲
بید مجنون

شاید این ویروس جدیدس ولی همه تنم درد میکنه و سرفه های خشک رو مخ دارم تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکردم، ظهر که از سر کار برگشتم دو ساعت خوابیدم و بعدش انگار تریلی از روم رد شده بسیار کوفته میباشم.

هفته دیگه مسابقات فوتسال دختران ابتدایی شهرستانه و امروز و دیروز مشغول انتخاب تیم فوتسال مدارسم بودم و تجربه خیلی جدیدی بود اینکه یسریا باید دلشونو بشکنی یسریا عاشقت میشن که انتخابشون کردی و این یه حس عجیبه ولی خوب دوسش داشتم اینکه مثل معلمای خودمون یلخی و دیمی تیم انتخاب نکردم حتی با همین زمان کمی که داشتم سعی کردم یه تستی بگیرم از بچه ها ولی چون نمیدونستم مسابقاتشون کی برگزار میشه کار نکردم باهاشون و انتظار نتیجه ندارم همین که برای اولین بار توی دوران دانش آموزیشون میخوان یه چیز جدید یاد بگیرن به نظرم بد نیست احتمالا تو یادشون میمونه .

امروز ظهر که خوابیده بودم یادم رفت سمت زمان دانش آموزی و حسی مثل اردو رفتن که با شوق بیدارم میکرد چقدر ذوق و چقدر عشق بود نمیدونم چرا سالهاست هیچی جای حس خوابو برام نمیگیره چیزی که با عشق و شور بتونه بیدارم کنه .( البته بوده ولی مقطعی حالا که فکر میکنم) چقدر دلتنگ چیز عجیبی شدم نه ؟!🤦‍♂️😂

خدا رو چه دیدی کاراش شگفت زدت میکنه شاید یه چیزی پیدا شد یه انگیزه ای که بتونه دوباره با ذوق و شوق بیدارم کنه . به امید سلامتی ❤️

۰ نظر ۱۰ دی ۰۳ ، ۱۹:۵۲
بید مجنون

فکر کنم یکی از سخترین بخش های معلمی روزایی باشه که به شدت اعصاب نداری و حالت بده یا ناراحتی ولی باید با انرژی و حال خوب سر کلاست حاضر بشی مثل امروز من اگه هر جای دیگه بود با کسی حرف نمیزدم و میرفتم قدم بزنم یا اگه کسی سر به سرم میذاشت پارش میکردم ولی امروز مجبور بودم جواب دختر و پسرای کلاس سومیم رو بدم با بچه های کلاس اول که بغلم میکردن مهرباننه برخورد کنم و با تمام قدرت نشون بدم که حالم خوبه پیش بقیه بچه ها و این خیلی برام سخت بود . چه میشه کرد اینکه مزیت حساب میشه یا عیب رو نمیدونم اما اینم یه تجربه جدید بود برام .

۰ نظر ۰۵ دی ۰۳ ، ۱۲:۵۰
بید مجنون

از چاه بیا بیرون ای یوسف کنعانی
در ظلمت این دنیا از چیست که پنهانی

 

گرگی که تورا خورده اینک همه جا رسواست
شاد از شکم سیرش در معرکه ها پیداست

 

یکبار شدی برده حالا همه در بندیم
احوال نمیپرسی دیدی که نمی‌خندیم؟

 

ای ناجی خشکی ها صد سال شد این قحطی
گفتند که می آیی اما به کدام شرطی

 

فرعون تو یک جا بود خود یکه و تنها بود
دیدی همه جا مصر و فرعون به صد جا بود؟

 

امید تو دلها را پر از آمدنت کرده
در دوری تو این دیو صد جشن به پا کرده


 

لطفا هیچ گونه سو برداشتی نشه
 

۰ نظر ۰۴ دی ۰۳ ، ۰۱:۵۲
بید مجنون

دوست دارم راجب اتاقم یه کتاب بنویسم جایی که هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی میخواستم برم مشهد از این اتاق ازش وحشت داشتم جایی که با هزار بدبختی تونستم خودمو از صفر یا حتی منفی بکشم بالا و برسم به کنکور جایی که بزرگترین غمام داخلش گذشت نمیتونم بگم ازش متنفرم چون بار کلمه تنفر خیلی بالاس درسته شاید خیلی لحظات منزجر کننده ترین لحظاتم توش بوده ولی روزای خوبم داشتم توش نمیدونم حسم نسبت به این چهار دیواری چیه شاید یه تیکه از زندگیم همین اتاق باشه جایی که بهش احساسات مختلفی دارم دوسش دارم و از موندن و حبس شدن توش متنفرم کاش فقط یه جا بود که فقط و فقط برای استراحت و خوابم بود ولی من روزای بدتری رو با دستای خودم خودمو توش حبس کردم . میدونم چیزایی که مینویسمو غیر خودم کسی نمیتونه بفهمه ولی واقعا این اتاق به اندازه همه این چیزایی که مینویسم برام عجیبه . دوست دارم دوباره بشه سکوی پرتابم و دوباره بتونم ازش فاصله بگیرم و از این محدوده امن دور بشم

عجب چیزی گفتم ((محدوده امن)) آره دقیقا این اتاق محدوده امن منه جایی که امنیت دارم‌ و هیجان اصلا جایی که بدون برنامه ریزی میشه یه زندان برام به نظرم اگه محدوده امن یه مکان بود برام دقیقا میشد همین اتاق ولی من از اینقدر سکون متنفرم برای گاهی اوقات خوبن ولی این چند ماه حبس شدن توش واقعا عذاب آوره . میخوام بازم بتونم از این محدوده امن دور باشم .

از خدا میخوام بزاره بتونم از محدوده امنم خارج بشم و اون بیرون بیشتر حواسش بهم باشه 

۰ نظر ۰۲ دی ۰۳ ، ۰۱:۱۳
بید مجنون