بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

دونستن بعضیا برای اینکه بدونن هزینه میدن مثل خبرگزاریا یا از اخبار جنگ گرفته تا شادی هرچیزی که مهمه بعضیام دست به کارای کثیف میزنن تا از دشمنشون جاسوسی کنن تا یسری چیزا رو بدونن تا علیهش استفاده کنن بعضیام میرن درس میخونن کتاب میخونن تا بدونن و بفهمن یا باز بعضیا بعضی چیزا رو نخواسته میدونن یعنی یهویی نمیدونم هر کوفتی که هست خیلیا دنبال دونستنن ولی باید اینو بدونیم یسریم شدید دنبال ندونستنن ندونستن یسری چیزا خیلی بهتره کاش میشد یسری چیزا رو هیچ وقت ندونی کاش میشد مثل یه قبر میشد درشو پلمپ کرد و هیچکس نمیتونست نبش قبرش کنه کاش دفن میشد یا حتی پاک میشد چون وقتی یچیزی دفن میشه همه میدونن که یه چیزی دفنه کاش یهو مهو میشد تا هیچکی ندونه خیلیام هستن برای اینکه کسی ندونه مثلا حتی حاضرن آدم بکشن تا اون چیز حتی تو سینه کسی که اونو میدونه هم نباشه چون یسری چیزا ندونستنشون خیلی بهتره و دونستنشون میپاشونه همه چیو همه کسو یا حتی خودته و این بهاییه که باید برای دونستنه بدی حتی اگه نمیخواستی بدونی و یهویی فهمیدی و این میتونه داغونت کنه سرویست کنه پارت کنه یا حتی بکشتت که چه بسا بعضی وقتا دونستن یسری چیزا و زنده بودن با اون دانسته بدتر از مرگ باشه.

قضاوت کار خداست بخشیدن و نبخشیدنم کار خداست اگه حقی به گردن تو نباشه البته . با این حال ما خدا نیستیم نمیخوام هیچ قضاوتی بکنم هیچ نظری بدم فقط بعضی وقتا آرزو میکنم و کاش احتمال دونستن بعضی چیزا صفر بود تا میتونستم هیچ وقت ندونمشون و به زندگی ندونسته خودم ادامه بدم ولی خب آبی که رفته هرگز به جوی برنمیگرده و نمیشه بگم کاش پاکنی بود که بعضی چیزا رو از ذهن آم پاک میکرد نمیخوامم تو کار خدا دخالت کنم ولی یسری دونستنا تا فیهاخالدون میسوزونه و جاش میمونه 

و باز فقط میشه آروم شد به چیزی که خدا بهش قسم خورده (( زمان )) ولی اونم نمیتونه از اتفاقایی که دل دوست داشت و دونستن نه جلوگیری کنه . فقط از خودم بدم میاد که انقدر خنگ بازی دراوردم که نزارم یسری اتفاقا بیوفته .

 

به امید خدایی که حواسش همیشه بهمون هست حتی وقتایی که خودمون به خودمون حواسمون نیست. شکر

۰ نظر ۲۵ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۴:۲۰
بید مجنون

روزی از این روزها هم نوبت ما میشود
بین این آشوب ها هم عشق پیدا میشود


من اسیر این غرور خسته از دلدادگی
آخر این دوانه هم مست و رسوا میشود


آینه ، مارا نبین چون نبینی بهتر است
صورتی که یخ زده زشت سیما میشود


عشق را در چشم من چون نمیبینی نترس
کور این نور بزرگ سخت بینا میشود


آن چلنگر زیر پتک ساخت این پولاد را
بعد این شب های تلخ روز معنا میشود


بین این دلمردگی آسمان باش و ببار
بعد هر بخشایشت دست دارا میشود


روزی از این روزها هم عشق پیدا میشود
بین این آشوب ها هم نوبت ما میشود

 

واقعا نیاز داشتم به نوشتنش 

چون مطمئنم یه روزایی رو پشم ریزون راه میندازم همه اونایی که رفتن هم برمیگردن خیلی بیشتر از قبل حسش میکنم 

چلنگر : آهنگر

۰ نظر ۱۷ اسفند ۰۳ ، ۰۲:۵۶
بید مجنون

بابای من تو یه خانواده پر جمعیت بوده یه خانواده با ۹ تا بچه پدرش که بشه پدربزرگ من یه کشاورز و دامدار معمولی بوده و خب تقریبا هیچی نمیتونسته برای بچه هاش ارث یا کمک زندگی بده برای همین از ابتدا کار کرده هر کاری هم که بگی کرده کارگری ، دست فروشی ، بنایی ، گچ کاری ، رانندگی ، کشاورزی و دامداری. یه داستان بین همه اینا داره چند وقتیه دارم بهش فکر میکنم تو زمانای قدیم چندین سال دهقان بوده یعنی از خودش زمین نداشته و روی زمین کسی کشت میکرده و درصد خودشو بر میداشته از اون دوران کم و بیش یادمه چون بچه بودم داستانش از این قراره که بابای من دهقان دو نفر بوده بیشتر که یکی پدربزرگ مادرم بوده و یکی دیگه هم یه بنده خدای دیگه بعد از سالها دهقانی یه روز یه مهمونی بوده که خیلیا از جمله بابای من و اون شخصی که براش دهقانی میکرده حضور داشتن تو اون مراسم یا مهمونی میگه یه شخص حالا نسبتا مهمی که مارو نمیشناخته گفته خودتونو معرفی کنید بشناسیمتون همه خودشونو معرفی میکنن به بابای من که میرسه اون شخصی که براش دهقانی میکرده به یارو میگه حاجییی اینا معروف نیستن شناخته شده نیستن تو روستا یه همچین چیزی به بقیش کار ندارم ولی خوب بابای من اینو خیلی قدیما یبار یادمه یجا بین خودمون تعریف کرد که آره فلانی همچین چیزی گفت و من از لحنش فهمیدم اون حرف دلشو شکسته من یارو رو میشناسم کم و بیش و هر وقت میبینمش یاد این قضیه میوفتم و الان میبینم چقدرررر شکسته و ریخته شده طرف نمیخوام بگم بابای من آه کشیده یا چیزی چون بابام تا جایی که من میدونم کینه ای نیست و دلش گندس ولی میخوام بگم غرور و دل شکستن چطور میتونه اینطوری شکستت کنه واقعا یه حرف شاید به ظاهر کوچیک و از روی بی عقلی چقدر میتونه تاوان داشته باشه .

امیدوارم با حرفام و کارام باعث شکستن دل کسی نشم  

۰ نظر ۱۵ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۰۰
بید مجنون

دلیلش رو نمیدونم چی میتونه باشه ولی به طرز غریبی احساس آرامش دارم نه اینکه بد باشه ولی عجیبه بخوام براش مثال بزنم مثل اون چند ثانیه اول میمونه که دستت رو بریدی ولی چون هنوز خونی نیومده یا نمیدونم پیام عصبی مخابره نشده دردی حس نمیکنی نمیدونم این مثال صدق میکنه یا نه ولی الان با اینکه سبک زندگی جالبی اتخاذ نکردم ولی آرومم این برام جالبه چون معمولا من توی ذهنمم که شده آرامش ندارم ولی الان آرومم فقط میترسم بعدش یه گندی بخوره اصلا چه معنی میده این نوع نوشتن شتتتتتتتتتتتتت فکر کن حالت خوبه آرامش داری ولی میای مینویسی که آه این آرامش قبل طوفان است که چی منم مریضما خوب حال کن دیگه فردا رو کی دیده 

راستش تا حالا چیزی نبوده تو زندگیم که بخواد جای نوشتن باشه حداقل یه ذره ولی از وقتی دارم تمرین ساز زدن میکنم حس میکنم با نوشتن مکمل شده و این آشوب همیشگی درونیمو آروم میکنه که البته برای ساز زدن راه بسیاااااار طویلی دارم ولی خوب همین هم بهم آرامش میده و شاکرم . از شروع مدرسه تا به الان خیلی بهتر شدم و دیگه مثل اون اوایل تو مدرسه اذیت نمیشم و اینم دلیلی برای آرامشه . دیروز رفتیم پاتوق همیشگی بالای کوه یه چایی زدیم و منم دوتار رو بردم یکم تمرین کردم و به شدتتت چسبید بعدش هم اومدم رفتم سالن یه فوتسال سنگین بازی کردیم با دوستان و اونم خیلی حال داد نمیدونم این سبک زندگی نرماله یا نه ولی خوب مشکلی ندارم میدونی تنها چیز و بزرگترین چیزی که اذیتم میکنه توی این وضعیت عادت کردن به زندگی کارمندیه که توقعت کمم صبر زیااااد و همینطوری داری پیش میری ولی من نمیخوام و نمیتونم به این راضی باشم راستش هیچ وقت فکر نمیکردم وقتی 24 سالم میشه زندگیم اینطوری باشه نمیگم بده و شاکر نباشم ولی واقعا میدونم پتانسیلم بیشتر بوده و ذهنم توی این قالب قطعا اذیت میشه . دوست دارم خالق باشم واقعا از صمیم قلب دوست دارم اینو که خالق باشم و خلق کنم ولی این شکلی ادامه دادن رو دوست ندام ولی با همه این وجود این آرامشه برام لذت بخشه با این که حدودیه و منظورم به نسبت قبل خودم میگم .

ماه رمضون دوست دارم روزمو بگیرم و یکم بشینم بازی کنم و جی تی ای رو تموم کنم مدتهاست که هی نصبش میکنم و بعد پاکش میکنم تا به کارام برسم و هیچ وقت به آخرش نرسیدم ولی این بار میخوام تمومش کنم.

ساز زدنم ادامه میدم با اینکه سخته و هنوز استاد قابلی پیدا نکردم به اون صورت ولی من با یادگیری تو اینترنت مشکلی ندارم و دارم ادامه میدم. 

زندگی در جریان است شکر اوضاع بد نیست به امید خلاق بودن 

 

۱ نظر ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۵۲
بید مجنون

همیشه یکی از حسرتام تو زندگی این بود که بتونم یه ساز بزنم تا بتونم خودمو خالی کنم چون موسیقی یه جز مهم زندگی منه و اینکه بتونم خودم یه صدایی تولید کنم که به دل بشینه همیشه آرزوم بوده از نو جوونی تا همین چند وقت پیش دوست داشتم ساز دهنی رو یاد بگیرم چون راحت تو جیب جا میشه و میشه هرجایی ببریش و هر وقت دلت گرفت بزنی ولی بعد از خوندن شیش جلد از کتاب کلیدر خیلی رفتم تو نخ موسیقی خراسان و خیلی خیلی یهویی دلو زدم به دریا و یه دوتار شمال خراسان خریدم تا یادش بگیرم واقعا توی این چند ساله این اولین چیزیه که انقدررر شدید ذوقشو دارم با یه استاد دوتار صحبت کردم و قبلا توی یه پادکست راجب یه سایتی به اسم خنایگر شنیدم و اونجا هم یه سر زدم و میخوام آموزشش رو شروع کنم . راستش اگه به روال سنتی این روزا برم اگه پولی بیاد دستم باید برم طلایی چیزی بخرم تا پولم آب نشه ولی نمیدونم چرا این پولا ارضام نمیکنه این که بتونم همچین عطشی رو توی خودم بخوابونم خیلی برام لذت بخش تره شاید برای آینده نگری خیلی عاقلانه نباشه ولی دوست داشتم این کارو بکنم راستش وقتی سفارش ساخت این ساز رو دادم یه حسی بهم میگفت که اگه الان این کارو نکنی دیگه هیچ وقت شاید موقعیت این شکلی نداشته باشی تا بتونی یه ساز یاد بگیری راستش الان که نزدیک دو سه ماهه دارم خیلی جدی تر دوتار رو دنبال میکنم واقعا عاشقش شدم امیدوارم بتونم به سرانجام برسونمش .

 ادیتم باید کم کم پس از یه وقفه طولانی برگردم بهش و شروع کنم ولی ایندفعه شاید با یه تغییرات اساسی تر چون میخوام یکم با کارم بیشتر تلفیقش کنم و اینکه میخوام یکم جدی تر وارد دنیای کار بشم فکرای زیادی دارم ولی میخوام فقط کار کنم البته هدفمند تر از قبل .

 

به امید خدایی که عاشقونه حتی وقتی خودمون از خودمون بدمون میاد.

۰ نظر ۰۶ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۴۱
بید مجنون

لعنت به خواب بعد از ظهر لعنتی گند زد به همه برنامه هام مصداق بارز لذتی آنی و زود گذره الان شده ساعت ۴ صبح مثل جقد چشام بازه و دو ساعته دارم تو جام غلت میزنم ، کلافه شدم .

به سرم زده یه دوچرخه بگیرم بزنم کوه و کمر بیخیال دنیا بشم 

یا بشینم پا کار و کلیپ بسازم 

یا مربیگری رو دنبالشو بگیرم

چمیدونم کاش بچه پولدار بودم یه خونه ویلایی داشتم و صبحا با سگ گلدن رتریورم میرفتیم دویدن بعدم میشستم پا کار بدون دغدغه اضافی ولی خوب اینجا ایرانه و الان فقط باید سعی کنم بخوابم تا فردا برم مدرسههههههه

۰ نظر ۲۹ بهمن ۰۳ ، ۰۴:۰۳
بید مجنون

غرق دروغ خود شدم در غم و غصه های خود

پیر شدم شکسته ام در همه قصه های خود

 

صبر کجا کشد مرا درد سکون من کجا

کجا شود منزل من گم شده ام به هر کجا

 

خسته از این نفهمیم خسته از این در به دری

عمر به هیچ داده ام خسته از این کله خری

 

بزار بنویسم حتی شده چرت و پرت کی به کیه اصلا ها ؟

از این دو سه ماه اخیر خودم اصلا راضی نیستم اصلا از امسال راضی نیستم بیشتر ولی از شهریور به اینور بیشتر راضی نیستم اصلا خیلی حالم بده نمیدونم یا نمیخوام بدونم حتی نمیدونم کدومم میدونی خیلی حس بدیه که امسال که شدم 24 ندونستم چطوری شده شاید دوست داشتم ارشدو ادامه میدادم یا تو یه رابطه جدی بودم یا یه کارو کاسبی دنبال میکردم یا ترکیبی میزدم ولی این که انقدر این چند ماه رو بیخیال چرخیدم عذابم میده نکنه سال دیگه که شده 25 سالم  یا سال های بعدش اگه زنده باشم ببینم همین حس مضخرفو دارم .بزار ببینم اصلا توی 23 سالگیم چیکار کردم واقعا بزار لیستش کنم ها ؟ 

1.معلمیم شروع شد .

2. سعی کردم با آزمون و خطا معلمیم رو بهتر کنم و معلم بهتری باشم که هنوز خیلی کار داره .

3. یسری کلاس مربیگری و امداد گری شرکت کردم .

4. یه مسابقه تفریحی رفتیم تهران .

5.کانال تلگرام تیک زن رو تو بدترین روزام راه انداختم درسته به جایی نرسیده هنوز ولی استارت زدم.

6.سعی کردم دوستیایی که برام مهم بودن و سر چیزای الکی به فنا داده بودیم رو احیا کنم و کردم .

7.خیلیی شکسته ریخته تونستم مهارت های ادیتمو ببرم بالا ولی هنوز خیلی کار دارم.

8.یکی دوتا متن نوشتم که خوبن دوستشون دارم .

9.چندتا پروژه گیرم اومد با اینکه زیاد از کار فاصله گرفتم .

10.تونستم یه ساز بخرم ولی هنوز شروع نکردم یادگیریشو این خیلی مهمه برام چون همیشه آرزوشو داشتم.

11.منظم رفتم فوتسال و خودمو با ورزش تخلیه کردم.

12.کتاب خوندم خیلی زیاد.

13.به ترسم از ماشین غلبه کردم و الان مهارت هام خیلیی بهتر از قبل شده و تونستم با کمک خانوادم ماشین داشته باشم ولی هنوز باید خیلی با احتیاط رانندگی کنم و خیلی بیشتر مهارت کسب کنم.

14.یه سفر رفتیم بجنورد.

15.در حد عقل خودم به بقیه کمک کردم .

16.از دانشگاه فرهنگیان زدم بیرون این خودش یه برد محسوب میشه.

17.بیشتر کار برداشت محصول با من بود امسال .

18.استقلال مالیم به اندازه خودم بود .

19.سعی کردم تو شرایط حساس آرامش خودمو حفظ کنم و آروم باشم .

20.کلی پادکست گوش کردم.

21.توی چندتا سمینار شرکت کردم مثل بلاگر معلمی و سعی کردم کمک کنم  .

22.تو دانشگاه چندتا کارگاه برگزار کردیم که ایده و بخشی از اجراش با من بود مثل کارگاه تولید محتوا.

23.بعضی کارا هم شاید دست آورد نباشن ولی انجام ندادنشون توی جامعه این روزا برای خودم خوبه مثل هرجایی نرفتن هرچیزی نخوردن هرچیزی نکشیدن هر رابطه ای نداشتن خدا رو شکر میکنم درسته بی عیب نبودم ولی خب اگه بتونم همینطوری بمونم خوبه هیچ ادعایی بر پاک بودن ندارم البته .

24.رفتم کوه کمر زیاد حتی تنهایی .

25. بعضی چیزا هم یا یادم نیست یا قابل ذکر نیست.

 

حالا یسری اشتباهات مهلک هم داشتم که خیلی خیلی رفته رو اعصابم . ببین مثلا توی این سن که میرسی خیلی پراکنده میشه بعضیا دارن ارشد میخونن ، بعضی ها دنبال کار و کاسبی رو گرفتن ، بعضی ها میخوان دوباره کنکور بدن ، بعضیا تو فکر ازدواجن ، بعضی ها ازدواج کردن ، بعضیا حتی بچه دارن اوووو بعد خیلییییی کمم هستن که دقیقا یا بیشتر از بقیه میدونن که میخوان برای آینده چطور زندگی کنن ولی اگه مثل من یکم غفلت کنی بشینی میخوای ببینی قراره چیکار کنی میبینی عه یه عالمه از عمرت رفت و کاری نکردی . نمیگم بیکار بودم ولیک  کارایی که میکردم این مدت خیلی به نظرم درست نبودن یا هدفمند نبودن بگم بهتره یا شاید درگیر این بودم که خوب بقیه چیکار میکنن بابا بقیه هم اکثرا نمیدونن دارن چیکار میکنن اونایی هم که اگه بدونن دارن چیکار میکنن اون راه خودشونه تو قضیت جداس اصلا از اونا . نمیدونم چرا با کارایی که میکردم این چند ماه دلم رو راست نبود که الان فکر میکنم به بطالت گذروندم ولی اونقدرا هم به بطالت نگذروندم مسئله تو دنیای امروز پوله آره اگه از این منظر به قضیه نگاه کنیم این چند ماه رو مخصوصا بعد از فارق التحصیلی یا به قول استاد رمضانی دانش آموختگیم رو به باد فنا دادم چون تقریبا هیچ کار پول سازی نکردم یا اگر کردم به صرفه نبوده .

امسال فهمیدم اینکه من دارم کتاب میخونم خوب بوده ولی زندگی واقعی کسی که کتاب میتونه بنویسه اون بیرونه و کتاب خوندن نکه بد باشه ولی فقط یه ابزار کمکی برای اون بیرونه نسبت به چیزی که من میخوام از زندگیم شاید یه کسی زندگیش این باشه که فقط کتاب بخونه ولی من اینو نمیخوام من میخوام یه جور دیگه زندگی کنم دوست دارم بیشتر تو طبیعت باشم و سفر بیشتر برم تا این خامی وجودم پخته بشه بیشتر حس خامی شدیدی میکنم راستش . ولی با همه اینا جدای از سرمایه های بزرگی مثل خانواده ، سلامتی و امنیت مسئله اصلی پوله پوووول این لعنتی نباشه همه چی لنگه باید بیشتر به فکرش باشم و در عین حال نمیخوام بدووم و له له بزنم براش به یه سطح رفاهی برسم دوست دارم سازنده باشم . ولی کلید واژه اینه که باید زندگی کنم و دنبال زندگی کردن بگردممممم اینم فهمیدم که بیشر از همه چیز حال مرد رو کار خوب میکنه کاااار و باید کار های بیشتر و مفید تری داشته باشم و یکه و یالغوز نگردم . دوست دارم به ازدواجم بیشتر فکر کنم با این چیزایی که تو جامعه میبینم زندگی سالم داشتن خیلی بهتره اینه که میتونه بهت آرامش بده . ولی تو میتونی پول بسیار زیاد داشته باشی ولی آرامش نه . یه چیز دیگه هم اینکه خیلی به خودم دروغ گفتم این دروغ گفتن و پیچوندن خوب نیست با خودت باید رو راست باشی .روزی دست خداست فعلا انشالله درای بیشتری به روم باز شه زندگیم از این گره کوری که هست نجات پیدا کنه . 

 

متن رو دوباره نمیخونم و شاید عجیب به نظر بیاد که از ساعت دوازده و نیم شب نشستم پشت لپ تاپ و الان شده دو و این متن رو نوشتم شاید گنگ باشه ولی سعی کردم فقط بنویسم تا آرومم کنه.

 

۰ نظر ۲۵ بهمن ۰۳ ، ۰۲:۰۴
بید مجنون

طاقت به دل نمانده تا باز هم بسوزد

این پینه دوز خسته تا کی فقط بدوزد

 

یکبار هم اشاره با چشم خود به ما کن

مارا ببین اینجا عشقی نثار ما کن

 

در میگساری ما این بس که تو شرابی

مست حضور خود کن گر در پی ثوابی

 

هیچی دیگه حال نمیده وقتی اوضاع رو میبینی حال کل مردم بده حاجی . شده ۲۴ سالم دیگه و هنوز کار خودم پیش خودم گیره ولی باز مجبور و محکومم به ادامه دادن واقعا ۲۳ سالگی چطوری گذشت ....  

ابن شب نوشتو باید ادامه میدادم و اصلاحش میکردم ولی نمیدونم چمه شاید میدونم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم

۰ نظر ۲۲ بهمن ۰۳ ، ۰۲:۴۰
بید مجنون

شاید قبلا دوست داشتم تو مرکز توجه باشم مثلا زمان دبیرستانم یا اوایل دانشجویی ولی الان زیاد برام مهم نیست که تو مرکز توجه نباشم همینکه یسری افراد باشن که براشون مهم باشم و بهم احترام بزارن یا افراد دیگه هم اگه بهم توجه نمیکنن بهم بی احترامی نکنن حالم خوبه . 

ولی یه مقوله اینکه برای بعضیا تو مرکز توجه هستی ولی مقطعیه حالا بنا به اینکه دیگه نمیبیننت یا دیگه براشون نمیصرفی این قضیه صدق میکنه ولی اینکه نادیدت بگیرن بعد یه مدت اذیت کنندس راستش این برام خجالت آوره وقتی بهش فکر میکنم که همچین موضوعی باعث ناراحتیم شده این نشون میده هنوز پخته نیستم یا اونقدر بیکار و بی عقل شدم که همچین چیزای بچگونه ای میتونه بره رو مخم یا شاید اصلا این موضوع بچگونه نیست نمیدونم گاهی توقع نداشتن کار سختیه ولی باید نداشته باشی . 

الان دارم یه موزیک از پوری گوش میدم به اسم مجبورم برم   از همچین آهنگایی که فضا سازی ذهنی دارن و یه داستان رو تعریف میکنن خیلی خوشم میاد اینکه یکی مجبور میشه کشورشو ترک کنه اونم قاچاقی و دل از همه چی بکنه و تو مسیر قاچاق داره مینویسه موقعیت سختیه ولی دوست داشتم اگه تو اون موقعیت بودم همچین چیزی بودو میتونستم حسمو بیان کنم . با موزیکایی مث این یا زیر بیست از سهراب ام جی ، سال به سال خلسه خیلی حال میکنم  البته علی سورنا هم داستانی میخونه ولی خیلییی دیگه غم داره زیاد میره رو مخم و اینکه فقط رپ همچین خاصیتی داره پاپ نمیتونه یا شاید من ندیدم توی یه همچین قالب داستانی بتونه باشه .

فردا دوست دارم برعکس همه روزایی که حروم کردم مثل روزایی باشم که با برنامه تلاش میکنم دوست دارم بر عکس مطلب قبلی که نوشتم الان با خودم مهربون باشم و رو راست بخواطر خودم و آیندم یا بهتره بگم آیندمون باید خودمو جمع و جور کنم دلم نمیخواد شرمنده خودم باشم و بعد شرمنده بقیه و توی یه گرداب بی اعتماد به نفسی بیوفتم که میکشونتم به قعر .

۰ نظر ۲۸ دی ۰۳ ، ۰۰:۳۳
بید مجنون

افتضاح مضخرف چه میدونم چی میشه اسمشو گذاشت روزایی مثل امروز منو میدونی حس آخر شب روزایی که هیچ کار مفیدی نمیکنم واقعا عذاب آوره روزایی که با وجود زمان کم باز میشینم و وقتمو هدر میدم مثل یه بزدل مثل یه بازنده مثل یکی که فقط لب و دهنه حالمو به شدت بد میکنه واقعا از خودم بدم میاد اینکه روزتو با لذت های کوچیک خراب میکنی برای نمیدونم چی با اینکه میدونی چی میخوای مثل یه بازنده بدبخت ترسو میشینی گوشه اتاقت و سکوت میکنی سنگین انگار که اصلا امروز جز زندگیت نبوده چون نه فاز استراحت بوده نه خوشگذرونی حتی بی برنامگی هم نبوده که بگی برنامه نداشتی براش اتفاقا کلی کار بوده و از اون روزایی که وقتی از دست بره معادل چندین روز کاریه و کاملاااا بیکار و بی عار چرخیدی واسه خودت واقعا متنفرم از این حس از امروز از کارایی که کردم از حسی که الان دارم از تجربه تکرارش خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و این عذاب آوره .

تازه فکر کن مثلا دیشب کلی برنامه ریختی براش و به خودت انگیزه دادی که هدر ندی امروزتو والان .....

 

نمیدونم این بدترین ویژگی منه چون بعد گذروندن روزای این مدلی حالم تو بدترین مود خودشه و این شکلی حس هیچی رو ندارم و حبس میشم تو اتاق . دوست دارم یکی میومد تنبیهم میکرد الان و از این عذاب یکم کم میشد .

نمیدونم آخه چمه چیکار دارم میکنم دلیلش چیه 🤦‍♂️🤦‍♂️

۰ نظر ۲۶ دی ۰۳ ، ۰۰:۰۸
بید مجنون