بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون

رقصان چون شاخه های بید در باد

بید مجنون
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

آخرین تابستان نیمه‌ی اول دهه‌ی دوم زندگی‌ام آرام آرام به پایان می‌رسد و این روزها گذر زمان را بیش از پیش حس می‌کنم. سرعتش عجیب است؛ مفهوم «یک چشم به هم زدن» انگار همین دیروز بود که به مدرسه می‌رفتم، دانش‌آموزی ساده، و حالا خودم معلم شده‌ام.

 

روزگار عجیب است… آن روزگاران را به یاد دارم، اواخر دوره‌ی اول متوسطه‌ام؛ تابستانی که غرق در رویاهای بزرگ شدم، غرق در رویای بازی‌ساز شدن، نویسنده شدن و نوشتن داستان یک بازی. آن تابستان، آن رویاها محقق نشد، اما حالا من هم نویسنده‌ام؛ نه صرفاً با قلم، بلکه با رفتارم و تصمیم‌هایم. نویسنده‌ی بازی زندگی خودم شده‌ام، که چگونه پیش رود و چگونه بگذرد.

 

آری، من بازی‌ساز نشدم، حتی شبیه چیزی که آن سال‌ها گمان می‌کردم هم نشدم، اما حالا درگیر بازی واقعی زندگی‌ام هستم؛ بازی‌ای در ژانری مخلوط از اکشن و درام، یا شاید تراژیک. هنوز در مراحل ابتدایی بازی‌ام، در نقشه‌ای کوچک به وسعت اتاقم، مشغول یاد گرفتن و ساختن هستم؛ شاید شبیه چیزی که آن روزها رویایش را داشتم. اما نمی‌دانم چرا، بازی این روزهایم روی سخت‌ترین سطح ممکن است، بدون هیچ کمکی.

 

چه باک؟ این خواسته‌ی من است و مجبورم این بازی را انجام دهم تا روزی این مرحله را پشت سر بگذارم. راستش بی‌صبرانه منتظر مراحل بعدی بازی‌ام هستم، اما اول باید این مرحله را رد کنم.

 

تابستانم را به بازی خود ساخته‌ام و دارد به پایان می‌رسد… خدایا، بگذار بگذرم و کمکم کن که در این سطح سختی خم نشوم.

۰ نظر ۲۴ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۴۶
بید مجنون

تورا دیدم بارها؛ در روزهای سخت و آسان خود. من تورا دیده‌ام با چشم سر، در تمام اتفاقات. تورا دیدم که کنارم بودی و با جان و روح حست کرده‌ام؛ اینکه کنارم هستی، اینکه مراقبم هستی، اینکه حواست به من هست.
همه‌جوره از ناراحتی من ناراحت شده‌ای و از خوشحالیم خوشحال. می‌دانم من هیچ وقت آن‌گونه که می‌خواستی نبوده‌ام و آن‌طور که باید، مرا ندیده‌ای. حتی نزدیک به آن هم نبوده‌ام. من همیشه با کارهایم به خودم آسیب زده‌ام و مطمئنم این برای تو که همیشه عاشقم بوده‌ای، باعث ناراحتی‌ات شده است.

راستش همان‌طور که خودت گفته‌ای، من نیز بسیار فراموش‌کارم. آنقدر این موضوع برایم عادی شده که گاهی این موهبت را فراموش می‌کنم؛ اینکه تو همیشه و همه جا حواست به من هست. در مقابل همه سختی‌ها و موقعیت‌هایم.
و من چقدر می‌توانم نادان و سبک‌سر باشم که این موضوع را فراموش کنم. این عیب را در خودم می‌بینم و می‌پذیرم.

تمام تن و روحم گاهی پر از آشوب می‌شود. و غیر از تو، به راستی چه کسی می‌تواند آرام‌کننده‌ی این آشوب باشد؟ حتی این تویی که آرامش را در فرد دیگری قرار می‌دهی تا در کنار او آرام شویم.
این تویی که در همه‌جا هستی، این تویی که در همه آرامش‌های واقعی نمود داری. تویی که عزت می‌بخشی. تویی که انسان را در سختی می‌گذاری تا سخت شود، محکم شود. این تویی که بهترین استاد مایی. و ما جز با چشمی که عاشق توست، نمی‌توانیم این عشق متقابل را درک کنیم.

راستش در زمین تعریف‌های متفاوتی برای عشق وجود دارد و هر کسی به خود جرأت داده است که عشق را تعریف کند. من نیز نمی‌خواهم چنین جسارتی بکنم. ولی آیا کسی می‌تواند عشقی بالاتر از دوست داشتن تو نسبت به ما پیدا کند؟
سوال بسیار است. ولی ندانستن آن به وسیله مغز ما، منکر عشق تو نمی‌شود. اما بسیار باعث می‌شود ما عقل ناقص خود را کامل ببینیم، کارهای تو را قضاوت کنیم، نتیجه بگیریم و حکم بدهیم.
اما تو با این حال باز هم عاشق باقی می‌مانی.

تو کامل‌ترینی، بزرگ‌ترین. در مقابل هر چیز و هر کسی، این تویی که جایگاه می‌بخشی. این تویی که با همه نامهربانی‌ها باز عاشقی، باز می‌مانی، باز نگرانی، باز مشتاق برگشتی، باز می‌بخشی، باز محبت می‌کنی و به عشق ادامه می‌دهی.

آری، تو خدای مایی. تو با همه تعریف‌ها و دین‌ها و نگاه‌ها، خدای مایی. خدای منی. حواست به من هست حتی وقتی خودم نیز به خودم حواسم نیست.
به اندازه ظرف وجودم به من می‌بخشی، به من روزی می‌رسانی، مرا می‌بینی و هیچ‌گاه پشت مرا خالی نمی‌کنی.

سرکشی بسیار داشته‌ام و پر از اشتباه بوده‌ام و هستم. ولی هیچ‌گاه مرا به حال خودم وامگذار، خدای من. آن روز که تنهایم بگذاری، دیگر هرچیزی که داشته باشم، جبران‌گر چیزی که از دست داده‌ام نیست.
من اکنون هرچیزی که هستم، به این امید زنده‌ام که تو حواست هست.

خدای من، مگذار زندگی‌ام را به کارهای بیهوده تلف کنم. مرا به جبر هم که شده، از راه خود مران. ببخش مرا. از کریمان کم خواستن، مصداق کم‌عقلی است خدای من. و چه کسی از تو کریم‌تر؟
پس من از تو روزی می‌خواهم: اینکه بتوانم دانسته یا ندانسته، داده‌ها و نداده‌هایت را شکر بگویم؛ اینکه صبور باشم؛ اینکه ظرف وجودم را برای کرم بی‌نهایتت بزرگ کنم؛ اینکه در راه تو باشم؛ اینکه در میان ناکسان بی‌کس نمانم؛ اینکه هیچ وقت تنهایم نگذاری؛ اینکه همراهم باشی در همه لحظات، مانند همیشه؛ دستم را پیش کسی دراز نکنم؛ امیدم را جز به تو به هیچ کس و هیچ چیز نباشد.

خدای من، من از تو کم نمی‌خواهم، چون می‌دانم که این تویی که هیچ کمیتی برایت معنا ندارد. و این منم که غیر از تو هیچ‌کس را ندارم؛ چه این قضیه را در یاد داشته باشم در عمل یا نه. و بیشتر از هرچیز، بابت این نعمت بزرگ شاکرم: که باز می‌توانم یادآور شوم که غیر از تو کسی را ندارم، و این تویی که همه‌جا حواست به من هست.

این تویی که حواست به من هست، وقتی که خودم به خودم حواسم نیست. شکر بابت حضورت.

۰ نظر ۱۵ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۳۰
بید مجنون

نمی‌دانم بهای تلاش‌های این روزهایم چیست. نمی‌دانم نتیجه این دویدن‌های بی‌امان به کجا خواهد رسید. روزهاست که خود را در اتاقی حبس کرده‌ام؛ دور از مردم، دور از هیاهوی اطرافیان، و کم‌حرف‌تر از همیشه. سکوت برایم به اعتیاد بدل شده است.
نمی‌دانم آیا روزی نوبت من فرا می‌رسد یا نه. حتی نمی‌دانم در مسیر درستی قدم برمی‌دارم یا خیر. صادق باشم؟ حقیقت این است که گاهی حتی نمی‌دانم چه می‌کنم. روزهای بلند تابستان را به شب می‌رسانم، و شب‌هایش را ـ برخلاف تمام شب‌بیداری‌های گذشته‌ام ـ در خواب به روز می‌سپارم. کسی شده‌ام که پیش‌تر هرگز نبودم؛ شاید بی‌ثمر، شاید با نتیجه‌ای دیررس. چه کسی می‌داند نقشه خدا چگونه است؟

گاه آرزو می‌کنم کاش زندگی بر مدار «کاش‌ها» می‌چرخید. هزاران "کاش" که به قول پدر، با کاشتنشان حتی شلغم هم نمی‌توان برداشت. اما چه باک، کاش می‌شد شلغم برداشت؛ چرا که روزهایی چون امروز، پر از "کاش"هایی هستم که سنگینی‌شان جانم را به لب می‌رساند.
کاش می‌توانستم فریاد بزنم. کاش می‌توانستم گریه کنم. کاش جایی بودم که ذهنم خالی، خالیِ خالی می‌شد. کاش در گذشته بیشتر کنار بعضی انسان‌ها می‌ماندم، و کاش بعضی دیگر را حتی جواب سلامشان را هم نمی‌دادم. کاش هیچ‌گاه به شعر پناه نمی‌بردم. کاش وبلاگی نمی‌نوشتم. کاش اسکیمویی بودم در سرزمینی سرد، با دغدغه‌ای ساده: گرم ماندن خانه یخی‌ام و داشتن لقمه‌ای غذا. کاش در آن خانه یخی نه اینترنتی بود، نه رسانه‌ای. تنها کتاب‌هایی که دوست داشتم، بی‌هیچ رنگی از سیاست یا مذهبی که گاه بازیچه سیاست‌های آلوده می‌شود.
کاش دکمه‌ای بود که می‌توانستم مغزم را با آن خاموش کنم. راستش، از این همه زمزمه بی‌پایان ذهنم خسته‌ام.

هزاران "کاش" از ذهنم می‌گذرد.
کاش پاسخی برایشان داشتم. پاسخی برای اینکه چرا انسانی می‌تواند انسان‌های دیگر را در رنج و سختی بگذارد؟ چرا باید بمبی بر سر کودکی بی‌پناه فرود آید، کودکی که حتی نمی‌داند سیاست چیست؟ چرا انسان از طمع سیر نمی‌شود؟ چرا هیچ‌کس نمی‌داند حق حقیقی‌اش چیست؟ چرا به جرم جغرافیا، دختری باید تنها به خاطر زن بودن آزار ببیند؟ چرا ملتی در کره شمالی محکوم به بردگی‌اند؟ چرا بعضی پرسش‌ها جرم‌اند؟ چرا این همه «چرا»؟

خدایا، می‌دانم که هستی. می‌دانم که می‌بینی. می‌دانم که نقشه‌ای در کار است. اما آیا حق دارم چرایی عدالت‌ها را بجویم؟
خدایا، می‌دانم که هستی؛ اما کاش ذره‌ای از فهم این رازها را در من می‌نهادی، تا این‌گونه سرشار از خشم و ناامیدی نمی‌شدم. کاش این‌قدر فراموشکار نبودم، و تو در هر لحظه زندگی‌ام آشکار بودی.
کاش می‌توانستم گریه کنم… کاش می‌توانستم فریاد بزنم.

۰ نظر ۰۹ شهریور ۰۴ ، ۱۹:۴۵
بید مجنون

خَیالَت رَفتِه اَز یادم، خَیالِ رُویِ زیبایت

فَراموشَم شُدی حالا، چِقَدر دُورَم زِ دُنیایت

 

مَن اَز دیوانِگان بودَم، کِه با عِشقَت شُدَم مَجنون

اَسیرِ مویِ پُرپیچَت، شِکَستِه با دِلی پُرخون

 

هَمان دیوانه بَعد اَز تو، بِبین اِینگونه آزادَست

نیازی نیست بَرگردی، کِه آن وَیرانِه آبادَست

 

مِیانِ غُربَتَم اَمّا، نِمی‌گیرَد دِلَم بی تو

خودَم بی یادِ تو شادَم، نِمی‌سوزَد دِلَم بی تو

 

خَیالَت رَفتِه اَز یادم؟ وَلـی دَر شِعرِ مَن هَستـی!

تَمامِ شِعر نیرنگَست، هَنوزَم جانِ مَن هَستـی

 

چندین تقریبا ۷ هفته هست که این وقت شبو دیگه ندیدم و زود میخوابم و این موضوع خیلی برام حیاتیه ولی این شعرو که شروع کردم غرقش شدم و الان ازش راضیم و دوسش دارم 

فردا هم حتما زود بیدار میشم 😁

 

پ.ن: این شعر هم بی صاحب است شاعر چه حاشا میکند!!!

۰ نظر ۰۲ شهریور ۰۴ ، ۰۱:۳۱
بید مجنون