تورا دیدم بارها؛ در روزهای سخت و آسان خود. من تورا دیدهام با چشم سر، در تمام اتفاقات. تورا دیدم که کنارم بودی و با جان و روح حست کردهام؛ اینکه کنارم هستی، اینکه مراقبم هستی، اینکه حواست به من هست.
همهجوره از ناراحتی من ناراحت شدهای و از خوشحالیم خوشحال. میدانم من هیچ وقت آنگونه که میخواستی نبودهام و آنطور که باید، مرا ندیدهای. حتی نزدیک به آن هم نبودهام. من همیشه با کارهایم به خودم آسیب زدهام و مطمئنم این برای تو که همیشه عاشقم بودهای، باعث ناراحتیات شده است.
راستش همانطور که خودت گفتهای، من نیز بسیار فراموشکارم. آنقدر این موضوع برایم عادی شده که گاهی این موهبت را فراموش میکنم؛ اینکه تو همیشه و همه جا حواست به من هست. در مقابل همه سختیها و موقعیتهایم.
و من چقدر میتوانم نادان و سبکسر باشم که این موضوع را فراموش کنم. این عیب را در خودم میبینم و میپذیرم.
تمام تن و روحم گاهی پر از آشوب میشود. و غیر از تو، به راستی چه کسی میتواند آرامکنندهی این آشوب باشد؟ حتی این تویی که آرامش را در فرد دیگری قرار میدهی تا در کنار او آرام شویم.
این تویی که در همهجا هستی، این تویی که در همه آرامشهای واقعی نمود داری. تویی که عزت میبخشی. تویی که انسان را در سختی میگذاری تا سخت شود، محکم شود. این تویی که بهترین استاد مایی. و ما جز با چشمی که عاشق توست، نمیتوانیم این عشق متقابل را درک کنیم.
راستش در زمین تعریفهای متفاوتی برای عشق وجود دارد و هر کسی به خود جرأت داده است که عشق را تعریف کند. من نیز نمیخواهم چنین جسارتی بکنم. ولی آیا کسی میتواند عشقی بالاتر از دوست داشتن تو نسبت به ما پیدا کند؟
سوال بسیار است. ولی ندانستن آن به وسیله مغز ما، منکر عشق تو نمیشود. اما بسیار باعث میشود ما عقل ناقص خود را کامل ببینیم، کارهای تو را قضاوت کنیم، نتیجه بگیریم و حکم بدهیم.
اما تو با این حال باز هم عاشق باقی میمانی.
تو کاملترینی، بزرگترین. در مقابل هر چیز و هر کسی، این تویی که جایگاه میبخشی. این تویی که با همه نامهربانیها باز عاشقی، باز میمانی، باز نگرانی، باز مشتاق برگشتی، باز میبخشی، باز محبت میکنی و به عشق ادامه میدهی.
آری، تو خدای مایی. تو با همه تعریفها و دینها و نگاهها، خدای مایی. خدای منی. حواست به من هست حتی وقتی خودم نیز به خودم حواسم نیست.
به اندازه ظرف وجودم به من میبخشی، به من روزی میرسانی، مرا میبینی و هیچگاه پشت مرا خالی نمیکنی.
سرکشی بسیار داشتهام و پر از اشتباه بودهام و هستم. ولی هیچگاه مرا به حال خودم وامگذار، خدای من. آن روز که تنهایم بگذاری، دیگر هرچیزی که داشته باشم، جبرانگر چیزی که از دست دادهام نیست.
من اکنون هرچیزی که هستم، به این امید زندهام که تو حواست هست.
خدای من، مگذار زندگیام را به کارهای بیهوده تلف کنم. مرا به جبر هم که شده، از راه خود مران. ببخش مرا. از کریمان کم خواستن، مصداق کمعقلی است خدای من. و چه کسی از تو کریمتر؟
پس من از تو روزی میخواهم: اینکه بتوانم دانسته یا ندانسته، دادهها و ندادههایت را شکر بگویم؛ اینکه صبور باشم؛ اینکه ظرف وجودم را برای کرم بینهایتت بزرگ کنم؛ اینکه در راه تو باشم؛ اینکه در میان ناکسان بیکس نمانم؛ اینکه هیچ وقت تنهایم نگذاری؛ اینکه همراهم باشی در همه لحظات، مانند همیشه؛ دستم را پیش کسی دراز نکنم؛ امیدم را جز به تو به هیچ کس و هیچ چیز نباشد.
خدای من، من از تو کم نمیخواهم، چون میدانم که این تویی که هیچ کمیتی برایت معنا ندارد. و این منم که غیر از تو هیچکس را ندارم؛ چه این قضیه را در یاد داشته باشم در عمل یا نه. و بیشتر از هرچیز، بابت این نعمت بزرگ شاکرم: که باز میتوانم یادآور شوم که غیر از تو کسی را ندارم، و این تویی که همهجا حواست به من هست.
این تویی که حواست به من هست، وقتی که خودم به خودم حواسم نیست. شکر بابت حضورت.