بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

گویا در آستانه‌ی ۲۵ سالگی‌ام، همه‌ی دانسته‌هایم علیه من قد علم کرده‌اند.

همیشه با خود می‌گفتم تقریباً همه چیز در این دنیا نسبی است، اما این روزها بیش از همیشه، معنای این نسبیت را لمس می‌کنم.

 

تا چندی پیش فکر می‌کردم صداقت، همیشه راه درست است. اینکه بتوانی با کسانی که دوستشان داری، رک باشی و حرف دلت را بی‌پرده بگویی. اگر چیزی آزارت داد، آن را در میان بگذاری تا سوءتفاهمی نماند. اما حالا دیگر این‌طور فکر نمی‌کنم.

 

گاهی اوقات نمی‌شود گفت. نمی‌شود واژه‌ها را از دهان بیرون ریخت، حتی اگر در گلو مانده باشند. بعضی حرف‌ها را باید در دل دفن کرد، نه از روی ضعف، که از سر عشق. باید نشنیده گرفت، باید گذشت، باید وانمود کرد که چیزی نبوده — درست مثل خوابی که با بیدار شدن فراموشش می‌کنی.

 

سخت است، اما برای ادامه‌ی دوست داشتن، برای حفظ حرمت‌ها و برای آرامش خودت، باید گاهی از گفتن گذشت.

باید یاد بگیری سکوت، همیشه نشانه‌ی شکست نیست؛ گاهی نشانه‌ی پختگی‌ست.

 

گاهی برای حفظ عشق، باید از گفتن گذشت.

نه از ترس، بلکه از درکِ عمقِ نشنیدن‌ها.

۰ نظر ۱۶ آبان ۰۴ ، ۰۱:۱۲
بید مجنون

هر شب که گذشت در همه افکار تو بودی

در جنگ جنون در نوک پیکار تو بودی 

 

هربار نوشتم ز تو اما به کسی هیچ نگفتم 

در خط به خط شعرِ‌شبم عامل تکرار تو بودی

 

رسوا شده هرکس که ز سودای دلش گفت

در تاب و تبِ خلوتِ‌دل محرمِ‌اسرار تو بودی 

 

من در لبِ پرتگاهِ‌دلم ماندم و هرگز نپریدم

از منطقِ‌بیمارِ‌سَرم خسته و بیزار تو بودی 

 

گویا سپری شد همه عمرم به بطالت 

در شبِ‌تارِ دلم روشنی کار تو بودی

 

 

 

من در لب پرتگاه دلم ماندم و هرگز نپریدم......

۰ نظر ۰۶ آبان ۰۴ ، ۰۰:۱۷
بید مجنون

یک‌بار نوشته بودم که معنای زندگی برای من، «تعریف داشتن» است.
هنوز هم همین‌طور فکر می‌کنم.
زندگی برایم یعنی داشتن تعاریف شخصی از جهان، تعاریفی که با گذر زمان و تجربه پخته‌تر می‌شوند.

اما این روزها دوباره از خودم می‌پرسم:
عشق چیست؟ عقل چیست؟

قبلاً باور داشتم هر کس بتواند میان عقل و قلبش تعادلی برقرار کند، به مرحله‌ای والا از زندگی می‌رسد.
اما حالا، پس از سال‌ها جنگ درونی، از این نبرد خسته‌ام… خیلی، خیلی، خیلی زیاد.
تعادل برایم دیگر مفهومی مبهم شده است.
حس می‌کنم این جنگ یا یکی را نابود می‌کند، یا مرا به جنون می‌کشاند.

عشق محض، قماری بزرگ است.
عقل محض، زندگی‌ای بی‌روح.

آن‌قدر میان این دو فکر کرده‌ام که مغزم حتی برای نوشتن این خطوط تیر می‌کشد.
اما نوشتن با تمام سختی هایش راهیست برای آرام شدن.

 عقل احتمالا میتواند مسیر را روشن کند، نظم دهد برنامه ریزی هارا میسر کند یا حساب کتاب های داشته ها و نداشته هارا بهتر جلو ببرد اما همه اینها بدون عشق چه رنگ و بویی میتواند داشته باشد ؟ پس فرق انسان ها با ربات ها که همه این کار هارا بسیار دقیق تر و بهتر از ما انجام میدهند چیست ؟ ذات عشق جسارت است و عقل حسابگری که در قلمرو انسان بودن و جایی که در شرایط مختلف رخداد ها با عقل و منطق سازگار نیستند نمیتواند به انسان کمک خاصی بکند .
آنجا که عشق فرمان می‌گیرد، دیگر جایی برای چرتکه نیست. چه بسیار انسان هایی که غنی از مال دنیا شده اند و در جایگاه خودشان بسیار موفق بوده اند ولی عشق با شوری که به پا میدارد و به همه این دارایی ها معنا میدهد و در قلمرو عقل محض این خلا بسیار هست در این موقعیت است که  عشق روح را درگیر میکند تا راکد نماند و از یاد نرود . آیا این به معنای آسان بودن عشق و آسانی مسیر عشق است هرگز !!
در قلمر عشق ، جایی که دل دیگری را به خود ترجیح می‌دهد، اما عقل آن را خیانت به خویشتن می‌داند.
اگر بخواهی همیشه در میانه بمانی، فقط خودت را عذاب می‌دهی.

عقل مثل ریاضی است؛ خشک و دقیق.
دو بعلاوه دو، همیشه چهار می‌شود.
اما قلب در جهان انعطاف زندگی می‌کند؛
در قلمرو قلب، نگاه‌ها، کلمات، فاصله‌ها، و سکوت‌ها همه نقش دارند.
عشق نتیجه‌ی جمع این جزئیات است — گاه موفقیت، گاه شکست، و اغلب چیزی میان این دو.

اصلاً همین مفهومِ موفق یا ناموفق بودن در عشق هم نسبی است.
عقل، دعواها را شکست می‌نامد و روزهای خوب را پیروزی.
اما عشق، ترکیبی از هر دو است؛
رنج و لذت را در هم می‌تند و از آن معنا می‌سازد.

بسیار به این فکر کرده ام که آیا عشق در رسیدن است یا نرسیدن اما حال به نظرم عشق نه در رسیدن است نه در نرسیدن عشق هم در رسیدن است و هم در نرسیدن . تلاش در هنگام نرسیدن و ساختن و  مراقبت به هنگام رسیدن . 

کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که عقل باید در خدمت قلب باشد.
عقل محاسبه‌گر است، اما کارِ قلب اغلب محاسبه‌پذیر نیست. 
شاید به همین دلیل، هیچ‌گاه قلبم زیر فرمان عقلم دوام نیاورده.
و همین آشوب، سال‌ها روانم را خسته کرده است.

در میانه‌ی این آشوب، تصمیم‌های بدی گرفته‌ام — تصمیم‌هایی که هم به خودم آسیب زده و هم به دیگران.
فرصت‌هایی را از دست داده‌ام، پل‌هایی را پشت سرم سوزانده‌ام.

برخلاف تصورم، در لحظه‌های حساس نه کاملاً عاقل بوده‌ام، نه عاشق محض؛
درگیرِ جنگی مداوم بوده‌ام،
مثل کشوری که تمام نیروهایش را در میدان نبرد صرف می‌کند و فرصتی برای آبادانی باقی نمی‌ماند.

بزرگ‌ترین ترسم این است که این جنگ هرگز تمام نشود،
یا دیگر توانِ شروع دوباره نداشته باشم.
می‌ترسم از روزی که عشق در من خاموش شود،
از زندگیِ بی‌روحی که در آن عقلِ محض حکومت می‌کند،
زندگی‌ای قابل‌پیش‌بینی و منظم با ظاهری فریبنده،
اما خالی از طپشِ قلب خالی از جسارت ساختن ، جسارت یادگرفتن و جسارت زندگی کردن لحظات درست و غلط. 

هرچه هست، من از این جنگ بیزار شده‌ام.
اما شاید همین جنگ، معنای زنده بودن من باشد.

به قول حضرت مولانا :

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش 

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

همیشه این شعرو دوست داشتم و شاید الان بیشتر میتونم بفهمم چرا !!

۲ نظر ۲۶ مهر ۰۴ ، ۰۱:۳۴
بید مجنون

عجب تناقضی در من است: کمال‌گرایی و نداشتن حس رقابت.

مادرم خاطره‌ای از دوران کودکی‌ام نقل می‌کند؛ می‌گوید در کلاس اول یا دوم دبستان، به‌خاطر نمره‌ی ۱۵ در برگه‌ام به من گفت:
«علی، آخر چرا ۱۵؟ اگر بیشتر تلاش می‌کردی نمره‌ات بهتر می‌شد.»
و من در جواب گفته‌ام: «همین ۱۵ هم بد نیست!»

به یاد نمی‌آورم در کلاس یا در مدرسه عطش این را داشته باشم که نمراتم همه ۲۰ باشد یا حتماً شاگرد اول شوم. راستش، بدم نمی‌آمد، اما اینکه دیوانه‌وار برایش تلاش کنم؟ نه، چنین چیزی یادم نمی‌آید. بیشتر دوست داشتم با آرامش و در کنار چیزهایی که خودم دوست دارم، کارم را جلو ببرم.

البته در بعضی چیزها دوست داشتم بهترین باشم؛ مثلاً در نوشتن یک انشای خوب، یا طرح سؤال برای درس علوم، یا جواب دادن به پرسش‌های معلم در همان درس. این چیزها کم‌وبیش در یادم مانده‌اند.

در ورزش اما — فوتسال، که بیشترین بازی‌ای بوده که انجام داده‌ام و هنوز هم می‌دهم — همیشه هدفم بیشتر «کل‌کل» و «زیبایی بازی» بوده تا برد و باخت. باختن ناراحتم می‌کرد، اما نه آن‌قدر که برای بردن، هر کاری بکنم.

کیست که از بردن در یک رقابت ناخشنود باشد؟ اینکه بگویم از برنده بودن خوشم نمی‌آمد، قطعاً دروغ است. اما اینکه برای برنده شدن هر کاری بکنم؟ نه، تقریباً هیچ‌گاه چنین کاری نکرده‌ام.

جز در معدود مواقعی، مثل کنکور. آن‌جا همه چیزم را پای شکستن آن سد لعنتی گذاشتم. مخصوصاً چون باید جور تمام درس‌نخواندن‌هایم را در چند ماه پس می‌دادم. فشارش آن‌قدر زیاد شد که تا اواخر آن دوران به مرز جنون رسیدم؛ با پرخوری، یک تپل عصبی ناراحت شدم. اما خب، آن سد را شکستم — به لطف خدا.

این چه تناقضی در من است؟ عطش رقابت را آن‌چنان که باید ندارم، اما کمال‌گرایی‌ام از سوی دیگر مرا تا مرز دیوانگی می‌کشد. چیزی که باعث می‌شود مثل آبی راکد بمانم؛ بی‌خروش، و کم‌کم به گندیدگی برسم.

خوب یا بدش را نمی‌دانم، ولی این قاعده‌ی بازی است؛ بازی‌ای که گاه آن‌قدر تلخ می‌شود که تا از بعضی چیزها دل نکنی، نمی‌توانی به خواسته‌هایت برسی. کوچک‌ترین مثالش برای من، بازی با کامپیوتر بود که حالا علیرغم علاقه‌ام، از آن دوری می‌کنم.

اما این بازی، از من قربانی می‌طلبد؛ خیلی بیشتر. این بازی با کوچک‌ترین ضعف، تو را له می‌کند و کنار می‌گذارد، گویی اصلاً وجود نداشته‌ای. از این تناقض بیزارم.

می‌خواهم خطوط قرمزی داشته باشم؛ مثل خانواده، عزیزان، یا اینکه به کسی آسیب نزنم. اما در عین حال، بتوانم یک جنگجوی واقعی باشم؛ کسی که با شجاعت و تفکر، جنگی را برای خواسته‌اش به راه می‌اندازد، و در میانه‌ی میدان، با آرامش و ثبات قدم، به سوی هدفش می‌رود.

روزی‌دهنده خداست، بی‌هیچ شکی. اما فهم امروز من این است که خدا، ظرف روزی هر کس را به اندازه‌ی رشدش بزرگ می‌کند.

به امید خدایی که حواسش به ما هست، حتی وقتی ما به خودمان حواسمان نیست.

۰ نظر ۱۸ مهر ۰۴ ، ۰۱:۵۱
بید مجنون

این روزها تکه‌کلامی که بر سر زبانم افتاده و از آن خوشم نمی‌آید «نمی‌دانم» است. منظورم این نیست که فکر کنم همه چیز را می‌دانم، اما حس می‌کنم بیش از حد از این کلمه استفاده می‌کنم و این موضوع واقعاً روی اعصابم رفته است.

 

هرچند همه چیز را نمی‌دانم، اما در ۲۴سالگی هنوز درگیر مسأله‌ای هستم که سال‌هاست مرا می‌بلعد: کمال‌گرایی صرف. چاهی که من را درون خود غرق می‌کند، تله‌ای که روزها و شب‌ها در آن گیر می‌کنم. این کمال‌گرایی من را از خودم بیزار می‌کند. گاهی تنها امیدم این است که روزی با یک تلنگر به خودم بیایم و دوباره به کاری که به‌خاطر همین کمال‌گرایی از آن فراری بوده‌ام، برگردم.

 

از برنامه‌هایم فاصله گرفته‌ام. کاری که برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم و تمام تابستان را پایش زحمت کشیدم، به سرانجام نمی‌رسانم. راستش شاید این کار اصلاً سرانجامی مشخص نداشته باشد و بیشتر یک مسیر باشد، اما من هنوز هم از انجام دادنش خودداری می‌کنم.

 

با همه این‌ها خداوند را بابت سلامتی‌ام شکر می‌کنم، اما این‌که انسانی مثل من گرفتار کمال‌گرایی باشد و به‌خاطرش زمانش را هدر بدهد، واقعاً دردناک است. من حتی جایگاه کنونی‌ام را مدیون هل‌دادن‌های خداوند هستم؛ اما آنچه را که باید خودم به دست بیاورم، با این سم مهلک می‌سوزانم و خودم را عذاب می‌دهم.

 

همیشه سعی کرده‌ام مثل یک انسان زندگی کنم؛ کاری کنم که عواقب تصمیم‌هایم جز خودم دامان کسی دیگر را نگیرد. اما همین نگاه باعث شده بیشتر زمان زندگی‌ام را به هدر بدهم و خودم را درگیر کارهای بیهوده کنم. این موضوع، بزرگ‌ترین عذاب من بوده و هرچه سنم بالاتر می‌رود، بیشتر درک می‌کنم که چقدر به من ضربه زده است. وقتی خودم آسیب می‌بینم، به‌طور ناخودآگاه باعث آزرده‌خاطر شدن کسانی می‌شوم که دوستم دارند یا در زندگی‌ام هستند. این موضوع هر روز برایم به یک معضل بزرگ‌تر تبدیل می‌شود.

 

گاهی از خودم خسته می‌شوم؛ گاهی حتی از خودم بیزار. کاش کسی بود که اگر لازم بود، با یک تلنگر یا حتی یک ضربه، من را وادار می‌کرد کارهایی را که برایشان برنامه‌ریزی کرده‌ام، بالاخره انجام بدهم

 

 

 

۰ نظر ۱۵ مهر ۰۴ ، ۲۳:۵۷
بید مجنون

سال تحصیلی جدید شروع شد و من تا الان که میشه ۷ مهر فقط یه روز رفتم مدرسه ای که باهاش پارسال حال میکردم رو سه روز برنامشو بستم و باید برم اونجا و یه روز دیگه هم باید برم یه مدرسه دیگه که تعریف های خوبی ازش نشنیدم ولی خدا بزرگه 

تقریبا فکر کنم یه هفتس که از برنامه خیلی عقب موندم و باید دست بجنبونم و برگردم به برنامه و پاییز رو هم پر انرژی شروع کنم کلی کار دارم هنوز خدارو شکر میکنم بابت همه چی

دلم برای دانش آموزای پارسالم تنگ میشه درسته بعضیاشون خیلی اذیت کردنم ولی بازم من خودمو مقصر میدونم خیلی جاها کم کم داره دستم میاد که باید چیکار کنم با بچه ها ولی هنوز خیلی راه دارم .

خیلی زیاد دارم سرعت گذر زمان رو متوجه میشم و این رو مخمه که چقدر داره روزا سریع رد میشه پاییز امسال میخوام یکم تغیرات رو عملی تر و قابل مشاهده تر کنم تو زندگیم چی دارم مینویسم حاجی 

۰ نظر ۰۷ مهر ۰۴ ، ۲۳:۱۶
بید مجنون

راستش را بخواهی، به روی خودم نمی‌آورم؛ اما دلم تنگ می‌شود... خیلی تنگ. آن‌قدر که گاهی بی‌قرار می‌شوم، با یاد و مرور خاطرات، و قلبم تند می‌زند. و این همه‌ی ماجرا نیست؛ حتی دلم برای خاطراتی که می‌توانستم بسازم و نساختم هم تنگ می‌شود.

 

از طرفی، از بازگشت به گذشته بیزارم. چه دوگانگی عجیبی در من است؛ دلتنگی برای خاطرات و در عین حال بیزاری از برگشتن به همان گذشته.

 

انگار میان دو جهان معلق مانده‌ام؛ جهانی که دیگر نیست و جهانی که هنوز نرسیده. نه می‌توانم از آنچه گذشت دل بکنم و نه می‌توانم بی‌قرار فردا نباشم. گاهی حس می‌کنم دلتنگی من بیشتر از آدم‌ها و خاطرات، برای «خودم» است؛ خودی که می‌توانست زندگی را جور دیگری بسازد، راهی دیگر برود، و تصویر دیگری از امروز خلق کند.

 

شاید دلتنگی واقعی همین باشد؛ نه فقط برای کسانی که رفته‌اند یا لحظه‌هایی که تمام شده‌اند، بلکه برای فرصت‌هایی که به سکوت گذشتند، حرف‌هایی که نگفته ماندند و قدم‌هایی که هرگز برداشته نشدند.

 

۲ نظر ۰۱ مهر ۰۴ ، ۲۱:۵۵
بید مجنون

آخرین تابستان نیمه‌ی اول دهه‌ی دوم زندگی‌ام آرام آرام به پایان می‌رسد و این روزها گذر زمان را بیش از پیش حس می‌کنم. سرعتش عجیب است؛ مفهوم «یک چشم به هم زدن» انگار همین دیروز بود که به مدرسه می‌رفتم، دانش‌آموزی ساده، و حالا خودم معلم شده‌ام.

 

روزگار عجیب است… آن روزگاران را به یاد دارم، اواخر دوره‌ی اول متوسطه‌ام؛ تابستانی که غرق در رویاهای بزرگ شدم، غرق در رویای بازی‌ساز شدن، نویسنده شدن و نوشتن داستان یک بازی. آن تابستان، آن رویاها محقق نشد، اما حالا من هم نویسنده‌ام؛ نه صرفاً با قلم، بلکه با رفتارم و تصمیم‌هایم. نویسنده‌ی بازی زندگی خودم شده‌ام، که چگونه پیش رود و چگونه بگذرد.

 

آری، من بازی‌ساز نشدم، حتی شبیه چیزی که آن سال‌ها گمان می‌کردم هم نشدم، اما حالا درگیر بازی واقعی زندگی‌ام هستم؛ بازی‌ای در ژانری مخلوط از اکشن و درام، یا شاید تراژیک. هنوز در مراحل ابتدایی بازی‌ام، در نقشه‌ای کوچک به وسعت اتاقم، مشغول یاد گرفتن و ساختن هستم؛ شاید شبیه چیزی که آن روزها رویایش را داشتم. اما نمی‌دانم چرا، بازی این روزهایم روی سخت‌ترین سطح ممکن است، بدون هیچ کمکی.

 

چه باک؟ این خواسته‌ی من است و مجبورم این بازی را انجام دهم تا روزی این مرحله را پشت سر بگذارم. راستش بی‌صبرانه منتظر مراحل بعدی بازی‌ام هستم، اما اول باید این مرحله را رد کنم.

 

تابستانم را به بازی خود ساخته‌ام و دارد به پایان می‌رسد… خدایا، بگذار بگذرم و کمکم کن که در این سطح سختی خم نشوم.

۰ نظر ۲۴ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۴۶
بید مجنون

تورا دیدم بارها؛ در روزهای سخت و آسان خود. من تورا دیده‌ام با چشم سر، در تمام اتفاقات. تورا دیدم که کنارم بودی و با جان و روح حست کرده‌ام؛ اینکه کنارم هستی، اینکه مراقبم هستی، اینکه حواست به من هست.
همه‌جوره از ناراحتی من ناراحت شده‌ای و از خوشحالیم خوشحال. می‌دانم من هیچ وقت آن‌گونه که می‌خواستی نبوده‌ام و آن‌طور که باید، مرا ندیده‌ای. حتی نزدیک به آن هم نبوده‌ام. من همیشه با کارهایم به خودم آسیب زده‌ام و مطمئنم این برای تو که همیشه عاشقم بوده‌ای، باعث ناراحتی‌ات شده است.

راستش همان‌طور که خودت گفته‌ای، من نیز بسیار فراموش‌کارم. آنقدر این موضوع برایم عادی شده که گاهی این موهبت را فراموش می‌کنم؛ اینکه تو همیشه و همه جا حواست به من هست. در مقابل همه سختی‌ها و موقعیت‌هایم.
و من چقدر می‌توانم نادان و سبک‌سر باشم که این موضوع را فراموش کنم. این عیب را در خودم می‌بینم و می‌پذیرم.

تمام تن و روحم گاهی پر از آشوب می‌شود. و غیر از تو، به راستی چه کسی می‌تواند آرام‌کننده‌ی این آشوب باشد؟ حتی این تویی که آرامش را در فرد دیگری قرار می‌دهی تا در کنار او آرام شویم.
این تویی که در همه‌جا هستی، این تویی که در همه آرامش‌های واقعی نمود داری. تویی که عزت می‌بخشی. تویی که انسان را در سختی می‌گذاری تا سخت شود، محکم شود. این تویی که بهترین استاد مایی. و ما جز با چشمی که عاشق توست، نمی‌توانیم این عشق متقابل را درک کنیم.

راستش در زمین تعریف‌های متفاوتی برای عشق وجود دارد و هر کسی به خود جرأت داده است که عشق را تعریف کند. من نیز نمی‌خواهم چنین جسارتی بکنم. ولی آیا کسی می‌تواند عشقی بالاتر از دوست داشتن تو نسبت به ما پیدا کند؟
سوال بسیار است. ولی ندانستن آن به وسیله مغز ما، منکر عشق تو نمی‌شود. اما بسیار باعث می‌شود ما عقل ناقص خود را کامل ببینیم، کارهای تو را قضاوت کنیم، نتیجه بگیریم و حکم بدهیم.
اما تو با این حال باز هم عاشق باقی می‌مانی.

تو کامل‌ترینی، بزرگ‌ترین. در مقابل هر چیز و هر کسی، این تویی که جایگاه می‌بخشی. این تویی که با همه نامهربانی‌ها باز عاشقی، باز می‌مانی، باز نگرانی، باز مشتاق برگشتی، باز می‌بخشی، باز محبت می‌کنی و به عشق ادامه می‌دهی.

آری، تو خدای مایی. تو با همه تعریف‌ها و دین‌ها و نگاه‌ها، خدای مایی. خدای منی. حواست به من هست حتی وقتی خودم نیز به خودم حواسم نیست.
به اندازه ظرف وجودم به من می‌بخشی، به من روزی می‌رسانی، مرا می‌بینی و هیچ‌گاه پشت مرا خالی نمی‌کنی.

سرکشی بسیار داشته‌ام و پر از اشتباه بوده‌ام و هستم. ولی هیچ‌گاه مرا به حال خودم وامگذار، خدای من. آن روز که تنهایم بگذاری، دیگر هرچیزی که داشته باشم، جبران‌گر چیزی که از دست داده‌ام نیست.
من اکنون هرچیزی که هستم، به این امید زنده‌ام که تو حواست هست.

خدای من، مگذار زندگی‌ام را به کارهای بیهوده تلف کنم. مرا به جبر هم که شده، از راه خود مران. ببخش مرا. از کریمان کم خواستن، مصداق کم‌عقلی است خدای من. و چه کسی از تو کریم‌تر؟
پس من از تو روزی می‌خواهم: اینکه بتوانم دانسته یا ندانسته، داده‌ها و نداده‌هایت را شکر بگویم؛ اینکه صبور باشم؛ اینکه ظرف وجودم را برای کرم بی‌نهایتت بزرگ کنم؛ اینکه در راه تو باشم؛ اینکه در میان ناکسان بی‌کس نمانم؛ اینکه هیچ وقت تنهایم نگذاری؛ اینکه همراهم باشی در همه لحظات، مانند همیشه؛ دستم را پیش کسی دراز نکنم؛ امیدم را جز به تو به هیچ کس و هیچ چیز نباشد.

خدای من، من از تو کم نمی‌خواهم، چون می‌دانم که این تویی که هیچ کمیتی برایت معنا ندارد. و این منم که غیر از تو هیچ‌کس را ندارم؛ چه این قضیه را در یاد داشته باشم در عمل یا نه. و بیشتر از هرچیز، بابت این نعمت بزرگ شاکرم: که باز می‌توانم یادآور شوم که غیر از تو کسی را ندارم، و این تویی که همه‌جا حواست به من هست.

این تویی که حواست به من هست، وقتی که خودم به خودم حواسم نیست. شکر بابت حضورت.

۰ نظر ۱۵ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۳۰
بید مجنون

نمی‌دانم بهای تلاش‌های این روزهایم چیست. نمی‌دانم نتیجه این دویدن‌های بی‌امان به کجا خواهد رسید. روزهاست که خود را در اتاقی حبس کرده‌ام؛ دور از مردم، دور از هیاهوی اطرافیان، و کم‌حرف‌تر از همیشه. سکوت برایم به اعتیاد بدل شده است.
نمی‌دانم آیا روزی نوبت من فرا می‌رسد یا نه. حتی نمی‌دانم در مسیر درستی قدم برمی‌دارم یا خیر. صادق باشم؟ حقیقت این است که گاهی حتی نمی‌دانم چه می‌کنم. روزهای بلند تابستان را به شب می‌رسانم، و شب‌هایش را ـ برخلاف تمام شب‌بیداری‌های گذشته‌ام ـ در خواب به روز می‌سپارم. کسی شده‌ام که پیش‌تر هرگز نبودم؛ شاید بی‌ثمر، شاید با نتیجه‌ای دیررس. چه کسی می‌داند نقشه خدا چگونه است؟

گاه آرزو می‌کنم کاش زندگی بر مدار «کاش‌ها» می‌چرخید. هزاران "کاش" که به قول پدر، با کاشتنشان حتی شلغم هم نمی‌توان برداشت. اما چه باک، کاش می‌شد شلغم برداشت؛ چرا که روزهایی چون امروز، پر از "کاش"هایی هستم که سنگینی‌شان جانم را به لب می‌رساند.
کاش می‌توانستم فریاد بزنم. کاش می‌توانستم گریه کنم. کاش جایی بودم که ذهنم خالی، خالیِ خالی می‌شد. کاش در گذشته بیشتر کنار بعضی انسان‌ها می‌ماندم، و کاش بعضی دیگر را حتی جواب سلامشان را هم نمی‌دادم. کاش هیچ‌گاه به شعر پناه نمی‌بردم. کاش وبلاگی نمی‌نوشتم. کاش اسکیمویی بودم در سرزمینی سرد، با دغدغه‌ای ساده: گرم ماندن خانه یخی‌ام و داشتن لقمه‌ای غذا. کاش در آن خانه یخی نه اینترنتی بود، نه رسانه‌ای. تنها کتاب‌هایی که دوست داشتم، بی‌هیچ رنگی از سیاست یا مذهبی که گاه بازیچه سیاست‌های آلوده می‌شود.
کاش دکمه‌ای بود که می‌توانستم مغزم را با آن خاموش کنم. راستش، از این همه زمزمه بی‌پایان ذهنم خسته‌ام.

هزاران "کاش" از ذهنم می‌گذرد.
کاش پاسخی برایشان داشتم. پاسخی برای اینکه چرا انسانی می‌تواند انسان‌های دیگر را در رنج و سختی بگذارد؟ چرا باید بمبی بر سر کودکی بی‌پناه فرود آید، کودکی که حتی نمی‌داند سیاست چیست؟ چرا انسان از طمع سیر نمی‌شود؟ چرا هیچ‌کس نمی‌داند حق حقیقی‌اش چیست؟ چرا به جرم جغرافیا، دختری باید تنها به خاطر زن بودن آزار ببیند؟ چرا ملتی در کره شمالی محکوم به بردگی‌اند؟ چرا بعضی پرسش‌ها جرم‌اند؟ چرا این همه «چرا»؟

خدایا، می‌دانم که هستی. می‌دانم که می‌بینی. می‌دانم که نقشه‌ای در کار است. اما آیا حق دارم چرایی عدالت‌ها را بجویم؟
خدایا، می‌دانم که هستی؛ اما کاش ذره‌ای از فهم این رازها را در من می‌نهادی، تا این‌گونه سرشار از خشم و ناامیدی نمی‌شدم. کاش این‌قدر فراموشکار نبودم، و تو در هر لحظه زندگی‌ام آشکار بودی.
کاش می‌توانستم گریه کنم… کاش می‌توانستم فریاد بزنم.

۰ نظر ۰۹ شهریور ۰۴ ، ۱۹:۴۵
بید مجنون