بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

عجب آرامشی دارد سکوت محض چشمانت
کنارم باش این دم را شدم بر فرض مهمانت

 

تو ساکت میشدی اما پر از حرفی برای من
نمیبینم بغیر از تو تو میبینی بجای من

 

خیالت رفته ای اما خیال بودنت  اینجاست
توهم های شیرینت درون این من تنهاست

 

تو را هر روز میخوانم درون بیت شعرهایم
تو را هر روز میبینم به تاریکی شبهایم

 

من دیوانه را گفتند مقصر بر جنونت کیست
بر این وضع نزار من شکایت از تو هرگز نیست

 

هزاران زخم میگیرم که با عشقت مرا خوانند
که هر رازی در این عشق است خود دیوانگان دانند

 

 

نزار : نحیف ، مردنی 

 

تو قالب کلاسیک یا شاید مدرن نمیشه بهش گفت شعر اما هر رازی در این شعرست خود دیوانگان دانند 😂😂

۰ نظر ۲۳ تیر ۰۴ ، ۰۳:۲۳
بید مجنون

«کلیدر»؛ سفری از شنیدن یک مرثیه تا کشف ریشه‌ها

 

تقریباً محاله خراسانی باشی و ترانه‌ی «ننه گل‌محمد» رو نشنیده باشی. برای من، اون لحظه‌ی خاص اولین‌بار شب یلدایی بود توی خونه‌ی مادربزرگم، حوالی اواخر دهه‌ی هشتاد یا اوایل دهه‌ی نود. فضا تاریک و گرم بود، و عمو عباسم خدابیامرز با یه دبه، بخشی از این ترانه خاص رو خوند تا شاد بشیم .

منم مثل همیشه رفتم تو فکر: «لابد گل‌محمد یه خواننده‌ای بوده، که آهنگی خونده و مونده تو دل مردم.»

 

ولی کم‌کم فهمیدم که پشت این ترانه، قصه‌ای غم‌انگیز و واقعی خوابیده. قصه‌ی سرداری که وقتی کشته می‌شه، مادرش براش مرثیه می‌خونه؛ یا شاید براش ساخته بودن. بعدها شنیدم که رمانی به اسم «کلیدر» هست که داستان زندگی این گل‌محمده. اسمش رو جایی شنیده بودم، و همین برای منی که اهل همین منطقه‌ام، کافی بود تا مشتاق بشم بخونمش.

 

ولی نه بهش دسترسی داشتم، نه پولش رو داشتم که بخرم. کلیدر همیشه دور بود. تا اینکه پارسال، وقتی برای کارهای اداری معلمی‌م می‌رفتم اداره، چشمم افتاد به یه کتابخونه‌ی محلی. فقط یه جمله پرسیدم: «کلیدر رو دارید؟»

و اون روز، سفر من با این رمان عظیم شروع شد.

 

تا امروز که هر ده جلدش رو تموم کردم.

 

کلیدر فقط رمان نیست، یک زندگیه

 

من کتاب زیاد خوندم؛ کتاب‌هایی که منو با خودشون بردن، درگیرم کردن، ولی کلیدر یه چیز دیگه بود. داستانش از دل همون زمین و هوا و آدم‌هایی می‌اومد که من از کودکی باهاشون آشنا بودم. از کشاورزی، خشکسالی، کوچ، ترس، مبارزه و عشق. انگار نه فقط یه قصه، بلکه آلبومی از خاطراتی بود که من هیچ‌وقت نزیسته بودم ولی همیشه حسشون کرده بودم.

 

«کلیدر» برای من آیینه‌ای بود از نسل‌های قبل. از سبک زندگی‌ای که فقط تو حرف‌های پدر و مادر و بزرگ‌ترها شنیده بودم، حالا توی قالب داستان، زنده شده بود.

 

تحلیلی کوتاه از رمان

 

«کلیدر» اثر محمود دولت‌آبادی یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر فارسیه؛ نه‌فقط به خاطر حجم عظیمش (بیش از ۳۰۰۰ صفحه در ۱۰ جلد، نوشته شده طی ۱۵ سال)، بلکه به‌خاطر عمق فرهنگی، زبانی و انسانی‌ای که در خودش داره.

 

این رمان، زندگی عشایر و دهقان‌های خراسان در دهه‌ی ۲۰ خورشیدی رو روایت می‌کنه. شخصیتی مثل «گل‌محمد» فقط یک قهرمان نیست؛ نماد شورش، عشق، شکست، وطن‌دوستی و پیچیدگی انسانیه که می‌خواد تو جهانی ناعادلانه، سهمی از زندگی داشته باشه.

 

کلیدر زبان زندگیه. پر از ضرب‌المثل، شعر، خشونت و نرمی، باور و تردید.

 

برای من، فراتر از همه‌چی، درس بزرگ این کتاب اینه که آدم بی‌ریشه، سرگردانه. و این رمان، ریشه‌هام رو بهم یادآوری کرد.

 

بعد از کلیدر

 

راستش هر کتابی که می‌خونم، یه چیزی ازم کم یا زیاد می‌کنه. ولی «کلیدر» یکی از اون کتاب‌هایی بود که تغییر ایجاد کرد.

تغییر دیدم به گذشته، به خودم، به الانم، به اهدافم.

 

اون کتاب بهم حس خراسان رو داد. عطش یادگیری دوتار(امیدوارم بتونم تا یه سطح خوبی ادامش بدم). حسرت خاطراتی که هیچ‌وقت نداشتم. و احترام به آدم‌هایی که زندگی‌شون، مبارزه‌شون و حتی شکست‌هاشون پر از معنا بوده.

 

محمود دولت‌آبادی این کتاب رو توی ۱۵ سال نوشت. نمی‌دونم هدفش دقیقاً چی بود، ولی من همیشه ممنونشم. چون این کتاب، باعث شد من از «علیِ پارسال» به «علیِ امروز» برسم.

 

خوشحالم که خوندمش. چون تجربه‌ای بود که نه میشه وصفش کرد، نه تکرارش.

و ناراحتم که تموم شد. چون دیگه منتظر خوندنش نیستم...

 

به امید خدایی که حواسش بهمونه، حتی وقتی خودمون حواسمون به خودمون نیست.

 

این متن به وسیله چت جی بی تی ویرایش شده ولی اصلشو خودم نوشتم.

 

۰ نظر ۲۱ تیر ۰۴ ، ۰۳:۳۴
بید مجنون

بدی کمالگرایی و فس فس کردن برای انجام کارات اینه یهو میای میبینی کاری که باید خیلی وقت پیش انجام میدادی یه مدت غیر قابل قبولی طول کشیده ولی خوب چون این مدت تدریجی بوده حسش نمیکنی وقتی فاجعه رو میفهمی که ببینی عه دارن بهت تیکه میندازن که خودتو جمع و جور کنی این وقتا دوست دارم هیچکی دورم نباشه یا خودم هیچی نشنوم ولی خب شاید لازمه که یجا یهو بر بخوره بهت راستش خستم از خودم اگه قراره اینی باشم که هستم از خودم بیزارم این من آدم آینده نیست خودم باعث شدم که اینطوری باهام برخورد کنن که دلم بشکنه . مشکل اینه کار من پشت سیستمه و باید بشینم کار کنم و کار و فکر میکنن که هیچ کار نمیکنم حق دارن همه دنبال نتیجن نتیجه ای که سالها داره میشه ک از من اونطوری که باید ببینن نمیبینن راستش نمیخوام اینطوری بشینه تو ذهن اونی که میخونه که اره حرف مردم مهمه نه ولی وقتی حرفاشون مهمه و چیزیه که خودتم از شنیدنش میترسی و اون اشتباهو کردی اونم از کسایی ک دوسشون داری انگار خودت خود قدیمت با پتک داره میزنه رو قلب و مغزت و خوب اینه ک دلت میشکنه . دوست دارم یکی باشه کنارم ک باورم کنه ولی حق اینو ندارم وقتی خودم به خودم باور ندارم اینو از کسی بخوام فکر کنم اون میشه مثل گدایی کردن. پس باید عمل کنی و نتیجه رو بسازی قدم به قدم آهسته آهسته خب منی ک اینهمه فس فس کردم حقمه ک چرت و پرت بشنوم ولی باید ادامه بدم اینو میدونم. به اینجا ک برسی حرف زدن و عصبی شدن کار احمقانه ایه چون به قول امام علی قربونش برم زبون آدم خطاکار کوتاهه . باید اروم باشم و کم نیارم

 

رهرو ان نیست ک گه تندو گهی خسته رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود !!

 

به امید خدایی که عاشقمونه و حواسش بهمون هست حتی وقتایی ک خودمون به خودمون حواسمون نیست ‼️

۰ نظر ۱۰ تیر ۰۴ ، ۰۳:۰۵
بید مجنون

یه مهارت مهم که خیلی شاید به چشم نیاد حرف زدنه خوب شاید بگی همه حرف میزنن تقریبا همه کسایی ک سالمن و زبون دارن ولی خب به نظر من حتی توی این شرایط هم طرفت میتونه لال باشه یعنی داره حرف میزنه یا شاید داد میزنه و صدا ، واژه و جملات رو با زبونش تولید میکنه ولی اونی که باید بفهمه نمیفهمه ( البته به استثنا عزیزانی که خودشون رو زدن به خریت که نفهمن ) منظورم آدمای نرماله که واقعا دوست دارن بفهمن ک مشکل طرف چیه و حرفاشو بفهمن ولی واقعا نمیتونن شایدم مشکل دو طرفه باشه یعنی خوب حرف زدن و خوب شنیدن .

خیلییی ها نمیتونن حرف دلشون رو و مشکل رو یا عشقشون و محبتشون رو بیان کنند جوری که طرف مقابلشون بفهمه که این چی میگه یا شاید با زور بفهمه ولی بعدش با مشکلات بعدی گندش بالا بیاد ک نمیتونه مسئله رو درست بیان کنه و براش درست راه حل پیدا کنند و این خیلی چیز افتضاحیه شاید اسمشو بخوایم بزاریم درک کردن ولی چیزی ک توی سر منه یه چیز فراتر از اونه و حتی منم الان به نظر خودم نمیتونم حرف بزنم و بگم منظورم چیه و این یعنی نقص ولی اینکه اینو میدونمو دوست دارم 

 

کاش همه بتونن بسته به نیاز با درک متقابل با هم حرف بزنن فکر میکنم اینطوری خیلی از رابطه ها بهم نمیخورد چه حالا رابطه عاطفی یا رابطه با پدر مادر چیزی که خیلی دوست دارم بهتر و بهتر بشم توش .

 

به امید خدایی که حرفاتو میفهمه و درکت میکنه حتی وقتی تنهای تنهای تنهایی 

۰ نظر ۰۸ تیر ۰۴ ، ۰۰:۳۳
بید مجنون

چگونه باورت کنم وقتی که قلبم مرده است

وقتی که چشمانت مرا تا پای عشق برده است

 

چگونه باورت کنم حالا که گفتی عاشقی

از عشق بی روحت دلم خون جگرها خورده است

 

چگونه باورت کنم آنجا که دیدم رفته ای

وقتی دلم از خنده‌ات با دیگران آزرده است

 

چگونه باورت کنم حالا که من دیوانه ام

مجنون در اوهام خود شیرین خود را دیده است

 

چگونه باورت کنم وقتی که میبینم تورا

حالا که بیمار توام چشمم پر از این عقده است

 

چگونه باورش کنی این نوش دارو را خودت

در سوگ سهرابت نسوز این عشق او را کشته است

 

 

 

۰ نظر ۰۵ تیر ۰۴ ، ۰۳:۳۶
بید مجنون

یکی از فیلمای مورد علاقم و شاید مورد علاقه خیلیا ک یه شاهکاره گیم اوف ترونزه ، یه فیلم ک توش همه داشتن برای قدرت میجنگیدن و اون مابین بین همه سیاسی بازی های کثیف سر قدرت توی لجن داشتن زندگی میکردن . داشتم فکر میکردم اگه واقعا دنیای اون فیلم واقعی بود و من توی اون دنیا مثل الان یه فرد عادی بودم چه نقشی توی روند اون داستان داشتم خوب قطعا هیچی نهایتش یه سرباز یا فرمانده ای بودم ک ننه اژدها میومد آتیشم میزد یا تو نایت واچ از بالا دیوار سر جنگ پرت میشدم پایین بیشتر ک فکر کنی حتما نباید توی اون دنیا باشی که درکش کنی من الانم توی دنیای جنگ قدرت هام جنگی که حتی اونایی که توش نقش بزرگی هم دارن نمیدونن چی به چیه و نهایتا یه نمایش برای ما آدمای معمولی بازی کنن که به خواسته هاشون برسن جایی که هیچ ارزشی نداره توی فرد عادی چیکار داری میکنی 

اره منم مثل خیلیای دیگه یه ادم معمولیم خیلی معمولی ک تو روند جنگ قدرت ها یه نظاره گرم یه ادم معمولی که اگه پاش بیوفته با یه بشکه نفت میتونن جونمو معامله کنن کی براش مهمه مخصوصا تو خاورمیانه جایی که به قول یه شاعری ما آدمای معمولی با همه آرزوهامون با همه کارای کوچیک و بزرگی که تو دنیای خودمون کردیم با همه کسایی ک منتظرمونن میتونیم یه عدد باشیم ما بین مجروها یا کسی که فوت شده فقط یه عدد . نمیدونم من معمولی توی این بازی چرا باید خودم رو درگیر اخباری باشم ک شاید خیلی هاش سیاه بازی و فیلم و تئاتره ک منو امثال من زیاد درگیر چیشد چیشد بازی قدرت و اصل اون بازی نباشیم . فقط یه چیز رو میدونم خدایی هست ک دوسم داره خدایی که ناظر به بد و خوبمه اگرم نیازی به من توی جبهه حقی باشه تو جرز لایه دیوار قایم کنم خودمو باهام اتمام حجتشو میکنه و امیدم به اینه اون جا هم تنهام نزاره تو تصمیم گیری.

 

این ده دوازده روز و مخصوصا امروز نمیدونم حتی شاید اون آدم معمولیه هم خودمو حساب نکردم با اتفاقاتی ک افتاد. کاش بشه یه پاکن باشه و بگی به درک که عمرم رفت پاش بزار حافظمو ریست کنم و ادامه بدم . همینه ک سختش میکنه و خب تف بهش مجبورم به ساختن با این وضع 

 

خدایا کمکم یا بهتره بگم کمکمون کن ما دیگه حتی نمیدونیم میتونیم آستانه تحملی هم داشته باشیم ک بخوایم ازش گله کنیم یا نه ولی حکمت کارات و این حس نفهمیه واقعععععا اذیتم میکنه حداقل قدرتی بده بهم ک بتونم ادامه بدم با این حس با همه این وجود شکرت❤️

۰ نظر ۰۵ تیر ۰۴ ، ۰۲:۳۷
بید مجنون

عاشق زمستونم ، همیشه برای دفاع از زمستون به بقیه میگم : نهایتا اگه سردت بشه میری زیر پتو یا یکم بیشتر لباس میپوشی یا میدویی میری جا بخاری یا وقتی بیرونی آتیش درست میکنی و ازش لذت میبری راستش خودمم تو اتاق گاهی اوقات تو زمستون بخاری رو خاموش میکنم یا خیلیی کم میکنم و میرم زیر پتو میخوابم  ولی تابستون لعنتی نمیشه هیچ کاریش کرد گرمهههه میسوزونه لباسم که از یه حدی بیشتر نمیشه نپوشید تازه اگرم نپوشی دهنت سرویسه و آفتاب میسوزونتت ولی خوب نمیشه خوبیاشو نادیده گرفت اینکه میوه هاش عالین شلیل عزیزم ، هندونه دوست داشتنی، خربزه و... با این وجود شرمنده من بازم ترجیح میدم تو زمستون نزدیک بخاری پرتقال و نارنگی وسیبمو بخورم . ولی خوب کاریش نمیشه کرد این فصلا همیشه در گذرن و با گذرشون عمر مارو میگیرن و با همه مشکلاتی که با تابستون عزیز دارم ولی ازش متنفر نیستم و عاشقشم نیستم اما دارم سعی میکنم دوستش داشته باشم مخصوصا الان که معلم شدم و تابستون تایمم آزاده کلی وقت دارم که توش برای آیندم بیشتر تلاش کنم گفتم آینده ....

تابستوننن ، گفتم که ازش متنفر نیستم ولی خوب نمیدونم چرا تابستونا برام خوش شانسی هم نمیاره پارسال که تو بدو شروعش عموم فوت شد و امسالم که با جنگ شروع شد درست زمانی که براش لحظه شماری کرده بودم و کلی براش برنامه داشتم بشینم پای ادیتم ، کلیپ درست کنم پروژه کتابمو پیش ببرم برم کلاس دوتار فوتسالمو بازی کنم و یه فرصتی هم به باغداری کردن و کشاورزی کردن بدم تا ذهنم آروم بشه کلیی براش برنامه داشتم شاید به همشون نمیرسیدم ولی بیکارم نمی موندم تازه برای اینکه ریکاوری بشم زدیم با دوستان رفتیم مسافرت شیش هفت روزه به غرب کشور تا بشینم با ذهن آروم پای کارم ولی خب چه میشه کرد گویا همونقدر که من از تابستون خوشم نمیاد تابستون هم همین مشکلو با من داره .

همیشه به خودم گفتم که من انسان انعطاف پذیریم و با شرایط میتونم وفق بدم خودمو مثلا تو کرونا یادمه هر روز پای یادگرفتن فتوشاپ بودم یا اوایلش ایده تیک زن اومد به سرم و تونستم یه مدت توی فضای سوشال مدیا کار کنم و ازش یاد بگیرم که چه فرصت بزرگیه برام ولی دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم که همه فضای مجازی و فضایی که برای خودم چیده بودم بیاد یهو اینطوری بشه البته شاید بشه با بدبختی بیشتر بهش دسترسی محدود پیدا کرد ولی خب واقعا توی این شرایط مغزم پاسخگو نیست فکر کن یه شب بخوابی و بیدار شی ببینی آمریکا همون موقع که خواب بودی کشورتو بمباران کرده خب مگه روح و روانی میمونه .
خیلی بده که تقریبا هیچ کاری از دستت برنمیاد و باید با همه این هجمه ها مقابله کنی ولی بخوای واقع بینانه بهش نگاه کنی بزرگترین کاری که میشه کرد امید داشتنه امید به آینده هرچقدر هم که حال افتضاح باشه این امیده که میکشتت جلو و از فروپاشیدگی نجاتت میده گفتم بزرگترین کار نه شاید درست نگفتم تنها کاری که میشه کرد اینه ((امید داشتن)) . باید یه راهی پیدا کرد که بشه این مابین آروم بود و ادامه داد شاید یه روز هم نوبت ما رسید که بتونیم کاری بکنیم ولی الان باید به فکر آینده بود به فکر اینکه تابستون رو هدر نداد مثل پارسال البته نمیشه گفت هدر دادن چون واقعا اینکه خودتو تخریب کنی و بگی هیچ کار مفیدی نکردم درست نیست ولی منظورم اینه بیشترین استفاده رو ببرم ازش قطعا این میتونه یکی از سخت ترین چالش هایی باشه که ازش میتونم رد بشم  

از خدا برای کشورم روزای آروم تر و آینده ای پر انرژی تر و روشن تر میخوام که بشه توش به چیزای خوب فکر کرد عاشق شد و روزیِ حلال در اوورد و زندگی ساخت چیزی که الان شده رویا .... و رویا و رویا و رویا چیزی که هرگز نمیمیره مگه با مرگ خودت و بهترین هدیه ای که میتونه خدا بهت بده اینه که رویاتو بعد مرگت هم ادامه بدن .

 

به امید خدایی که عاشقمونه حتی تو بدترین شرایط یا به قول اون شعری که نوشتم :
 


عزت و ذلت تو دانه ای خدای مهربانی 

ترسم از هرچیز باشد خوب دانم بیش از آنی

 

امیدوارم یه روز بتونم این حکمتو بفهمم که چرا من و هم نسلای من باید اینهمهههه مشکل رو تجربه کنیم ما سالهاست که منتظر اون آسانی بعد این سختی هاییم البته یه تبصره داره که فقط در اون صورت خودم نمیخوام بفهمم و اونم فقط بین منو خدای منه

۰ نظر ۰۳ تیر ۰۴ ، ۰۲:۰۳
بید مجنون

احمق زیاد داریم ولی کسی که از جنگ خوشحال باشه جز احمق ترین دسته آدم های روی زمینه . جنگ هر چیزی که داره زشتی و پلشتیه چه ببری چه ببازی جنگ شیرینی نداره . میگن آدم قبل اینکه به دنیا بیاد خودش انتخاب میکنه همه چیو اینکه کجا باشه تو چه برهه زمانی و حتی توی چه خانواده ای و مذهبی نمیدونم راسته یا نه ولی خیلی عجیبه این که چرا میشه همچین کاری کرد دارم فکر میکنم الان یه بچه تو سوئیس یا فنلاند اصلا به ما فکر میکنه اصلا میدونه خاورمیانه کجاست و چه اتفاقی میوفته . چرا این منطقه همیشه باید درگیر جنگ باشه چرا آدمای این منطقه ارزششون کمتر از چند بشکه نفته آدما میتونن خیلی راحت تبدیل بشن به آمار و عدد . تا روز جمعه داشتم برای آیندم برنامه ریزی میکردم که چطور به اهدافم برسم پنجشنبه شب خیلی ریلکس و سرخوش از اینکه همه کارایی که باید میکردمو کردم رو جلوشون تیک زدم و صبح با صدای شبکه خبر از خواب پاشدم و بجای اینکه برم پای اهدافم نشستم تا شب پای اخبار حمله به کشورم . میدونی نمیخوام پرنسس بازی دربیارم که آی فلان و بهمان ولی توی تاریخ این مملکت پدرای ما برای دنیای بدون جنگ بچه هاشون جنگیدن پدرای پدرامون همچنین و بگیر برووو عقب نمیدونم این رویا شیرینیه که براش جونتو بدی که نسل بعد خودت حداقل توی آرامش باشن توی دنیایی که بشه رویا داشت توی دنیایی که بشه برنامه ریزی کرد چیزی که خودت نداریش رو بتونی به اونا هدیه بدی ولی هیچ تضمینی به این حقیقت نیست که اونا بتونن توی دنیای بهتری زندگی کنن . جنگ حداقل توی این منطقه همیشگی بوده و شاید ما اینو فراموش کرده بودیم که رویا اصلی باید امنیت باشه .

امیدوارم زیاد طول نکشه دوست ندارم ایرانمون با جنگ زشت بشه ولی ذلت رو هم دوست ندارم میشه زشتی هارو ترمیم کرد ولی ذلت اگه به ملت تحمیل بشه تاریخ اینو فراموش نمیکنه .تاریخ!!! به نظرت سال ها بعد ، بعد اینکه همه اینا تموم شد و توی روزگاری که ما نبودیم از ما چی مینویسن از مردمی که این لحظات رو زندگی کردن و رقمش زدن چطور بهمون نگاه میکنن . نمیدونم فکر میکنم حتی این ندونستن هم خاصیت جنگ برای ما افراد عادیه که نمیدونیم چی به چیه کی به کیه . بیشترین جمله ای که توی سرم این روزا میگذره رویا داشتن در میانه جنگ رویاست . به قول امام علی قربونش برم دو نعمت ناشناخته بین مردم سلامتی و امنیته .

 

فکر کنم زیاد ناله کردم ولی واقعا قصدم ضعف بودن نیست که بگم هرطور شده برن تسلیم بشن یا من تسلیمم اگه کاری از دستم بر بیاد حتما دوست دارم انجامش بدم ولی حرفم اینه که کاش اصلا هیچکدوم از این چیزا نبود کاش دغدغمون این چیزا نبود اصلا ولی حالا که هست باید برای دفاع از وطن برای نسل آینده با تکیه به خدا هرکاری میشه کرد چون شاید اسم شخص توی تاریخ نمونه ولی اسم ملت و وطن همیشه موندگاره و ازش یاد میشه امیدوارم خدا حتی اگه شده جونمونو بگیره ولی عزتمونو نه!!

به امید خدایی که هواسش بهمون هست حتی وقتی که خودمون به خودمون هواسمون نیست

۱ نظر ۲۶ خرداد ۰۴ ، ۰۲:۰۲
بید مجنون

میترسیدم ازش ک اون جسارت ریسک کردن از سرم بپره و الان واقعا مثل قبلا جسارت اون بی باکی رو ندارم چون فکر میکنم یکم عاقل تر شدم توی بعضی مسائل و دیگه نمیتونم بدون فکر بزنم به آب که این هم خوبه هم بد بده چون هیجان و حس ماجراجویانه رو نداره توش و خوبه چون خیلی آروم ترم کرده ساکت ترم کرده . 

راستش خودم حس میکنم خیلی آروم و بی صدا تر دارم میرم سمت اهدافم و این حس خوبی بهم میده این سکوت و این آروم بودنه کنار تنهایی لذت کارمو برام بیشتر میکنه و دوستش دارم.

نه این که از رویام دست برداشته باشم ولی دیگه عجله آنچنانی ندارم از اون دست عجله ها که همه کارا رو خراب میکنه مثل اینکه مثلا میخوای بری یه شهر دیگه برای اینکه تو یه اداره ای کارتو درست کنی ولی بخواطر عجله یادت بره مدرک شناساییتو ببری تو کل همه این سالها این حسو دارم ک همه این آشوبا بخواطر این بوده که عجله کردم و مدرکام رو فراموش کردم اینکه فلسفه خودمو از ادامه راهم مشخص کنم اینکه بیشتر ذهنمو با کار و فعالیت آروم کنم بعد برم سمت مسیر هرچیزی ک بوده خدا روزیمو میده مطمئنم اگه سهمم باشه میده اگه خودمو لایقش بکنم میده خوبشم میده راضیم به رضای خدا و هز این به بعد میخوام بیشتر کار کنم و کمتر فکر چرت کنم بیشتر بخونم و کمتر بنویسم بیشتر ببینم و کمتر خودنمایی کنم باید به خودم زمان بدم من به خدای خودم ایمان دارم ....

 

سکوت و صبر و تلاش + توکل = آرامش 

 

خدای منو از خودم و دیگران رو از من و من نادون رو از خودت نا امید نکن میدونم هوامو داری حتی وقتی خودم هوای خودمو ندارم ❤️

۰ نظر ۲۳ خرداد ۰۴ ، ۰۲:۰۳
بید مجنون

امشب دومین سفریه که با اکیپ سه نفره منو محمدرضا زمندی و سجاد محمد آبادی شروع شد. به سمت احتمالا لرستان. نمیدونم شبای اولی ک جام عوض میشه با خواب مشکل جدی دارم و نمیتونم بخوابم مثل الان ک تو یه پارک کنار جاده ای توی سمنان نمیتونم بخوابم و فردا قطعا دهنم سرویس میشه ولی خب هیچ وقت نتونستم زوری بخوابم .

دوست داشتم این سفرمونو فیلم بگیرم نمیدونم چرا اصلا حال نمیکنم خودم از خودم فیلم بگیرم بیشتر دوست دارم از بقیه عکس و فیلم بگیرم و خوشحالشون کنم راستش خیلی حال میده وقتی از یکی عکس میگیری و خوشحالش میکنی البته خودمم همین حسو دارم وقتی یکی ازم عکس بگیره ولی خب معیارای عکس خوب برای من خیلی سخت شده . چی دارم میگم نصفه شبی.

نمیدونم چرا تو ولاگ دیگه کمتر میام حداقل امسال اصلا انگار نبودم اینجا فقط یه بار که حالم خیلی بد بود خواستم بنویسمش راستش از نوشتن و انتشار یا استوری گذاشتن وقتایی که انقدر یه احساس بهم غالبه بدم میاد چون پر از خطا و چرته و پرته ولی اونشب خیلی حالم مث اینکه بد بوده😅

سال جالبیه امسال حس میکنم خیلی جالب فقط نمیدونم چرا من انقدر عجیب شدم نمیتونم بفهمم خودمو 😂😂

 

ولش برم یکم زور بزنم بخوابم شاید شد 

 

به امید خدایی که حواسش همیشه بهمون هست حتی وقتایی که خودمون به خودمون حواسمون نیست . 

۰ نظر ۱۴ خرداد ۰۴ ، ۰۳:۵۹
بید مجنون