بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

بیرون شو از این آتش دور از من دیوانه

خالی شده از دنیا دلبسته به میخانه

مارا هوس عشقی گر بود ز سر افتاد

ذوقی که دلی لرزاند اینک شده افسانه

نمرود درون من سوزانده تمامم را

پیغمبر اگر بودی برگرد به ویرانه

 

 

قبل از اینکه کسی بیاد بهم خرده بگیره خودم چون آرومم میکرد اسمشو گذاشتم شب نوشت و چون هم شب مینویسم هم اینکه آرومم میکنه و میزاره بعدش بخوابم چون وقتی یه کرمی یا یه فکری میوفته تا ننویسمش یا نسازمش آروم نمیگیگیرم مثل خیلی چیزای دیگه که هنوز ننوشتم یا نساختم به قول خودم خستم از راه های نرفته ....

 

۰ نظر ۳۰ آذر ۰۳ ، ۰۲:۱۶
بید مجنون

امشبم بنویسم ذهنم آرم شه بخوابم راحت

امشب به این فکر میکنم که من عادت کردم منتظر بمونم تا یه کاری بکنم مثلا میگم فلان کتابو بگیرم بشینم درس بخونم فلان پول بیاد دستم برم اونجا فلان شخص بهم پیشنهاد کار بده تا شروع کنم و... یا مثلا منتظرم ساعت رند بشه یا تایم سالن رو برم تموم شه بعد بیام بشینم پای کارایی که باید بکنم مثلا زبان بخونم و خدا نکنه که بعدش یه نوتیفی چیزی بیاد از اینستایی جایی که کلا پرتت نکنه . این چیزا منو خیلی درگیر میکنه و منی که همینطوریشم تمرکز ندارمو حواسمو پرت میکنه و این خیلی رو مخه .

منتظر بودن و صبر خوبه ها ولی این مدلیش ته ته سم بودنه قاتل رویاهاته و قاتل زمانته و اسمش رو نمیشه گذاشت صبر . کلا این انجام دادن تیکه های کوچیک از مسیری که دوستش داری واقعااااا سخته و این همون فرق آدماییه که موفق ترن با کسایی مثل من که منتظرم ساعت رند بشه مثلا و اینطوری تو یه بُعد میمونی و به خودت برچسب میزنی من تمرکز ندارم و نمیتونم برنامه ریزی داشته باشم این فاجعس .

باید یکم به خودم بیام خیلی زمان برام نمونده .

به امید خدایی که هوامونو داره حتی وقتی خودمون حواسمون به خودمون نیست.

۰ نظر ۲۵ آذر ۰۳ ، ۲۳:۳۰
بید مجنون

عشق ، چند وقت پیش یسری از دانش آموزام پرسیدم آقا عاشق شدی ؟ گفتم آرههههههه  عاشق خدا خانواده. بعدش زدم زیر خنده چون قیافه هاشون دیدنی شده بود بعدشم دمشونو قیچی کردم و بهشون رو ندادم ولی این سوال رو همه منظورشو میدونن منظور چیه و اما برای من سوال اصلی اینه عشق چیه نمیدونم اصلا تجربش کردم یا نه تعریفی ندارم براش . عشق نوجونی و فکر و خیال راجب یه فردی عشقه ؟ دیدن یه قیافه خوب و جذبش شدن عشقه ؟ ضربان قلبت بره بالا عشقه ؟ بعد یه مدت بازم به فکر کسی باشی عشقه ؟ جنگیدن برای کسی عشقه ؟ نوشتن عاشقونه عشقه ؟ یا ترکیب همه اینا عشقه؟ اگه اینه که من اوقم میاد از هرچی عشقه که چی اصلا . واقعا تعریف درستی ندارم براش ولی توی ذهنم عشق ساختن یه آرامش توی تموم نا آرومیاس نه اینکه دعوا نداشته باشی نه اینکه بگی خوب من فرهادم و اینم تیشم براش کوه میکنم اصلا شهرو براش به آتیش میکشم از این چیزا خوشم نمیاد یعنی دقیق بخوام بگم از اینکه وقتی میگیم عشق این چیزا اول میاد به ذهن بدم میاد به نظرم همچین چیزی توهین به عشقه . عشق باید برسونتت به یه آرامش توی این شلوغیا یعنی اون آرامشه رو سعی کنی بسازید با کمک هم اونطوری شاید کوه نکنی شعر ننویسی ژانگولر بازی در نیووردی ولی عشق داری شایدم مجبور بشی کوهم بکنی ها منظورم این نیست که عشق ارزش جنگیدن ک این چیزا رو نداره چون آرامشتو بهم میزنه نه ولی این در راستای اون آرامش ساختنس که باید دو طرفه باشه . اگه با این دید بخوام دقیق تر نگاه کنم نه هیچ وقت این حسو نداشتم که یکی بفهمه حرفامو البته توقع اینو ندارم که کاملااا درک بشم چون به نظرم خیلی وقتا خودم خودم رو درک نمیکنم چه برسه به بقیه ولی یه حد و حدودی دارم .

حالا یجوری میگم هیچکس نبوده که حرفامو بفهمه انگار با ده هزار نفر تو رابطه بودم 😂 کلی بخوام نگاه کنم خودمم آدم مزخرفیاما چون نه به کسی نزدیک شدم یا گذاشتم بهم نزدیک بشه بعد از این چیزا هم مینویسم شاید دلیلش اینه کسی بخواد به من زیاد نزدیک بشه اونم برای ساختن یه عشق حس میکنم دهنش سرویس میشه به معنای واقعی کلمه و این ریسکشو برام بالا میبره و ترجیحم به تنهاییه 😂😂

دیروز که حرم بودیم نماز جمعه اون حاجیه میگفت از آینده نترسید و خودتونو بسپارید به خدا انشالله که اونقدری درک و فهم داشته باشم که ببینم نشونه هارو اون موقع کور نباشم 😂😂 در کل دوست دارم توی این مورد به شدت سوپرایز بشم و زیاد نمیخوام ازش بترسم خودش بهترین زمان و بهترین مدقعیت بهم فرصت ساختن یه عشق واقعی رو بده . دعا سفارشی😂😂

۰ نظر ۲۵ آذر ۰۳ ، ۰۰:۳۸
بید مجنون

قلب ما یخ زده انگار من مجبور به انکار

ته زندان دلت تو چه مهیا شده این دار

 

تو کجایی تو کجایی تو چقدر دور ز مایی

زجر این دوری دائم به چه گناهی شده اجبار

 

به شدت خوابم میاد و مستی خواب این قافیه رو انداخت تو سرم و تا اینجا کشوندنش اجبار انگار انکار دار خار بار کار اخبار اجبار سربار هوشیار غمبار و...‌ چقدر میشه ادامش داد ولی خوابمممم میاد 😂 سر فرصت باید بشینم یه خط داستانی بچینم براش و بنویسم. چه زمانی ؟؟ الله و علم🤦‍♂️😂

۰ نظر ۲۴ آذر ۰۳ ، ۰۰:۱۴
بید مجنون

توی سنی که هستم یه دوره گذر و انتقال به دوره جدیده خیلی تغییرات تو زندگی داره رخ میده دیدت نسبت به جهان دچار یه دگرگونی میشه

مثلا همسنات میرن تو رابطه جدی یا یسری میوفتن تو یه لوپ خراب و معیوب از روابط و خودشونو درگیر میکنن و به نظرم عمرشونو تلف میکنن 

ولی خوب من داشتم به این مورد فکر میکردم این مدت به اینکه قطعا نیاز به یه حامی و همدم تو وجود همه هست ولی برای من اول مهمه شرایط خوبی باشم تا بتونم یه ثبات نسبی داشته باشم توی خیلی از جنبه ها تا بعد بتونم یه رابطه رو هندل کنم چیزی که الان واقعا توش گیرم .

دوست ندارم وقتی همه چی خرابه و اعصاب ندارم رابطه ای رو شروع کنم که نتونم توش خود واقعیمو نشون بدم نمیدونم میییگن بعضیا هم هستن میان زندگیتو زیر و رو میکنن ولی خوب من نمیتونم رو همچین چیزی قمار کنم اگرم همچین چیزی باشه میسپارمش به خدای خودم ❤️

۰ نظر ۲۳ آذر ۰۳ ، ۰۰:۳۸
بید مجنون

حس میکنم خدا بازیش گرفته باهام چون من یه کمالگرام و همه شرایط دورم این روزا تو بدترین اوضاعه فکر کن هییییچ جایی توی آموزش و پرورش قطعا پیدا نمیشه که حتی به شرایط ایده آل نزدیک باشه حتی و من وسط این اوضاعم و همش تحت فشارم و یجورایی مغزم قفل شده انگار برای کارای جدید مثل ساختن کلیپ که عاشقش بودم یا نوشتن متن جدید .

من اینو فهمیدم آدم تک رویی نمیتونم باشم اگه یه توی یه تیم همدل و خاکی باشم خیلیی بهره وریم میره بالا ولی خوب چون بسته به مکانم شدم همش دارم درجا میزنم و این بده برام و حالمو بد میکنه 

یجورایی همه چیز بر علیه منه شاید حتی روابطم تو خانوادم و اوضام خوب پیش نمیره زیاد تنها اوقات خوب وقتاییه که داخل زمین دارم فوتسال بازی میکنم فکر کنم اگه نبود الان باید قرص ضد افسردگی مصرف میکردم😂

 

۰ نظر ۱۲ آذر ۰۳ ، ۰۱:۱۴
بید مجنون

یه بزرگی بهم گفت آدما وابسته به مکان هستند میدونستم اینو ولی تموم حال بد این روزام و کیفیت بد کارایی که دوست دارم تولید کنم برمیگرده به همین موضوع یعنی جایی که هستم . درسته نزدیک خانوادمم ، میتونم برم فوتسال بازی کنم منظم ، غذام با کیفیت خوب هست ولی این عجیبه برای خودمم که همه این رفاه حالمو روز به روز داره بدتر میکنه . قبلا بیو پیج اینستاگرامم زده بودم ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ولی الان چون آرام گرفتم دارم میگندم به نظر خودم دوست دارم چالش هایی غیر نیاز های اولیه زندگیم داشته باشم یه زندگی با سوپرایز های جدید توی آینده ولی الان دارم میوفتم روی روتین قابل پیش بینی که میشه حدس زد زندگیم چطور قراره پیش بره اگه همینطوری ادامه بدم .

خوب احتمالا باید همش مثل الان دنبال وام باشم تا بتونم چیزی بخرم و رشدش بدم چند سال دیگه با معرفی خانواده با یکی ازدواج کنم و تا حداقل ۱۰ الی ۱۵ سال درگیر فراهم کردن ملزومات یه زندگی حداقلی با وام باشم مثلا خونه بخرم و مثل چی کار کنم تا قسطاشو بدم و مثل بقیه نگران زندگی بچم باشم تا برسه به عقده هایی که من داشتم کل سال رو مثلا برنامه بریزم که یه هفته دست زن و بچمو بگیرم ببرم مسافرت مثلا شمال و توی همه این سالها به فکر یه شغل دوم باشم تا بخور نمیر زندگیمو بگذرونم از یه ورم چشمم دنبال حمایت خانوادم باشه که آیا بهم چیزی میدن یا نه ... این شاید ترسیم یه زندگی نرمال باشه با این روند و چقدرر اسفناکه برام خیلی جاهاش فکر نمیکنم زندگی کردنش منو خوشحال کنه وقتی حتی فکر بهش اتقدر حالمو بد میکنه . البته اگه مملکت تا چند سال آینده دچار یه بحران نشه مثلا جنگی چیزی و همه همین زندگی هم به فنا نره این روند بالا هم تو ایران روز به روز رویایی میشه بدست اوردنش

 

...

۱ نظر ۱۱ آذر ۰۳ ، ۰۱:۰۵
بید مجنون