بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

خَیالَت رَفتِه اَز یادم، خَیالِ رُویِ زیبایت

فَراموشَم شُدی حالا، چِقَدر دُورَم زِ دُنیایت

 

مَن اَز دیوانِگان بودَم، کِه با عِشقَت شُدَم مَجنون

اَسیرِ مویِ پُرپیچَت، شِکَستِه با دِلی پُرخون

 

هَمان دیوانه بَعد اَز تو، بِبین اِینگونه آزادَست

نیازی نیست بَرگردی، کِه آن وَیرانِه آبادَست

 

مِیانِ غُربَتَم اَمّا، نِمی‌گیرَد دِلَم بی تو

خودَم بی یادِ تو شادَم، نِمی‌سوزَد دِلَم بی تو

 

خَیالَت رَفتِه اَز یادم؟ وَلـی دَر شِعرِ مَن هَستـی!

تَمامِ شِعر نیرنگَست، هَنوزَم جانِ مَن هَستـی

 

چندین تقریبا ۷ هفته هست که این وقت شبو دیگه ندیدم و زود میخوابم و این موضوع خیلی برام حیاتیه ولی این شعرو که شروع کردم غرقش شدم و الان ازش راضیم و دوسش دارم 

فردا هم حتما زود بیدار میشم 😁

 

پ.ن: این شعر هم بی صاحب است شاعر چه حاشا میکند!!!

۰ نظر ۰۲ شهریور ۰۴ ، ۰۱:۳۱
بید مجنون

نمیدونم چرا یکشنبه ها اونطوری میشه دو هفتس ولی این چند روز خیلی بهتر شده مخصوصا هم که هوا شبا خیلی خنک شده و نیشابور اون روی خوشش رو دیگه داره نشون میده بهمون خوابیدن توی این هوا واقعا لذت بخشه برام .ولی خب خوشبختانه دیگه میتونم بگم با قاطعیت که از اون سبک زندگی خفاش وارم فاصله گرفتم و شبا زود میخوابم و صبحا زود بیدار میشم این برام خیلی حس خوبیه که تونستم همچین تغییری رو ایجاد کنم برای خودم .
کارم کند پیش میره و همزمان دارم چندتا کارو پیش میبرم که که باعث این کندی شده ولی واقعا حال دلم خوبه شاید به دست آورد دیرتر برسم ولی دیگه میخوام فقط روی لحظه تمرکز کنم و نگران آینده نباشم آنچنان .

 

۰ نظر ۲۹ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۴۶
بید مجنون

از دو یکشنبه ای که داشتم بدم میاد نمیدونم چرا یکشنبه ها اینطوری میشه انگار میگی مثل یهودیا یکشنبه ها نباید شکار کنم و تعطیل باید باشم چون خیلی ذهنم پرت شده یکشنبه که شده. 
امیدوارم امروز بتونم خودمو جمع و جور کنم زودتر 

۰ نظر ۲۷ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۲۵
بید مجنون

چه هفته عجیب بود این هفته . بعد از روز یکشنبه که رفتم توی پروژه های پریمیر فهمیدم که خیلی هنوز برای ورود به بازار کار خامم ولی میتونم وارد بشم . در هر صورت تصمیم گرفتم اول افتر افکتم رو هم کامل کنم تا آخر تابستون و بعد وارد بازار کار بشم . البته بعد از روز یکشنبه واقعا با سرخوردگی مواجه شدم و اعصابم خورد شد و کلا به همه تایم هایی که به فنا دادم و اینکه چرا هنوز گیج و ویجم بر خوردم و رسما داشتم توش غرق میشدم الان هم هنوز اثرات نجات از اون غرق شدگیه هست و اوکی نشدم .

بعد از این رویداد مزخرف ولی حقیقت سعی کردم خودمو جمع و جور کنم برای همین خیلی بیشتر کتاب خوندم و کتاب جدیدم رو خیلی زود تر از برنامه زمان بندیش تموم کردم و الان بدون کتاب موندم . بعدش رفتم سالن ولی چیزی که برام ارزشمنده اینکه اون نقاط آمپاس شدید هم باز پای این ادیت لعنتی نشتم و نرم افزار لعنتی رو بالا پایین کردم تا مغزم به اینکه باید از اینجا بسازم عادت کنه هر طور بشه قول دادم به خودم که کنار نکشم باید انقدر پشت این در بمونم و بکوبمش تا بلاخره باز بشه .
پروژه جدید با بچه های خفن شروع شد خیلی هفته سازنده ای بود اینو فهمیدم که من چقدر سلیقم نسل زد طوره و چقدر هیجان رنگ و این چیزا رو دوست دارم و این رو این وسط فهمیدم . فهمیدم که اختلاف سلیقه و اختلاف نظر توی یه گروه میتونه خیلی بنیادی پیش بیاد ولی تو باید باهاش کنار بیای و تعصب نداشته باشی و با منطق بحث کنی .

راستش یه چیزی رو فهمیدم که من آدم حرص و طمع و پول نیستم نه اینکه بدم بیاد نه ولی دوست دارم از علاقم پول در بیاد الان واقعا نیاز دارم و جاهایی هم بوده که میتونستم شاید به پول های معقولی هم برسم ولی خودمو انداختم توی یه مسیری که هیچ چیزش مشخص نیست ولی از اینکه توشم دارم لذت میبرم اینکه میتونم سازنده باشم و با چالش هاش با بی پولیاش با نداریاش . 

هیچ وقت فکر نمیکردم که توی این سن اینطوری باشم انقدر گیج و ویج هیچ ترسیم واضحی از آیندم ندارم و با این روندی که پیش گرفتم دیگه نمیخوام چندسالی به ازدواج فکر کنم دیگه یا به پول اینکه نگرانش باشم اینکه براش سگ دو بزنم میخوام تا جایی که میشه یاد بگیرم تا جایی که میشه خودمو قوی کنم بدونم بفهمم تجربه کنم کار کنم ولی سگ دو پولو نزنم میدونم طعنه زیاد میشنوم ولی امیدوارم پای این مسیر بمونم میدونم از یه دید خریته ولی میخوام زندگیم یکم بر اساس اون چیزایی باشه که رویاشونو دارم . 

۰ نظر ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۰:۲۰
بید مجنون

 

امروز رسماً وارد مرحله‌ی جدیدی از مبارزه با کمال‌گرایی شدم.
به حدی از تجربه رسیدم که باید توی بازار خودمو بچپونم. ولی از صبح که پا شدم، نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. مدام به این فکر می‌کردم که «هنوز کامل نیستم».
این حس رو می‌شناسم و می‌دونم عادیه، می‌دونم قراره گاهی پذیرفته نشم یا حتی جواب رد بشنوم. ولی باید پیش برم.

واقعیت اینه که این فکر که «تا حرفه‌ای نشم وارد بازار نمیشم» یه چیز کاملاً احمقانه‌ست.
توی این بازار، اگه معطل کنی، می‌خورنت و قورتت میدن… مثل یک شکلات که فقط چند ثانیه شیرینه و بعدش نیست میشه.


---

تصویر دریا و سکوت

امروز وقتی به این وضعیت فکر کردم، یه تصویر تو ذهنم نشست.
مثل این بود که ته یک دریا گیر کردم. نه خفه میشم، نه نجات پیدا می‌کنم.
فقط آب دور و برمه، سکوت، تنهایی… و فکر.
من فکر کردن رو دوست دارم، ولی اگه مثل یک فیلسوف بخوای به همه‌چیز فکر کنی، چون نامتناهیه، مغزت درد می‌گیره.

خیلی وقتا حس کردم توی همین حالت بودم:
یک دریای عمیق، دور از همه‌چیز، غرق در ایده‌ها و افکار خودم.
این تا یه جایی خوبه… ولی اگه با عملگرایی همراه نشه، به مرز جنون می‌کشونه.


---

ترسِ گیر کردن بین خیال و واقعیت

همیشه از این می‌ترسیدم که بین خیال و واقعیت گیر کنم.
توی مرز بمونم.
دنیای واقعی رو از ترس یا بی‌عملی کنار بزنم و به دنیای خیالی خودم بچسبم…
دنیایی بدون عیب و نقص، که خودمو لایقش می‌کنم، ولی هیچ‌وقت لمسش نمی‌کنم.

واقعیت اینه که هیچ‌کس کامل نیست. این جهان هم برای کامل بودن ساخته نشده. پر از دروغ، ظلم، پلشتی و چیزهای کثیف دیگه‌ست.
اینکه بخوای وسط این همه تاریکی یک شمع باشی، میشه یک رویا.
شمعی که با همه‌ی سختی‌ها و بادهای دنیا، نورشو نگه داره.


---

انتخاب

الان سر دو راهیم:
یا باید با واقعیت و قضاوت شدن و نادیده گرفته شدن کنار بیام و دنیای افکارمو بهش پیوند بزنم…
یا غرق بمونم توی خیال، جایی که امنه ولی بی‌اثر.

انتخاب سختیه. ولی می‌دونم اگه شمعم رو روشن نگه دارم، حتی کم‌نور، ارزشش رو داره.


---

به امید خدایی که عاشقمونه، حتی وقتی خودمون از خودمون بیزاریم.
شاید همه‌ی زندگی همینه:
یاد گرفتن اینکه چطور شمعمون رو روشن نگه داریم، حتی وقتی بادهای دنیا بی‌وقفه می‌وزن.

 

۰ نظر ۲۰ مرداد ۰۴ ، ۱۱:۲۴
بید مجنون

خیلی وقتا دوست دارم بنویسم مثل الان ولی نمیتونم بنویسم مثلا دوست دارم راجب خوابم و نظمی که این روزا دارم بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم از کجاش شروع کنم ولی الان راجب همین که نمیدونم چی بنویسم و نمیدونم از کجا بنویسم داره حالمو بهتر میکنه و کم کم پیش میرم . میتونستم مثل خیلی وقتا صفحه رو ببندم و دیگه ادامش ندم بخواطر اینکه ایده ای برای نوشتن ندارم الان ولی همین چرت و پرت نوشتن هم حالمو خوب میکنه راستش .
این روزا به دست آورد خاصی نرسیدم ولی اینکه با نظم دارم پیش میرم حالمو خوب میکنه اینکه دیگه تا ساعت 4 صبح بیدار نیستم و با صدای جیک جیک گنجشکا نمیخوابم و نور تو آسمون نیست برام خوشاینده میخواستم بگم با صدای خروس ولی این خروس خر کنار پنجره اتاقم حتی ساعت 12 شب یا 3 صبحم میخونه بگذریم این قضیه خیلی برام ارزشمنده که به این روتین رسیدم تقریبا میشه پنج هفته و الان صبحا اگه گوشیمو زنگ هم نزارم میتونم بیدار بشم حس خوبی داره راستش صبح که میشه قبل از آلارم بیدار میشم و میترسم که این روتین بشکنه و با استرس به ساعت نگاه میکنم که مبادا از ساعت 8 دیگه بیشتر شده باشه 

تخته شیشه ای که برای برنامه ریزی زدم به دیوار و همیشه جلو چشمه خیلی موثر بود برام و واقعا از اینکه اینو طراحی کرد از خودم ممنونم که انقدر خلاقیت داشتم و روم جواب داده . 
این روزا بدی ماجرا فقط همون دست آوردس که بهش نرسیدم آنچنان ولی دارم پیش میرم و این که نظم دارم بهم آرامش میده اینکه دیگه خیلی بی هدف مثل قدیم توی اینستا یا یوتیوب نمیچرخم اینکه برای روزم برنامه دارم یا برای هفته و ماهم بهم حس خوبی میده حقیقتا .

 

من دارم پیش میرم نمیدونم اون نتایج کی ظاهر میشن ولی همینکه اینبار انقدر جدی مقابل این کمالگرایی واستادم و دارم به ازای پنجتا مشتی که میخورم یکی میزنم یعنی هنوز تو بازیم و این سد یه روزی باید شکسته بشه که انقدر منفعل نباشم که انقدر با خودم تو جنگ نباشم انقدر بهم نریزم انقدر هیاهو نداشته باشم .
این برام خیلی مهمه میدونم که بازی هنوز شروعم نشده نباید به خودم مغرور بشم و باید همیشه از این نظمی که دارم مراقبت کنم ولی میتونم از خودم برای ساختنش تشکر کنم . ممنونم من!!!

 


خدا رو بابت همه چیزا شکر میکنم بابت اینک حواسش بهم بوده و هست و خواهد بود حتی وقتایی که خودم به خودم حواسم به خودم نیست

۱ نظر ۱۸ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۱۵
بید مجنون

ای غریبه از دل ما خبری داری تو یا نه 

به هیایویی که برپاست نظری داری تو یا نه

 

 آتشش زد آن نگاهت خرمن دل را ندیدی

سوختم از آتش تو لحظه ای ما را ندیدی

 

آبرویی بود قبلا ریخت و دود هوا شد

قصه تلخ غرورم تکه‌ای از ماجرا شد

 

من کجا اینگونه بودم نخ نمایی پیر و خسته 

 در غبار خاطراتت با پر و بالی شکسته

 

از چه بوده راز این درد این چنین دیوانه گشتن

کیفر عشق تو بوده مست این میخانه گشتن

 

۰ نظر ۱۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۱۸
بید مجنون

وای پسر چقدر شایع خوبه . امروز یکم دیرتر از خواب بیدار شدم فکر کنم یه ربع به نه بود باید حواسم بیشتر باشه بهش دیشب یکم شام سنگین تر شد و روی خوابم اثر گذاشت ولی باید به برنامه برگردم حتما .

نمیدونم گفتم اینجا یا نه ولی کلاس نهم که بودم تابستونش برام گوشی گرفتن و همون موقع ها توی تلگرام داشتم بی هدف میچرخیدم توی گپا و شاید خیلیارو سر کار میزاشتم یا سناریو میچیدم یادم میوفته که چقدر بیکار بودم و الکی مسخره بازی در میوردم حالم ازش بهم میخوره ولی خوب این من الان حاصل اونه و بهش باید احترام بزارم . یادمه اون موقع طرفدار پاپ بودم خیلی کم رپ گوش میدادم اونم مثلا شایع یا حصین یه روز توی یه گروه که نمیدونم از کجا پیداش کرده بودم یه یارویی گفت دیوانه بیا اینو گوش بده و آهنگ کوچه علی چپ شایع که جدید اومده بود بیرون رو برام فرستاد و بوووم از اونجا شروع شد که دیگه خیلی بیشر شد علاقم اون زمانا شایع تازه شروع کارش بود و یادمه اینستاگرامش یه جفت پوتین سربازی بود و رفته بود خدمت . یادش بخیر داشتم فکر میکردم چقدر آهنگاش رو من و سبک زندگیم تاثیر داشته از آهنگ از اول که موقع پشت کنکوریم گوش میدادم تا همین الان که دارم کرم رو گوش میدم و باهاش میخونم راضیم ازش

بگذریم این تنوع توی برنامه و این استمرار این روزا خیلی حالمو خوب نگه میداره اینکه واقعا دارم تیک زن میشم با همه مشکلاتی که دارم و ادامه میدم شاید تا آخر تابستون نتیجشو ببینم یا نه ولی این یکی از بهترین تابستوناییه که داشتم و از اینکه مستمر دارم برا زندگیم میجنگم راضیم . 

دوباره افتادم تو دام توقع داشتن و دوباره این بزرگترین مانع و ترمز توی مسیرمه نمیدونم آدم چندبار میتونه از یه سوراخ گزیده بشه ولی من گمونم خنگ ترین آدم توی این یه موردم و با اون چیزی که توی ذهنم دارم فرسنگ ها فاصله دارم و باید روش کار کنم . خیلی وحشی میشم وقتی این توقع میاد توی مسئله جوری که خودم هم بعدش برگام میریزه که این منم که اینقدر دارم پاچه میگیرم 

 

شاید مجبور بشم برای تمرکز بیشتر روی کارم بعضی چیزا رو تغییر بدم و یکم آدم نچسب تری بشم توی بعضی حوزه ها ولی خب تا از یه چیزی دل نکنی نمیتونی چیزی رو بدست بیاری .

 

 

به امید خدایی که حواسش بهمون هست حتی وقتی که خودمون به خودمون حواسمون نیست. شاکر لطف و عظمت خدامم که بزرگتر از هر کسیه یا هر چیزی 

۰ نظر ۱۰ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۳۷
بید مجنون

چرا باید همیشه خودم خودمو تخریب کنم و به خودم سخت بگیرم چرا گاهی قربون صدقه خودم نرم و به خودم افتخار نکنم ؟؟ از آخرین مطلبی که گذاشتم و خوابم به شدت به هم ریخته بود تصمیم گرفتم اون روز رو هر طور شده اصلا نخوابم تا ساعت 9 شب بتونم بخوابم به شدت سخت بود ولی من انجامش دادم و الان بین ساعت 7 تا 8 بیدار میشم و این برام خیلی ارزشمنده که تقریبا یه هفته میشه این روند رو ادامه دادم . تخته برنامه ریزی اتاقمو هر روز دارم پر میکنم و این باعث شده خیلی اعتماد به نفس برای انجام دادن کارام بره بالا و پیگیری و استمرار داشته باشم . از دو هفته ای که گذشته تغییرات ریز و سازنده ای داشتم که استمرارشون سخت بوده ولی ادامه دادم و نا امید نشدم . یه جایی خوندم که استمرار و نظم معنیش این نیست که برنامه رو خراب نکنی معنیش اینه بنا به هر دلیلی که خرابش کردی آیا اونقدر برنامت و هدفات مهم هستن یا اونقدر آدم سفت و محکمی هستی که باز پاشی واستی پای برنامت و خوب قربون خودم برم این دو هفته رو واقعا عالی عملکردم بر این اساس و چرا از خودم راضی نباشم البته که جای بهتر شدن هست ولی از اینکه دارم پیش میرم به خودم افتخار میکنم و خودمو دوست دارم و به خودم و بدن و ذهنم احترام میزارم .
باید صبور بود و هر روز ادامش داد یه روزی میشه با همه سختیاش فقط صبر و استمرار کلید واژه ای که به شدت بهشون نیاز دارم درسته کارای عقب افتاده زیاد دارم خیلی از کارام رو میتونستم خیلی وقت پیشا انجام بدم و الان غرق نتیجش باشم ولی به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره اگه الان هم انجامش ندم یا باید بیخیالش بشم یا باید چند سال دیگه صبر کنم تا باز اونجا استارت بزنم .

دیگه نمیدونم چی میتونه بدتر از جنگ و خشکسالی و مشکلات شخصیم باشه که بتونه کل توجهمو بخوره و نتونم روی کار تمرکز کنم ولی دارم پیش میرم و از خدا میخوام چالشی نده بهم که نتونم انجامش بدم چون الان به نسبت حالم خیلی چون پادزهر این کمالگرایی رو که همیشه رو مغزم رژه میره رو پیدا کردم فعلا که بتونه آرومم کنه .

 

به امید خدایی که حواسش بهمون هست حتی وقتی که خودمون به خودمون حواسمون نیست.

۰ نظر ۲۹ تیر ۰۴ ، ۰۹:۰۷
بید مجنون

تا یه محرک سفت و محکم بیرونی نباشه مثل سرکار رفتن موقع مدرسه ها من محاله بتونم انسان سحر خیزی باشم اصلا نمیدونم چطوری یهو مثل الان میبینم صبح شده و من هنوز بیدارم خیلی ناجوره

البته دو هفتس طبق برنامه ریزی پیش رفتم اما یکی از چیزای خیلی بدش اینه که تو هم اندازه یه آدم نرمال ۶ یا ۷ ساعت میخوابی ولی چون تو تایمیه که بقیه بیدارن و دارن کار میکنن فکر میکنن تو از اون تنبلایی ک فقط میخوابن و زندگی اصلا براشون مهم نیست ولی خب خودتم میدونی اینطوری نیست .

زمان دانشجویی یه ماه واقعا حرفه ای شده بودم ساعت ۴ یا ۵ بیدار میشدم میرفتم تو پیست میدویدم یه ربع بعد میرفتم کتابخونه یکم کتاب میخوندم و کارامو انجام میدادم و بعدش میرفتم سلف شبم ساعت ۹ یا نهایت ۱۰ بیهوش بودم ولی تایمی که بیدار بودم واقعا انرژی داشتم و مغزم کار میکرد الانم میدونم اون مدلی خوبه ولی کلا بدنم ریخته بهم اصلا یهو اینطوری میشه نمیدونم چه مرگمه دوست دارم روتینم اون شکلی باشه تا اینکه ظهر پاشم و انرژی درست و حسابی هم نداشته باشم اما لعنتی خیلی سخته میتونم بسازمشا ولی نمیتونم حفظش کنم این مدیریت خواب برای من جز سخت ترین کارای ممکنه 

۰ نظر ۲۵ تیر ۰۴ ، ۰۴:۵۵
بید مجنون